حجاب . . . ( سه )

حجاب در مسیحیت:
ادیان الهی، به خاطر تناسبشان با فطرت و احکام کلی، جهت و شیوه واحدی دارند. در مسیحیت، همانند دین زرتشت و یهود، حجاب زنان امری واجب به شمار می آمده است. «جرجی زیدان»، دانشمند مسیحی در این باره می گوید: «اگر مقصود از حجاب، پوشانیدن تن و بدن است، این وضع، قبل از اسلام و حتی پیش از ظهور دین مسیح، معمول بوده است و آثار آن هنوز در خود اروپا باقی مانده است». مسیحیت نه تنها احکام دین یهود در مورد حجاب زنان را تغییر نداده و قوانین شدید آن را استمرار بخشیده است، بلکه در برخی موارد، قدم را فراتر نهاده و با تاکید بیشتری وجوب حجاب را مطرح ساخته است، زیرا در شریعت یهود، تشکیل خانواده و ازدواج، امری مقدس محسوب می شد و حتی در کتاب «تاریخ تمدن» آمده است که: «ازدواج در سن بیست سالگی اجباری بود، اما از دیدگاه مسیحیت که تجرد، مقدس شمرده شده است جای هیچ شبهه ای باقی نخواهد ماند که برای از بین رفتن تحریک و تهییج، این مکتب، زنان را به رعایت پوشش کامل و دوری از آرایش و تزیین، به صورت شدیدتری فراخوانده است».

در این ارتباط، در انجیل می خوانیم: «و همچنین زنان خویشتن را بیارایند به لباس مزین به حیا و پرهیز، نه به زلفها و طلا و مروارید و رخت گرانبها. بلکه چنان که زنانی را می شاید که دعوای دینداری می کند به اعمال صالحه....» (انجیل، رساله پولس به تیموناوس، باب دوم، فقره 9- 15). «همچنین ای زنان، شوهران خود را اطاعت نمایید تا اگر بعضی نیز مطیع کلام نشوند، سیرت زنان ایشان را بدون کلام دریابد. چون که سیرت طاهر و خدا ترس شما را ببینند. و شما را زینت ظاهری نباشد از بافتن موی و متحلی شدن به طلا و پوشیدن لباس. بلکه انسانیت باطنی قلبی در لباس غیر فاسد روح حلیم و آرام که نزد خدا گران بهاست. زیرا بدین گونه، زنان مقدسه در سابق نیز که متوکل به خدا بودند، خویشتن را زینت می نمودند و شوهران خود را اطاعت می کردند. مانند ساره که ابراهیم را مطیع بود و او را آقا می خواند و شما دختران او شده اید» (انجیل، رساله پطرس رسول، باب سوم، فقره 1- 6). همچنین درباره وقار و امین بودن زن می خوانیم: «و به همین گونه زنان نیز باید با وقار باشند و نه غیبتگو؛ بلکه هوشیار و در هر امری امین» (انجیل، رسوله پولس به تیموناوس، باب سوم، فقره 11).

در روایات ما نیز چنین آمده است: حضرت عیسی علیه السلام فرمود: از نگاه کردن به زنان بپرهیزید، زیرا شهوت را در قلب می رویاند و همین، برای ایجاد فتنه در شخص نگاه کننده کافی است (سفینه البحار، ج 2 ، ص 596). حواریون و پس از آنها پاپ ها و کاردینال های بزرگ که دستورهای دینی آنان از طرف کلیسا و مذهب مسیحیت لازم الاجرا شمرده می شد، با شدتی هرچه تمام تر زنان را به پوشش کامل و دوری از آرایش های جسمی فرا می خوانده اند.

دکتر «حکیم الهی» استاد دانشگاه لندن در کتاب «زن و آزادی» پس از تشریح وضعیت زن نزد اروپاییان، در مورد حکم پوشش و حجاب زن نزد مسیحیت، عقاید «کلمنت» و «ترتولیان»، (دو مرجع مسیحیت و دو اسقف بزرگ) را درباره حجاب بازگو می کند: «زن باید کاملا در حجاب و پوشیده باشد، مگر آن که در خانه خود باشد، زیرا فقط لباسی که او را می پوشاند، می تواند از خیره شدن چشم ها به سوی او مانع گردد. زن نباید صورت خود را عریان ارائه دهد تا دیگری را با نگاه کردن به صورتش وادار به گناه نماید. برای زن مؤمن عیسوی، در نظر خداوند، پسندیده نیست که نزد بیگانگان به زیور آراسته گردد و حتی زیبایی طبیعی آن نیز باید مخفی گردد، زیرا برای بینندگان خطرناک است ( زن و آزادی، حکیم الهی، ص 53). تصویرهایی که از پوشاک مسیحیان و مردم اروپا انتشار یافته است، به وضوح نشان می دهد که حجاب در بین زنان، کاملا رعایت می شده است.

کائنات اولیه

انفجار های قوی پی هم در کائنات اولیه مانع تولد ستارگان می شد
شرح تصویر: جریان نور و انرژی را از میان یک سیاه چاله بزرگ را در وسط یک کهکشان نشان میدهد.
دانشمندان شواهد یک رویداد مخرب یا ویران کننده را کشف نموده اند که دلیل اصلی مانع شودنده در تشکیل ستارگان در یک کهکشان در کائنات اولیه می باشد. بر اساس این یافته ها، تقریبأ 3 میلیارد سال بعد از بیگ بنگ یک کهکشان عظیم در یک سلسله انفجارهای که تریلیون ها بار قویتر از هر نوع بمب اتمی بود، منفجر شد. به مدت چند میلیون سال هر ثانیه یک انفجار صورت می گرفت. دکتور دیو الکساندر از دانشگاه دورهام می گوید " ما به گذشته می نگریم و چنان یک رویداد مخربی را می بینیم که در نهایت تولد ستارگان را متوقف ساخته و مانع رشد یک کهکشان معمولی در کائنات محلی گردیده."


دانشمندان با استفاده از طیف سنج میدان انتگرال و نزدیک به فروسرخ رصدخانه جیمنی به کهکشان (SMM J1237+6203) نگریستند و ذراتی را متوجه شدند که در دیگر کهکشان های بزرگ نزدیک به کهکشان راه شیری ما دیده شده و این نشان میدهد که یک رویداد عظیم به سرعت تولد ستارگان را خاموش ساخته و مانع گسترش این کهشکان شده.
در حقیقت این رصد گاز های را در کهکشان نامبرده نشان داد که به شکل گیری ستارگان منجر نشده اند.


خطوط طیفی نشان داد که چگونه انفجار انرژی از میان کهکشان عبور نموده.  

این رویداد مخرب زمانی رخ داده که کائنات ما یک سوم عمر فعلی خود را داشت. انفجار گاز هایی را که برای تولد ستارگان جدید لازم بود به هر طرف پخش نمود و باعث شد تا از دام کشش گرانشی کهکشان فرار کنند، زیرا ذرات گاز در اثر گرانش روی هم سقوط میکنند و در نتیجه با تولد ستاره، کهکشان هم وسعت پیدا میکند.
دانشمندان باور دارند که ظهور عظیم گاز ها یا در اثر بیرون ریزی ذرات از داخل سیاه چاله و یا در اثر باد های قوی یک ستاره در حال مرگ (ابرنواختر) بوجود آمده اند.
نظریه پردازان بشمول دانشمندان دانشگاه دورهام با استدلال می گویند که این گاز ها حتمأ در اثر بیرون ریزی انرژی که باعث منفجر ساختن کهکشان شده بوجود آمده که در نهایت مانع تولد ستارگان جدید هم شده، اما شواهد آن تا این اواخر دیده نشده بود. این تیم امیدوار است که یافته های جدید درک آنها را نسبت به شکل گیری و تکامل کهکشان ها بالا ببرد.


الکساندر میگوید " در این روش کهکشان بصورت موثر رشد خود را تنظیم نموده و مانع تولد ستارگان تازه شده". نظریه پردازان پیش بینی نموده اند که بیرون ریزی عظیم انرژی عامل اصلی این فعالیت بوده، اما فقط حالا توانستیم آن را ببینیم. ما باور داریم که این گونه بیرون ریزی های عظیم با پوف کردن موادی که برای شکل گیری ستارگان لازم اند، حتمأ مانع رشد دیگر کهکشان ها در کائنات اولیه شده اند.

عرفان کیهانی (حلقه)

 

                                 عرفان کیهانی یا حلقه یا فرادرمانی

 

یکی از کاربران در قسمت کابالیسم از عرفان کیهانی (حلقه) سوال کردند، بنده هم به تناسب اهمیت بحث تصمیم گرفتم جواب ایشان را در قسمت اصلی وبلاگ بگذارم.

لازم به ذکر است که بنده هیچگونه اتهامی به بنیانگذار عرفان حلقه نمی زنم و برداشت بنده بر این است که ایشان به دلیل عدم برخورداری از تخصص در حوزه دین و روایات و فقه و اصول و مبانی فقیهی و اعتقادی شیعه دچار نوعی اشتباه و خلط شدند وامیدوارم نیت ایشان بر حسب حسن نیت باشد نه غیر آن.

واما شما دوست عزیز ، بهتر است اعتقادات خود را برحسب عقل واندیشه از علماء دین بگیرید واگر هم اشکالی از پای منابر و یا کتب در شما شکل گرفت از متخصصین در این حوزه مشورت کنید چراکه ما براین اعتقادیم که دین مبین اسلام جامعترین و کاملترین ادیان الهی است و هیچ مساله لاینحلی در آن وجود ندارد که فقها از آن به مسائل مستحدثه نام می برند. حال سوال این است که آیا عقل شما حکم می کند دین اسلام و حل غوامض آن را از علمائی که سالها در کتب روائی استخوان خورد کردند بگری یا از افرادی که زحمت بس کمتر کشیدند . اگرچه صِرف صَرف وقت ما را به آن مجاب نمی کند ولی با مطالعه احوالات علمای دین به عمق علمی اینان پی می بریم.

بنده قصد نقد حلقه را ندارم چراکه نقدهای بسیاری بر آن نگاشته شده است ولی برای اینکه خالی از عریضه نباشیم مطلبی را ارائه می کنم. ناگفته نماند که حلقه مشکل ظاهری با شیعه ندارد و تعرض اساسی و اختلاف برانگیزی که آن را به دشمن تبدیل کرد وجود ندارد ولی همین اشکالات در نوشته ها و اصول ارائه شده از جانب آنها می تواند باعث انحراف در مریدان آن شود لذا توصیه موکد بر این است که در این گونه مسائل به علمای دین رجوع کنید نه افرادی که حتی حاضر به حفظ ظاهر اسلامی خود نیستند.

سوال فرمودید از انتساب عرفان کیهانی به کابالا و عرفان صهیونیستی؟ صد البته مراد قائلین به آن، اشتراک در ایدئولوژی نیست بلکه مرادشان اشتراک ایندو در نتیجه حاصله وهدف پایانی است که هردو در پی جذب حداکثری از انسانها از هرنوع عقیده و گرایشی هستند همانطورکه کابالیسم در اندیشه جذب افراد غیر یهود است عرفان حلقه هم در اندیشه بسط عرفان ایرانی در تمام جهان و جذب افراد از هر عقیده حول محور عرفان کیهانی یا حلقه است

در کتاب عرفان کیهانی آمده است:

عرفان كيهاني (حلقه) نو عي سير و سلوك عرفاني است، كه مباحث عرفاني را مورد بررسي نظري و عملي قرار مي دهد؛ و از آن جا كه انسان شمول است، در اين راستا، همه ي تلا ش ها براي نزديكي انسا ن ها به يكديگر صورت گرفته، از هر عاملي كه باعث جدايي انسا نها و ايجاد تفرقه بين آن ها مي شود، اجتناب به عمل مي آيد[1]

این یعنی فقط و فقط جاذبه، یعنی جذب حداکثری از هر عقیده ای، یعنی کابالیسم

آقای طاهری در کتاب عرفان کیهانی در صفحه 140 می نویسد:

عبادت، يعني عبد بودن و به جا آوردن رسالت بندگي. عبادت بر دو نوع است: عبادت نظري و عبادت عملي. عبادت نظري، ارتباط كلامي با خداوند و عبادت عملي در خدمت خداوند بودن است و چون او بي نياز از هر عمل ما مي‌باشد، از اين رو خدمت ما صرفاً مي‌تواند معطوف به تجليات او شود. در نتيجه، عبادت عملي در خدمت جهان هستي بودن است؛ يعني خدمت به انسان، طبيعت و....

 در اینکه می گوید: عبادت، يعني عبد بودن و به جا آوردن رسالت بندگي. عبادت بر دو نوع است: عبادت نظري و عبادت عملي. عبادت نظري، ارتباط كلامي با خداوند و عبادت عملي در خدمت خداوند بودن است، تا اینجا درست ولی در ادامه دچار افراط و یا دچار افکار کابالیسم شده است. از کجا می گوئید که چون خداوند بي نياز از هر عمل ما مي‌باشد پس خدمت ما صرفا می تواند معطوف به تجلیات او باشد ونتیجتا هم عبادت عملی را منحصر در خدمت به جهان هستی می کنید درست است که خداوند بی نیاز از ماست ولی این دلیل نمی شود که مابرای خداوند کاری نکنیم، ما می توانیم برای رضای او در اشاعه دین او سعی کنیم واین هم عبادت عملی ماست برای خداوند با اینکه او نیازی به ما ندارد.

واما اشکال اساسی تر که عرفان حلقه را شبیه به کابالیسم می کند در این این قسمت نهفته است که:  در نتيجه، عبادت عملي در خدمت جهان هستي بودن است؛ يعني خدمت به انسان، طبيعت و....

مرادتان از خدمت به انسان یعنی چه؟ مرادتان از انسان چیست؟ آیا فرقی هم در نوع خدمت به انواع انسانها در عقیده قائل هستید؟

آقای طاهری دراین عبارت در پی جذب حداکثری افراد با هر عقیده ای است، این یعنی کابالا. دین مبین اسلام هم اعتقاد به کمک و خدمت به هم نوعان دارد ولی در این میان ، هم از طرفی میان دوست و دشمن خوب و بد تفاوت قائل است و هم در نوع خدمت. یقینا خداوند ان کمک و خدمتی را که از ما در مقابل مسلمین و محبین ائمه معصومین انتظار دارد در مقابل دیگران ، خصوصا دشمنان دین خدا ندارد  ولی نویسند و تئوریسین فوق هیچگونه تفاوتی قائل نیست و همه انسانها را به دید واحد می نگرد این یعنی افراط در جاذبه. در جهان هستی هیچ چیز بدون دافعه نیست، مگر خداوند علاوه بر جاذبه دافعه ندارد ( آیات داله بر عذاب) ، مگر رسول اکرم (ص) و امیرالمومنین و سایر ائمه علاوه بر جاذبه دافعه نداشتند؟

 واما اشکال دیگر اینکه نويسنده در اصل 59 مي‌گويد

انسان نمي تواند عاشق خدا شود، زيرا انسان از هيچ طريقي قادر به فهم او نيست و در حقيقت خدا عاشق انسان مي‌شود و انسان معشوق مي‌باشد و مشمول عشق الهي.

عشق به معناي علاقه و محبت شديد است. چگونه نمي‌توان عاشق خدا شد درحالیکه خداوند در قرآن کریم بدان اشاره فرمودند لذا اين مطلب هم مثل بسیاری از عبارات با آيات قرآن سازگاري ندارد آنجا که می فرماید:

وَالذِينَ آمَنُوا أشَدُّ حُبًّا لِلهِ...

آنها كه ايمان دارند عشقشان به خدا (از مشركان نسبت به معبودهاشان) شديدتر است


[1] عرفان کیهانی ص60

جایگاه  ازدواج

جایگاه منفی ازدواج موقت

بسط و نشر پدیده های اجتماعی، در جامعه گاهی میسور و بدون دغدغه است، و گاهی ناممکن و سخت. یکی از عوامل صاحب نقش در این زمینه، وجود سابقه و یا شهرتی خاص، برای پدیده مذکور است. اگر پدیده مورد نظر، از سابقه خوبی برخوردار باشد و یا سابقه منفی در زمان پیشین نداشته باشد، مشکل خاصی در این راه پیش نمی آید، ولی امان از هنگامی که سابقه ای سوء و همراه با تنفر اکثریت جامعه برای یک موضوع در اجتماع شکل گرفته باشد و بدتر از این هنگامی است که تکوین این عدم مطلوبیت، میوه نزدیک به هزار ساله باغ تاریخ باشد. آیا دیگر در این صورت می توان آن موضوع را تبدیل به یک هنجار اجتماعی نمود؟ آیا می توان از اجتماع متوقع بود که یک روزه تمامی تصاویر سیاهی که اندوخته است را به دور انداخته و یا با تصاویری سپید و روشن تعویض نماید ؟
شاید در شرایط عادی نتوان چنین باوری را آسان بدست آورد. ولی اگر آن موضوع اجتماعی از خاصیت دارویی برای امراض جامعه برخوردار باشد و یا فرض شود که درمانگری آن دارو انحصاری است و مختص به خود آیا باز هم این توقع، خواسته ای گزاف و بیراه است ؟
بالاتر از این، اگر عامه جامعه به درجه ای از تجددخواهی برسند که بسیاری از قبایح فطری را از زندان قباحت، در عمل بدرآورده باشند، باز هم طلب درک چهره واقعی موضوع بدنام مکابره و باطل است ؟
اکنون، پیوندی که در ذهن خود آن را می پردازیم تا بتوانیم تصویری زیبا و مطلوب از آن بسازیم و آن را به صورت یک پیوند مطلوب، میان زنان و مردان ارائه نماییم، در چنین جایگاهی اتهامی قرار دارد. اگر تمامی موانع تفهیم عمومی را برداریم، ولی نتوانیم پاسخی مناسب برای تنفر عمومی جامعه بیابیم، راه را به بیهودگی طی کرده ایم، چون شما می توانید اشکال کنید که همه ادله و ظواهر و فوائد را قبول می کنیم، اما چرا این ادله در عمل هیچ کارایی نداشته است و تنفر عمومی و قباحت متعه ( صیغه)، همچنان مانع پذیرش آن است.
اکنون قصد آن داریم که علل ایجاد تنفر و تقبیح عمومی را نسبت به متعه بررسی نماییم، تا دیگر اشکال مذکور بر این طرح وارد نیاید.

تحریم متعه از سوی خلیفه دوم و اهل سنت بعد از وی

یکی از مهمترین علل عدم پذیرش متعه در میان عامه مردم ایران و در میان مسلمین، تحریم این عمل از سوی خلیفه دوم می باشد. البته حساسیتهای مذهبی و فرقه ای به این تحریم دامن زده، و بازار اختلاف را داغ نمود، حتی در برخی مقاطع تاریخ، نشانه بارز اختلاف فقهی و مذهبی بین فرق اسلامی، عمل کردن به متعه و مردود دانستن آن بوده است. در متون تاریخی، بسیار به چشم می خورد که فلان شیعه، برای نگهداری حکم حلیت و اثبات آن مبادرت به متعه می نموده است، و همچنین دیده می شود که عمر فلان شیعه را به خاطر عمل به متعه ، به زیر شلاق کشانیده است.
ادامه تحریم متعه و ادله حلیت آن خود محتاج فصول مستقل و مفصلی است که بدان پرداخته شده است. اکنون تنها درباره آثار وضعی این تحریم بحث می نماییم. هر آیینه اگر قسمت اعظم جمعیت مسلمین قائل به حرمت عمل به متعه نبودند، معلوم نبود که درجه مبغوضیت آن تا بدین حد می رسید.
قلیل بودن حامیان فقهی و اجتماعی این پیوند، خود باعث متروک گشتن، و سپس به بیراهه رفتن آن می گردد. چرا که اگر عملی و قولی ولو صحیح، نشاط ناشی از حمایت عمومی خود را از دست بدهد، و از سوی دیگر یک شعار عقدیدتی نباشد تا قابلیت تقدیس و تکریم را داشته باشد، بلکه یک جواز برای تمتع و لذتجویی باشد، به بیراهه کشیده شدنش، امری ممکن و قابل پیش بینی خواهد بود.
بدون تردید تبلیغات سوء و منفی علماء اهل سنت، درباره تحریم عمل متعه توانسته است متعه را در خانه فقهی خویش نیز منزوی نماید. وقتی یک طرح فقهی در حوزه تشیع حامی قابل توجهی در میان برادران اهل سنت نداشته باشد بیش از یک درجه مطلوبیت، برای آن طرح نباید انتظار داشت.
به نظر می رسد این علت، در میان علل دیگ انزوای متعه، شاخص بوده و دارای اهمیت بیشتری می باشد. گرچه علل دیگری نیز وجود دارد که مطرح خواهد شد. ولی اعتقادمان بر این است که بسیاری از علل آتی، معلول و ساخته و پرداخته این علت اولی می باشند، اگر با دقت به ریشه های تاریخی مبغوضیت متعه پرداخته شود، رابطه علی این علت با علل بعدی آشکار و واضح خواهد شد.
اکنون از منکرین افاده برای داروی متعه سوال می کنیم : آیا تنفری که از یک دعوای فرقه ای ایجاد گشته است و تعصب کور و بدعت و جهل مرکب نقش اول آن را بازی می کنند، صلاحیت دارد که یک دیدگاه فرهنگی و عمومی تلقی گردد.
هرگاه این ارتباطات تاریخی را مورد مطالعه قرار دهیم به این نکته می رسیم که تحریم خلیفه دوم، یک بدعت بی اساس بوده و هیچگونه مشروعیتی نداشته است. حداکثر حکمی که عمر به عنوان رئیس حکومت می تواند صادر نماید، تعطیل این عمل برای مدتی کوتاه آن هم با ذکر ادله کافی و قانع کننده می باشد.
خصوصاً اینکه نه شأن علمی و فقاهتی برای عمر می شناسیم، و نه ریشه تحریم وی را می توان در زمان حیات خاتم الانبیاء (ص) پیدا کرد. اکنون سوال خود را از مدعیان فرهنگ و اجتماع به گونه ای دیگر تکرار می کنیم : آیا ایجاد این تنفر عمومی که متاثر از عاملی خارجی و بیگانه با حقیقت است، گناهی نیست که وبال گردن شما گردد ؟ آیا نمی توان ارباب فرهنگ و روشنفکری را متهم نمود، که چرا اجازه داده اید با یک تعصب بیهوده، داروی امراض جنسی اجتماع شما را به لجن بکشند.

شباهت ازدواج موقت با فحشا در نظر عموم

این ادعا یکی از مهمترین شعارهای مخالفین ازدواج موقت است. البته بیشتر از سوی سطحی نگران و نزدیک اندیشان صادر می شود. ولی چون درصد بالایی از مخالفین به این عدم امتیاز اشاره می نمایند، ما هم آن ر ا مطرح می نمایم.
وقتی شما می گویید متعه هیچ تفاوت با فحشا ندارد، به نظر می رسد نه تصور درست و صحیحی از فحشا دارید و نه از ازدواج موقت. قبلاً اشاره رفت که درباره کردار جنسی آدمی دو دیدگاه وجود دارد. اول اینکه کردار جنسی را صاحب اصالت بدانیم و آدمی را مستحق وصول و کامیابی بدانیم و بعد از برخورد با مفاسد آتی بهره مندی مطلق، تحت دین و اخلاق قائل به اجراء بعضی از محدودیتها و انحصارها گردیم.
نزد دیدگاه دوم نزد کردار جنسی از قبح ذاتی و فطری برخوردار است و کامیابی کلا عملی منفور و پلید است، ولی به خاطر مصالحی مانند بقاء نسل و غیره به اندازه نیاز و ضرورت بدان مبادرت می نماییم. وقتی مستشکل می گوید اگر متعه را قبول نماییم، چه تفاوتی با قبول فحشا دارد، بدون تردید دیدگاه دوم را پذیرفته است. چرا که سیر فکرش از عدم افاده، حرکت نموده است و به مبادرت در حد ضرورت اعتقاد دارد.
ولی مساله این است که نظرگاه دوم یک ایده غیر واقعی و کاذب است که با حیات و ساختار هر انسانی منافات دارد. القائات ارباب اخلاق است که موجب پیدایش و رشد اینگونه آراء می گردد. فطرت و بیان دیدن نشاندهنده صحت دیدگاه اول است. آموزشهایی که در متون فقهی و اخلاقی اسلام، در باب چگونگی روابط جنسی وجود دارد، قرابت شدید و غیر قابل انکاری با نظرگاه اول دارد.
اگر جنبه های جنسی متعه را در نظر می آورید و بعد می گویید تفاوتش با فحشا در کجا است؟ به شما می گوییم با این دید بین ازدواج دائم و فحشاء نیز تفاوتی یافت نمی‌شود. چرا که اگر قوانین خاص، ازدواج دائم را از فحشا متمایز می نماید، قوانینی به صورت دیگر در متعه نیز می باشد. و اگر ملاک فحشا بودن متعه بهره برداری جنسی است این تمتع و بهره در ازدواج دائم نیز به چشم می خورد. دقت مختصری لازم است که این دلیل عقیم گردد.

محبوبیت بکارت و رابطه معکوس آن با رواج ازدواج موقت

بکارت هدیه پاکی دختر است به مردی که می خواهد او را به همسری درآورد بکارت اعلان عفت است، آن هم به عمل نه به زبان. بکارت تمایل دختر است به داشتن یک زندگی سالم و علاقه وی است برای درست مادر شدن. اعتقاد وی است نسبت به شوهری یگانه. بکارت صداقی است که نوشته ناشده به مرد اهداء می گردد. اطمینان قلب یک مرد است که اعتماد کرده است و می خواهد اعتمادش درست و راست باقی بماند.
بکارت سمبل سلامت نفس دختر است. بالاترین گوهری که در ازدواج مورد توجه مرد و اطرافیان وی است. بسیاری از مخالفان متعه و ازدواج موقت پایین آمدن درجه اهمیت عیار بکارت را مانن از عمومی شدن متعه می داند. خصوصا طبق نظریات جدید اجتماعی درباره روابط بین دختران و پسران در دوران تحصیل . اولین چیزی که ممکن است به مذبح عشق و آزادی نسبی جنسی گردن خود را بسپارد، همین گوهر یگانه بکارت است . پس ما در ارائه طرح خود با بکارت و اصالت آن روبرو هستیم، ولی نیازمند تفکیک میان نظرات حامیان بکارت هستیم. آیا تنها یک پرده ظاهری مد نظر ایشان است؟ آیا اگر دل یک دختر صدها بار به دام عشق پاک و پلید گرفتار آمد، ولی پرده بکارتش بکر و سالم ماند باز هم این دختر برای ما باکره است ؟ اگر همه جای بدن وی مورد هجوم لشگر شهوت جنسی واقع شده باشد ولی پرده بکارتش هنوز دست نخورده باشد وی را باکره می نامیم یا نه ؟
اگر زنی دارای پرده بکارت نباشد ولی تا بحال هیچ حرامی را بر خود راه نداده باشد بلکه کرده باشد هر چه حلال و درست بوده است چه ؟ وی باکره هست یا خیر ؟

وقتی سردرد دارید . . . . .

بینی شما قسمتهای راست و چپ دارد که هر دو قسمت برای تنفس تان بکار میروند، اما در حقیقت دو سوراخ بینی شما متفاوتند و شما میتوانید  این تفاوت را حس کنید. حفره سمت راست بینی، نشانگر خورشید و حفره سمت چپ نشانگر ماه است. 


وقتی سردرد دارید، سعی کنید که حفره سمت راست بینی تان را ببنیدید و برای تنفس کردن تنها از حفره سمت چپ استفاده کنید. خواهید دید که بعد از پنج دقیقه سردرد شما خوب خواهد شد.  


اگر احساس خستگی میکنید، برعکس اقدام فوق را عمل کنید. حفره سمت چپ بینی تان را ببندید و تنها از حفره سمت راست بینی تان تنفس کنید. بعد از مدتی احساس میکنید که خستگی شما برطرف شده است.  


حفره سمت راست بینی شما به گرمی مربوط است و لذا براحتی گرم میشود این درحالی است که حفره سمت چپ بینی تان به سردی مربوط میباشد. 


تفریباً همه خانم ها از حفره سمت چپ بینی شان تنفس میکنند، بنابراین با سرعت بیشتری خنک میشوند. اما بیشتر پسر بچه ها با بینی سمت راستشان نفس میکشند 

آیا توجه کرده اید که وقتی از خواب برمیخیزید، کدام حفره بینی تان سریعتر تنفس میکند؟ اگر از حفره چپ تندتر تنفس میکنید، شما احساس خستگی دارید. بنابراین حفره سمت چپ بینی تان را ببندید و برای تنفس از حفره سمت راست خود استفاده کنید، خواهید دید که بسرعت احساس شادابی میکنید. 


دوست من مستمراً سردرد بدی داشت و مکرراً به دکتر مراجعه میکرد و این سردرد باعث شده بود که حتی نتواند براحتی مطالعه کند و شبها نیز چنین سردردی را حس میکرد  


او مکرراً قرص های مسکن میخورد اما موثر نبود. تا اینکه تصمیم گرفت از راه تنفس، سردرد خود را بهبود ببخشد. حفره سمت راست بینی اش را بست و سعی کرد از حفره سمت چپش تنفس کند. او مشاهده کرد که در کمتر از یک هفته سردردش بهبود یافت لذا این تمرین را برای مدت یکماه بعد هم ادامه داد. چنین تمرینی برای تنفس کردن و بدون استفاده از قرص های شیمیایی تجربه شده ومفید بوده است. 


شما هم امتحان کنید. بی ضرر است 


  حضرت محمد (ص)

تولد و کودکي
بيش از هزار و چهار صد سال پيش در روز 17 ربيع الاول ( برابر 25آوريل 570 ميلادی ) کودکی در شهر مکه چشم به جهان گشود. پدرش عبد الله در بازگشت از شام در شهر يثرب ( مدينه ) چشم از جهان فروبست و به ديدار کودکش ( محمد ) نايل نشد. زن عبد الله ، مادر " محمد " آمنه دختر وهب بن عبد مناف بود. برابر رسم خانواده های بزرگ مکه " آمنه " پسر عزيزش ، محمد را به دايه ای به نام حليمه سپرد تا در بيابان گسترده و پاک و دور از آلودگيهای شهر پرورش يابد . " حليمه " زن پاک سرشت مهربان به اين کودک نازنين که قدمش در آن قبيله مايه خير و برکت و افزونی شده بود ، دلبستگی زيادی پيدا کرده بود و لحظه ای از پرستاری او غفلت نمي کرد. کسی نمي دانست اين کودک يتيم که دايه های ديگر از گرفتنش پرهيز داشتند ، روزی و روزگاری پيامبر رحمت خواهد شد و نام بلندش تا پايان روزگار با عظمت و بزرگی بر زبان ميليونها نفر مسلمان جهان و بر مأذنه ها با صدای بلند برده خواهد شد ، و مايه افتخار جهان و جهانيان خواهد بود . " حليمه " بر اثر علاقه و اصرار مادرش ، آمنه ، محمد را که به سن پنج سالگی رسيده بود به مکه باز گردانيد . دو سال بعد که " آمنه " برای ديدار پدر و مادر و آرامگاه شوهرش عبد الله به مدينه رفت ، فرزند دلبندش را نيز همراه برد . پس از يک ماه ، آمنه با کودکش به مکه برگشت ، اما دربين راه ، در محلی بنام " ابواء " جان به جان آفرين تسليم کرد ، و محمد در سن شش سالگی از پدر و مادر هر دو يتيم شد و رنج يتيمی در روح و جان لطيفش دو چندان اثر کرد . سپس زنی به نام ام ايمن اين کودک يتيم ، اين نوگل پژمرده باغ زندگی را همراه خود به مکه برد . اين خواست خدا بود که اين کودک در آغاز زندگی از پدر و مادر جدا شود ، تا رنجهای تلخ و جانکاه زندگی را در سرآغاز زندگانی بچشد و در بوته آزمايش قرار گيرد ، تا در آينده ، رنجهای انسانيت را به واقع لمس کند و حال محرومان را نيک دريابد . از آن زمان در دامان پدر بزرگش " عبد المطلب " پرورش يافت . " عبد المطلب " نسبت به نوه والاتبار و بزرگ منش خود که آثار بزرگی در پيشانی تابناکش ظاهر بود ، مهربانی عميقی نشان مي داد . دو سال بعد بر اثر درگذشت عبد المطلب ، " محمد " از سرپرستی پدر بزرگ نيز محروم شد . نگرانی " عبد المطلب " در واپسين دم زندگی بخاطر فرزند زاده عزيزش محمد بود . به ناچار " محمد " در سن هشت سالگی به خانه عموی خويش ( ابو طالب ) رفت و تحت سرپرستی عمش قرار گرفت . " ابوطالب " پدر " علی " بود . ابو طالب تا آخرين لحظه های عمرش ، يعنی تا چهل و چند سال با نهايت لطف و مهربانی ، از برادرزاده عزيزش پرستاری و حمايت کرد . حتی در سخت ترين و ناگوارترين پيشامدها که همه اشراف قريش و گردنکشان سيه دل ، برای نابودی " محمد " دست در دست يکديگر نهاده بودند ، جان خود را برای حمايت برادر زاده اش سپر بلا کرد و از هيچ چيز نهراسيد و ملامت ملامتگران را ناشنيده گرفت .

نوجوانی و جواني
آرامش و وقار و سيمای متفکر " محمد " از زمان نوجوانی در بين همسن و سالهايش کاملا مشخص بود . به قدری ابو طالب او را دوست داشت که هميشه مي خواست با او باشد و دست نوازش بر سر و رويش کشد و نگذارد درد يتيمی  او را آزار دهد . در سن 12سالگی بود که عمويش ابو طالب او را همراهش به سفر تجارتی - که آن زمان در حجاز معمول بود - به شام برد . درهمين سفر در محلی به نام " بصری " که از نواحی شام ( سوريه فعلی ) بود ، ابو طالب به " راهبی " مسيحی که نام وی  " بحيرا " بود برخورد کرد . بحيرا هنگام ملاقات محمد - کودک ده يا دوازده ساله - از روی نشانه هايی که در کتابهای مقدس خوانده بود ، با اطمينان دريافت که اين کودک همان پيغمبر آخر الزمان است . باز هم برای اطمينان بيشتر او را به لات و عزی - که نام دو بت از بتهای  اهل مکه بود - سوگند داد که در آنچه از وی  مي پرسد جز راست و درست بر زبانش نيايد . محمد با اضطراب و ناراحتی گفت ، من اين دو بت را که نام بردی دشمن دارم . مرا به خدا سوگند بده ! بحيرا يقين کرد که اين کودک همان پيامبر بزرگوار خداست که بجز خدا به کسی  و چيزی عقيده ندارد . بحيرا به ابو طالب سفارش زياد کرد تا او را از شر دشمنان بويژه يهوديان نگاهبانی کند ، زيرا او در آينده مأموريت بزرگی به عهده خواهد گرفت . محمد دوران نوجوانی و جوانی را گذراند . در اين دوران که برای افراد عادی ، سن ستيزه جويی و آلودگی به شهوت و هوسهای زودگذر است ، برای محمد جوان ، سنی  بود همراه با پاکی ، راستی و درستی ، تفکر و وقار و شرافتمندی و جلال . در راستی  و درستی و امانت بی مانند بود . صدق لهجه ، راستی  کردار ، ملايمت و صبر و حوصله در تمام حرکاتش ظاهر و آشکار بود . از آلودگيهای  محيط آلوده مکه بر کنار ، دامنش از ناپاکی بت پرستی پاک و پاکيزه بود بحدی  که موجب شگفتی همگان شده بود ، آن اندازه مورد اعتماد بود که به " محمد امين " مشهور گرديد . " امين " يعنی درست کار و امانتدار . در چهره محمد از همان آغاز نوجوانی و جوانی  آثار وقار و قدرت و شجاعت و نيرومندی آشکار بود . در سن پانزده سالگی در يکی  از جنگهای قريش با طايفه " هوازن " شرکت داشت و تيرها را از عموهايش بر طرف مي کرد . از اين جا مي توان به قدرت روحی و جسمی محمد پی برد . اين دلاوری بعدها در جنگهای اسلام با درخشندگی  هر چه ببيشتر آشکار مي شود ، چنانکه علی ( ع ) که خود از شجاعان روزگار بود درباره محمد ( ص ) گفت : " هر موقع کار در جبهه جنگ بر ما دشوار مي شد ، به رسول خدا پناه مي برديم و کسی از ما به دشمن از او نزديکتر نبود " با اين حال از جنگ و جدالهای بيهوده و کودکانه پرهيز مي کرد . عربستان در آن روزگار مرکز بت پرستی بود . افراد يا قبيله ها بتهايی از چوب و سنگ يا خرما مي ساختند و آنها را مي پرستيدند . محيط زندگی محمد به فحشا و کارهای زشت و می خواری و جنگ و ستيز آلوده بود ، با اين همه آلودگی محيط ، محمد هرگز به هيچ گناه و ناپاکی آلوده نشد و دامنش از بت و بت پرستی همچنان پاک ماند . روزی ابو طالب به عباس که جوانترين عموهايش بود گفت : " هيچ وقت نشنيده ام محمد ( ص ) دروغی بگويد و هرگز نديده ام که با بچه ها در کوچه بازی کند " . از شگفتيهای جهان بشريت است که با آنهمه بی عفتی و بودن زنان و مردان آلوده در آن ديار که حتی به کارهای زشت خود افتخار مي کردند و زنان بدکار بر بالای بام خانه خود بيرق نصب مي نمودند ، محمد ( ص ) آنچنان پاک و پاکيزه زيست که هيچکس - حتی دشمنان - نتوانستند کوچکترين خرده ای بر او بگيرند . کيست که سيره و رفتار او را از کودکی تا جوانی و از جوانی تا پيری بخواند و در برابر عظمت و پاکی روحی و جسمی او سر تعظيم فرود نياورد ؟ !

يادی از پيمان جوانمردان يا ( حلف الفضول )
در گذشته بين برخی از قبيله ها پيمانی به نام " حلف الفضول " بود که پايه آن بر دفاع از حقوق افتادگان و بيچارگان بود و پايه گذاران آن کسانی بودند که اسمشان " فضل " يا از ريشه " فضل " بود . پيمانی  که بعدا عده ای از قريش بستند هدفی جز اين نداشت . يکی از ويژگيهای اين پيمان ، دفاع از مکه و مردم مکه بود در برابر دشمنان خارجی . اما اگر کسی غير از مردم مکه و هم پيمانهای  آنها در آن شهر زندگی مي کرد و ظلمی بر او وارد مي شد ، کسی به دادش نمي رسيد . اتفاقا روزی مردی از قبيله بنی  اسد به مکه آمد تا اجناس خود را بفروشد . مردی از طايفه بن سهم کالای او را خريد ولی قيمتش را به او نپرداخت . آن مرد مظلوم از قريش کمک خواست ، کسی به دادش نرسيد . ناچار بر کوه ابو قبيس که در کنار خانه کعبه است ، بالا رفت و اشعاری درباره سرگذشت خود خواند و قريش را به ياری  طلبيد . دادخواهی او عده ای  از جوانان قريش را تحت تأثير قرار داد . ناچار در خانه عبد الله پسر جدعان جمع شدند تا فکری به حال آن مرد کنند . در همان خانه که حضرت محمد ( ص ) هم بود پيمان بستند که نگذارند به هيچکس ستمی شود ، قيمت کالای آن مرد را گرفتند و به او برگرداندند. بعدها پيامبر اکرم ( ص ) از اين پيمان ، به نيکی ياد مي کرد . از جمله فرمود : " در خانه عبد الله جدعان شاهد پيمانی  شدم که اگر حالا هم - پس از بعثت به پيامبری - مرا به آن پيمان دعوت کنند قبول مي کنم . يعنی حالا نيز به عهد و پيمان خود وفادارم " . محمد ( ص ) در سن بيست سالگی به اين پيمان پيوست ، اما پيش از آن - همچنان که بعد از آن نيز - به اشخاص فقير و بينوا و کودکان يتيم و زنانی  که شوهرانشان را در جنگها از دست داده بودند ، محبت بسيار مي کرد و هر چه مي توانست از کمک نسبت به محرومان خودداری نمي نمود . پيوستن وی نيز به اين پيمان چيزی جز علاقه به دستگيری بينوايان و رفع ستم از مظلومان نبود .

ازدواج محمد ( ص )
وقتی امانت و درستی محمد ( ص ) زبانزد همگان شد ، زن ثروتمندی از مردم مکه بنام خديجه دختر خويلد که پيش از آن دوبار ازدواج کرده بود و ثروتی زياد و عفت و تقوايی  بی نظير داشت ، خواست که محمد ( ص ) را برای تجارت به شام بفرستد و از سود بازرگانی خود سهمی به محمد ( ص ) بدهد . محمد ( ص ) اين پيشنهاد را پذيرفت . خديجه " ميسره " غلام خود را همراه محمد ( ص ) فرستاد . وقتی " ميسره " و " محمد " از سفر پر سود شام برگشتند ، ميسره گزارش سفر را جزء به جزء به خديجه داد و از امانت و درستی محمد ( ص ) حکايتها گفت ، از جمله برای خديجه تعريف کرد : وقتی به " بصری " رسيديم ، امين برای استراحت زير سايه درختی نشست . در اين موقع ، چشم راهبی که در عبادتگاه خود بود به " امين " افتاد . پيش من آمد و نام او را از من پرسيد و سپس چنين گفت : " اين مرد که زير درخت نشسته ، همان پيامبری است که در ( تورات ) و ( انجيل ) درباره او مژده داده اند و من آنها را خوانده ام " . خديجه شيفته امانت و صداقت محمد ( ص ) شد . چندی بعد خواستار ازدواج با محمد گرديد . محمد ( ص ) نيز اين پيشنهاد را قبول کرد . در اين موقع خديجه چهل ساله بود و محمد ( ص ) بيست و پنج سال داشت . خديجه تمام ثروت خود را در اختيار محمد ( ص ) گذاشت و غلامانش رانيز بدو بخشيد . محمد ( ص ) بيدرنگ غلامانش را آزاد کرد و اين اولين گام پيامبر در مبارزه با بردگی بود . محمد ( ص ) مي خواست در عمل نشان دهد که مي توان ساده و دور از هوسهای زود گذر و بدون غلام و کنيز زندگی کرد . خانه خديجه پيش از ازدواج پناهگاه بينوايان و تهيدستان بود . در موقع ازدواج هم کوچکترين تغييری  - از اين لحاظ - در خانه خديجه بوجود نيامد و همچنان به بينوايان بذل و بخشش مي کردند . حليمه دايه حضرت محمد ( ص ) در سالهای قحطی و بی بارانی به سراغ فرزند رضاعي اش محمد ( ص ) مي آمد . محمد ( ص ) عبای خود را زير پای او پهن مي کرد و به سخنان او گوش مي داد و موقع رفتن آنچه مي توانست به مادر رضاعی ( دايه ) خود کمک مي کرد . محمد امين بجای  اينکه پس از در اختيار گرفتن ثروت خديجه به وسوسه های  زودگذر دچار شود ، جز در کار خير و کمک به بينوايان قدمی بر نمي داشت و بيشتر اوقات فراغت را به خارج مکه مي رفت و مدتها در دامنه کوهها و ميان غار مي نشست و در آثار صنع خدا و شگفتيهای جهان خلقت به تفکر مي پرداخت و با خدای جهان به راز و نياز سرگرم مي شد . سالها بدين منوال گذشت ، خديجه همسر عزيز و باوفايش نيز مي دانست که هر وقت محمد ( ص ) در خانه نيست ، در " غار حرا " بسر مي برد . غار حرا در شمال مکه در بالای کوهی قرار دارد که هم اکنون نيز مشتاقان بدان جا مي روند و خاکش را توتيای چشم مي کنند . اين نقطه دور از غوغای شهر و بت پرستی و آلودگيها ، جايی است که شاهد راز و نيازهای محمد ( ص ) بوده است بخصوص در ماه رمضان که تمام ماه را محمد ( ص ) در آنجا بسر مي برد . اين تخته سنگهای سياه و اين غار ، شاهد نزول " وحی " و تابندگی انوار الهی بر قلب پاک " عزيز قريش " بوده است . اين همان کوه " جبل النور " است که هنوز هم نور افشانی مي کند .

آغاز بعثت
محمد امين ( ص ) قبل از شب 27 رجب در غار حرا به عبادت خدا و راز و نياز با آفريننده جهان مي پرداخت و در عالم خواب رؤياهايی مي ديد راستين و برابر با عالم واقع . روح بزرگش برای پذيرش وحی - کم کم - آماده مي شد . درآن شب بزرگ جبرئيل فرشته وحی مأمور شد آياتی از قرآن را بر محمد ( ص ) بخواند و او را به مقام پيامبری مفتخر سازد . سن محمد ( ص ) در اين هنگام چهل سال بود . در سکوت و تنهايی و توجه خاص به خالق يگانه جهان جبرئيل از محمد ( ص ) خواست اين آيات را بخواند : " اقرأ باسم ربک الذی خلق . خلق الانسان من علق . اقرأ وربک الاکرم . الذی  علم بالقلم . علم الانسان ما لم يعلم " . يعنی : بخوان به نام پروردگارت که آفريد . او انسان را از خون بسته آفريد . بخوان به نام پروردگارت که گرامي تر و بزرگتر است . خدايی که نوشتن با قلم را به بندگان آموخت . به انسان آموخت آنچه را که نمي دانست . محمد ( ص ) - از آنجا که امی و درس ناخوانده بود - گفت : من توانايی  خواندن ندارم . فرشته او را سخت فشرد و از او خواست که " لوح " را بخواند . اما همان جواب را شنيد - در دفعه سوم - محمد ( ص ) احساس کرد مي تواند " لوحی " را که در دست جبرئيل است بخواند . اين آيات سرآغاز مأموريت بسيار توانفرسا و مشکلش بود . جبرئيل مأموريت خود را انجام داد و محمد ( ص ) نيز از کوه حرا پايين آمد و به سوی خانه خديجه رفت . سرگذشت خود را برای همسر مهربانش باز گفت . خديجه دانست که مأموريت بزرگ " محمد " آغاز شده است . او را دلداری و دلگرمی داد و گفت : " بدون شک خدای مهربان بر تو بد روا نمي دارد زيرا تو نسبت به خانواده و بستگانت مهربان هستی و به بينوايان کمک مي کنی و ستمديدگان را ياری مي نمايی " . سپس محمد ( ص ) گفت : " مرابپوشان " خديجه او را پوشاند . محمد ( ص ) اندکی به خواب رفت . خديجه نزد " ورقة بن نوفل " عمو زاده اش که از دانايان عرب بود رفت ، و سرگذشت محمد ( ص ) را به او گفت . ورقه در جواب دختر عموی خود چنين گفت : آنچه برای محمد ( ص ) پيش آمده است آغاز پيغمبری  است و " ناموس بزرگ " رسالت بر او فرود مي آيد . خديجه با دلگرمی به خانه برگشت .

نخستين مسلمانان
پيامبر ( ص ) دعوت به اسلام را از خانه اش آغاز کرد . ابتدا همسرش خديجه و پسر عمويش علی به او ايمان آوردند . سپس کسان ديگر نيز به محمد ( ص ) و دين اسلام گرويدند . دعوتهای نخست بسيار مخفيانه بود . محمد ( ص ) و چند نفر از ياران خود ، دور از چشم مردم ، در گوشه و کنار نماز مي خواندند . روزی سعد بن ابی وقاص با تنی چند از مسلمانان در دره ای خارج از مکه نماز مي خواند . عده ای از بت پرستان آنها را ديدند که در برابر خالق بزرگ خود خضوع مي کنند . آنان را مسخره کردند و قصد آزار آنها را داشتند . اما مسلمانان در صدد دفاع بر آمدند .

دعوت از خويشان و نزديکان
پس از سه سال که مسلمانان در کنار پيامبر بزرگوار خود به عبادت و دعوت مي پرداختند و کار خود را از ديگران پنهان مي داشتند ، فرمان الهی فرود آمد : " فاصدع بما تؤمر... آنچه را که بدان مأموری آشکار کن و از مشرکان روی بگردان " . بدين جهت ، پيامبر ( ص ) مأمور شد که دعوت خويش را آشکار نمايد ، برای  اين مقصود قرار شد از خويشان و نزديکان خود آغاز نمايد و اين نيز دستور الهی  بود : " وأنذر عشيرتک الاقربين . نزديکانت را بيم ده " . وقتی اين دستور آمد ، پيامبر ( ص ) به علی که سنش از 15سال تجاوز نمي کرد دستور داد تا غذايی فراهم کند و خاندان عبد المطلب را دعوت نمايد تا دعوت خود را رسول مکرم ( ص ) به آنها ابلاغ فرمايد . در اين مجلس حمزه و ابو طالب و ابو لهب و افرادی نزديک يا کمی بيشتر از 40نفر حاضر شدند . اما ابو لهب که دلش از کينه و حسد پر بود با سخنان ياوه و مسخره آميز خود ، جلسه را بر هم زد . پيامبر ( ص ) مصلحت ديد که اين دعوت فردا تکرار شود . وقتی حاضران غذا خوردند و سير شدند ، پيامبر اکرم ( ص ) سخنان خود را با نام خدا و ستايش او و اقرار به يگانگي اش چنين آغاز کرد: " ... براستی هيچ راهنمای جمعيتی به کسان خود دروغ نمي گويد . به خدايی که جز او خدايی نيست ، من فرستاده او به سوی شما و همه جهانيان هستم . ای خويشان من ، شما چنانکه به خواب مي رويد مي ميريد و چنانکه بيدار مي گرديد در قيامت زنده مي شويد ، شما نتيجه کردار و اعمال خود را مي بينيد . برای نيکوکاران بهشت ابدی خدا و برای بدکاران دوزخ ابدی خدا آماده است . هيچکس بهتر از آنچه من برای شما آورده ام ، برای شما نياورده . من خير دنيا و آخرت را برای شما آورده ام . من از جانب خدا مأمورم شما را به جانب او بخوانم . هر يک از شما پشتيبان من باشد برادر و وصی و جانشين من نيز خواهد بود " . وقتی سخنان پيامبر ( ص ) پايان گرفت ، سکوت کامل بر جلسه حکمفرما شد . همه درفکر فرو رفته بودند . عاقبت حضرت علی ( ع ) که نوجوانی  15ساله بود برخاست و گفت : ای پيامبر خدا من آماده پشتيبانی  از شما هستم . رسول خدا ( ص ) دستور داد بنشيند . باز هم کلمات خود را تا سه بار تکرار کرد و هر بار علی  بلند مي شد . سپس پيامبر ( ص ) رو به خويشان خود کرد و گفت : اين جوان ( علی ) برادر و وصی و جانشين من است ميان شما . به سخنان او گوش دهيد و از او پيروی کنيد . وقتی جلسه تمام شد ، ابو لهب و برخی  ديگر به ابو طالب پدر علی ( ع ) مي گفتند : ديدی ، محمد دستور داد که از پسرت پيروی  کنی ! ديدی او را بزرگ تو قرار داد ! اين حقيقت از همان سرآغاز دعوت پيغمبر ( ص ) آشکار شد که اين منصب الهی : نبوت و امامت ( وصايت و ولايت ) از هم جدا نيستند و نيز روشن شد که قدرت روحی و ايمان و معرفت علی ( ع ) به مقام نبوت به قدری زياد بوده است که در جلسه ای که همه پيران قوم حاضر بودند ، بدون ترديد ، پشتيبانی خود را - با همه مشکلات - از پيامبر مکرم ( ص ) اعلام مي کند .

دعوت عمومي
سه سال از بعثت گذشته بود که پيامبر ( ص ) بعد از دعوت خويشاوندان ، پيامبری خود را برای عموم مردم آشکار کرد . روزی بر کوه " صفا " بالا رفت و با صدای بلند گفت : يا صباحاه ! ( اين کلمه مانند زنگ خطر و اعلام آمادگی است ) . عده ای از قبايل به سوی پيامبر ( ص ) شتافتند . سپس پيامبر رو به مردم کرده گفت : " ای مردم اگر من به شما بگويم که پشت اين کوه دشمنان شما کمين کرده اند و قصد مال و جان شما را دارند ، حرف مرا قبول مي کنيد ؟ همگی گفتند : ما تاکنون از تو دروغی نشنيده ايم . سپس فرمود : ای مردم خود را از آتش دوزخ نجات دهيد . من شما را از عذاب دردناک الهی  مي ترسانم . مانند ديده بانی که دشمن را از نقطه دوری مي بيند و قوم خود را از خطر آگاه مي کند ، منهم شما را از خطر عذاب قيامت آگاه مي سازم " . مردم از مأموريت بزرگ پيامبر ( ص ) آگاه تر شدند. اما ابو لهب نيز در اين جا موضوع مهم رسالت را با سبکسری پاسخ گفت .

نخستين مسلمين
به محض ابلاغ عمومی رسالت ، وضع بسياری از مردم با محمد ( ص ) تغيير کرد . همان کسانی  که به ظاهر او را دوست مي داشتند ، بنای اذيت و آزارش را گذاشتند. آنها که در قبول دعوت او پيشرو بودند ، از کسانی بودند که او را بيشتر از هر کسی مي شناختند و به راستی کردار و گفتارش ايمان داشتند . غير از خديجه و علی و زيد پسر حارثه - که غلام آزاد شده حضرت محمد ( ص ) بود - ، جعفر فرزند ابو طالب و ابوذر غفاری و عمرو بن عبسه و خالد بن سعيد و ابوبکر و ... از پيشگامان در ايمان بودند ، و اينها هم در آگاه کردن جوانان مکه و تبليغ آنها به اسلام از کوشش دريغ نمي کردند . نخستين مسلمانان : بلال - ياسر و زنش سميه - خباب - أرقم - طلحه - زبير - عثمان - سعد و ... ، روی هم رفته در سه سال اول ، عده پيروان محمد ( ص ) به بيست نفر رسيدند 

آزار مخالفان
کم کم صفها از هم جدا شد . کسانی که مسلمان شده بودند سعی مي کردند بت پرستان را به خدای يگانه دعوت کنند . بت پرستان نيز که منافع و رياست خود را بر عده ای نادانتر از خود در خطر مي ديدند مي کوشيدند مسلمانان را آزار دهند و آنها را از کيش تازه برگردانند . مسلمانان و بيش از همه ، شخص پيامبر عاليقدر از بت پرستان آزار مي ديدند . يکبار هنگامی که پيامبر ( ص ) در کعبه مشغول نماز خواندن بود و سرش را پايين انداخته بود ، ابو جهل - از دشمنان سرسخت اسلام - شکمبه شتری که قربانی  کرده بودند روی گردن مبارک پيغمبر ( ص ) ريخت . چون پيامبر ، صبح زود ، برای  نماز از منزل خارج مي شد ، مردم شاخه های خار را در راهش مي انداختند تا خارها در تاريکی در پاهای مقدسش فرو رود . گاهی مشرکان خاک و سنگ به طرف پيامبر پرتاب مي کردند . يک روز عده ای از اعيان قريش بر او حمله کردند و در اين ميان مردی به نام " عقبه بن ابی معيط " پارچه ای را به دور گردن پيغمبر ( ص ) انداخت و به سختی آن را کشيد به طوری که زندگی پيامبر ( ص ) در خطر افتاده بود . بارها اين آزارها تکرار شد . هر چه اسلام بيشتر در بين مردم گسترش مي يافت بت پرستان نيز بر آزارها و توطئه چيني های خود مي افزودند . فرزندان مسلمان مورد آزار پدران ، و برادران مسلمان از برادران مشرک خود آزار مي ديدند . جوانان حقيقت طلب که به اعتقادات خرافی و باطل پدران خود پشت پا زده بودند و به اسلام گرويده بودند به زندانها درافتادند و حتی پدران و مادران به آنها غذا نمي دادند . اما آن مسلمانان با ايمان با چشمان گود افتاده و اشک آلود و لبهای خشکيده از گرسنگی و تشنگی ، خدا را همچنان پرستش مي کردند . مشرکان زره آهنين در بر غلامان مي کردند و آنها را در ميان آفتاب داغ و روی  ريگهای تفتيده مي انداختند تا اينکه پوست بدنشان بسوزد . برخی را با آهن داغ شده مي سوزاندند و به پای بعضی طناب مي بستند و آنها را روی  ريگهای سوزان مي کشيدند . بلال غلامی بود حبشی ، اربابش او را وسط روز ، در آفتاب بسيار گرم ، روی  زمين مي انداخت و سنگهای  بزرگی را روی سينه اش مي گذاشت ولی بلال همه اين آزارها راتحمل مي کرد و پی در پی ( احد احد ) مي گفت و خدای  يگانه را ياد مي کرد . ياسر پدر عمار را با طناب به دو شتر قوی بستند و آن دو شتر را در جهت مخالف يکديگر راندند تا ياسر دو تکه شد . سميه مادر عمار را هم به وضع بسيار دردناکی شهيد کردند . اما مسلمانان پاک اعتقاد - با اين همه شکنجه ها - عاشقانه ، تا پای مرگ پيش رفتند و از ايمان به خدای يگانه دست نکشيدند

روش بت پرستان با محمد ( ص )
وقتی مشرکان از راه آزارها نتوانستند به مقصود خود برسند از راه تهديد و تطميع در آمدند ، زيرا روز به روز محمد ( ص ) در دل تمام قبايل و مردم آن ديار برای خود جايی باز مي نمود و پيروان بيشتری مي يافت . مشرکان در آغاز تصميم گرفتند دسته جمعی با " ابو طالب " عم و يگانه حامی  پيغمبر ( ص ) ملاقات کنند . پس از ديدار به ابوطالب چنين گفتند : " ابو طالب ، تو از نظر شرافت و سن بر ما برتری داری . برادر زاده تو محمد به خدايان ما ناسزا مي گويد و آيين ما و پدران ما را به بدی ياد مي کند و عقيده ما را پست و بی ارزش مي شمارد . به او بگو دست از کارهای خود بردارد و نسبت به بتهای ما سخنی که توهين آميز باشد نگويد . يا او را اختيار ما بگذار و حمايت خود را از او بردار " . مشرکان قريش وقتی احساس کردند که اسلام کم کم در بين مردم و قبايل نفوذ مي کند و آيات قرآن بر دلهای مردم مي نشيند و آنها را تحت تأثير قرار مي دهد بيش از پيش احساس خطر کردند و برای جلوگيری از اين خطر بار ديگر و بار ديگر با ابو طالب بزرگ قريش و سرور بنی هاشم ملاقات کردند و هر بار ابو طالب با نرمی و مدارا با آنها سخن گفت و قول داد که به برادر زاده اش پيغام آنها را خواهد رساند . اما پيامبر عظيم الشأن اسلام در پاسخ به عمش چنين فرمود : " عمو جان ، به خدا قسم هر گاه آفتاب را در دست راست من و ماه را در دست چپ من قرار دهند که دست از دين خدا و تبليغ آن بردارم حاضر نمي شوم . من در اين راه يا بايد به هدف خود که گسترش اسلام است برسم يا جانم را در اين راه فدا کنم " . ابو طالب به برادرزاده اش گفت : " به خدا قسم دست از حمايت تو بر نمي دارم . مأموريت خود را به پايان برسان " . سرانجام فرعونيان مکه به خيال باطل خود ، از در تطميع در آمدند ، و پيغام دادند که ما حاضريم هر چه محمد ( ص ) بخواهد از ثروت و سلطنت و زنهای زيباروی  در اختيارش قرار دهيم ، بشرط اينکه از دين تازه و بد گفتن به بتهای ما دست بردارد. اما پيامبر ( ص ) به سخنان آنها که از افکاری  شايسته خودشان سرچشمه مي گرفت اعتنايی نکرد و از آنها خواست که به " الله " ايمان بياورند تا بر عرب و عجم سروری کنند. آنها با انديشه های محدود خود نمي توانستند قبول کنند که به جای  360بت ، فقط يک خدا را بپرستند . از اين به بعد - همانطور که گفتيم - ابو جهل و ديگران بنای آزار و اذيت پيامبر مکرم ( ص ) و ديگر مسلمانان را گذاشته و آنچه در توان داشتند در راه آزار و مسخره کردن پيامبر و مؤمنان به اسلام ، بکار بردند .

استقامت پيامبر ( ص )
با اين همه آزاری که پيامبر (ص ) از مردم مي ديد مانند کوه در برابر آنه ايستاده بود و همه جا و همه وقت و در هر مکانی که چند تن را دور يکديگر نشسته مي ديد، درباره خدا و احکام اسلام و قرآن سخن مي گفت و با آيات الهی دلها را نرم و به سوی اسلام متمايل مي ساخت . مي گفت "الله " خداوند يگانه و مالک اين جهان و آن جهان است . تنها بايد او را عبادت کرد و از او پروا داشت . همه قدرتها از خداست . ما و شما و همه ، دوباره زنده می شويم و در برابر کارهای نيک خود پاداش خواهيم داشت و در برابر کارهای زشت خود کيفر خواهيم ديد. ای مردم از گناه ، دروغ ، تهمت و دشنام بپرهيزيد. قريش آن چنان تحت تأثير آيات قرآنی قرار گرفته بودند که ناچار، برای  قضاوت از "وليد" که داور آنها در مشکلات زندگی  و ياور آنها در دشواريها بود، کمک خواستند. وليد پس از استماع آيات قرآنی به آنها چنين گفت : "من از محمد امروز سخنی شنيدم که از جنس کلام انس و جن نيست . شيرينی خاصی  دارد و زيبايی مخصوصي ، شاخسار آن پر ميوه و ريشه های  آن پر برکت است . سخنی است برجسته و هيچ سخنی از آن برجسته تر نيست ". مشرکان وقتی به حلاوت و جذابيت کلام خدا پی بردند و در برابر آن عاجز شدند، چاره کار خود را در اين ديدند که به آن کلام آسمانی تهمت "سحر و جادو" بزنند، و برای اينکه به پيامبری محمد (ص ) ايمان نياورند بنای  بهانه گيری گذاشتند. مثلا از پيامبر مي خواستند تا خدا و فرشتگان را حاضر کند! از وی مي خواستند کاخی از طلا داشته باشد يا بوستانی پر آب و درخت ! و نظاير اين حرفها. محمد (ص ) در پاسخ آنها چنين فرمود: من رسولی بيش نيستم و بدون اذن خدا نمي توانم معجزه ای بياورم

. مهاجرت به حبشه
در سال پنجم از بعثت يک دسته از اصحاب پيغمبر که عده آنها به 80نفر مي رسيد و تحت آزار و اذيت مشرکان بودند، بر حسب موافقت پيامبر (ص ) به حبشه رفتند. حبشه ، جای امن و آرامی بود و نجاشی حکمروای  آنجا مردی بود مهربان و مسيحي . مسلمانان مي خواستند در آنجا ضمن کسب و کار، خدای را عبادت کنند. اما در آنجا نيز مسلمانها از آزار مردم مکه در امان نبودند. مکي ها از نجاشی خواستند مسلمانان را به مکه برگرداند و برای اينکه پادشاه حبشه را به سوی خود جلب کنند هديه هايی هم برای وی فرستادند. اما پادشاه حبشه گفت : اينها از تمام سرزمينها، سرزمين مرا برگزيده اند. من بايد تحقيق کنم ، تا بدانم چه مي گويند و شکايت آنها و علت آن چيست ؟ سپس دستور داد مسلمانان را در دربار حاضر کردند. از آنها خواست علت مهاجرت و پيامبر خود و دين تازه خود را معرفی  کنند. جعفر بن ابيطالب به نمايندگی  مهاجرين برخاست و چنين گفت : "ما مردمی نادان بوديم . بت مي پرستيديم . از گوشت مردار تغذيه مي کرديم . کارهای  زشت مرتکب مي شديم . حق همسايگان را رعايت نمي کرديم . زورمندان ، ناتوانان را پايمال مي کردند. تا آن گاه که خداوند از بين ما پيامبری برانگيخت و او را به راستگويی و امانت مي شناسيم . وی ما را به پرستش خدای يگانه دعوت کرد. از ما خواست که از پرستش بتهای سنگی و چوبی دست برداريم . و راستگو، امانتدار، خويشاوند دوست ، خوشرفتار و پرهيزگار باشيم . کار زشت نکنيم . مال يتيمان را نخوريم . زنا را ترک گوئيم . نماز بخوانيم . روزه بگيريم ، زکوة بدهيم ، ما هم به اين پيامبر ايمان آورديم و پيرو او شديم . قوم ما هم به خاطر اينکه ما چنين دينی  را پذيرفتيم به ما بسيار ستم کردند تا از اين دين دست برداريم و بت پرست شويم و کارهای زشت را دوباره شروع کنيم . وقتی کار بر ما سخت شد و آزار آنها از حد گذشت ، به کشور تو پناه آورديم و از پادشاهان تو را برگزيديم . اميدواريم در پناه تو بر ما ستم نشود". نجاشی گفت : از آياتی که پيامبر (ص ) بر شما خوانده است برای ما هم اندکی  بخوانيد. جعفر آيات اول سوره مريم را خواند. نجاشی و اطرافيانش سخت تحت تأثير قرار گرفتند و گريه کردند. نجاشی که مسيحی بود گفت : به خدا قسم اين سخنان از همان جايی آمده است که سخنان حضرت عيسی سرچشمه گرفته . سپس نجاشی به مشرکان مکه گفت : من هرگز اينها را به شما تسليم نخواهم کرد. کفار قريش از اين شکست بی اندازه خشمگين شدند و به مکه باز گشتند.

محاصره اقتصادي
مشرکان قريش برای اينکه پيامبر (ص ) و مسلمانان را در تنگنا قرار دهند عهد نامه ای نوشتند و امضا کردند که بر طبق آن بايد قريش ارتباط خود را با محمد (ص ) و طرفدارانش قطع کنند. با آنها زناشويی و معامله نکنند. درهمه پيش آمدها با دشمنان اسلام هم دست شوند. اين عهدنامه را در داخل کعبه آويختند و سوگند خوردند متن آنرا رعايت کنند. ابو طالب حامی پيامبر (ص ) از فرزندان هاشم و مطلب خواست تا در دره ای که به نام "شعب ابی طالب " است ساکن شوند و از بت پرستان دور شوند. مسلمانان در آنجا در زير سايبانها زندگی تازه را آغاز کردند و برای  جلوگيری از حمله ناگهانی آنها برجهای مراقبتی ساختند. اين محاصره سخت سه سال طول کشيد. تنها در ماههای حرام (رجب - محرم - ذيقعده - ذيحجه ) پيامبر (ص ) و مسلمانان از "شعب " برای تبليغ دين و خريد اندکی  آذوقه خارج مي شدند ولی کفار - بخصوص ابو لهب - اجناس را مي خريدند و يا دستور مي دادند که آنها را گران کنند تا مسلمانان نتوانند چيزی خريداری نمايند. گرسنگی  و سختی به حد نهايت رسيد. اما مسلمانان استقامت خود را از دست ندادند. روزی  از طريق وحی پيامبر (ص ) خبردار شد که عهد نامه را موريانه ها خورده اند و جز کلمه "بسمک اللهم " چيزی باقی  نمانده . اين مطلب را ابو طالب در جمع مشرکان گفت . وقتی رفتند و تحقيق کردند به صدق گفتار پيامبر پی  بردند و دست از محاصره کشيدند. مسلمانان نيز نفسی براحت کشيدند... اما... اما پس از چند ماهی خديجه همسر با وفا و ابو طالب حامی پيغمبر (ص ) دار دنيا را وداع کردند و اين امر بر پيامبر گران آمد. بار ديگر اذيت و آزار مشرکان آغاز شد.

انتشار اسلام در يثرب ( مدينه )
در هنگام حج عده ای در حدود شش تن از مردم يثرب با پيامبر (ص ) ملاقات کردند و از آيين پاک اسلام آگاه گرديدند. مردم مدينه به خاطر جنگ و جدالهای دو قبيله (اوس ) و (خزرج ) و فشارهايی که از طرف يهوديان بر آنها وارد مي شد، گويی  منتظر اين آيين مقدس بودند که پيام نجات بخش خود را بگوش آنها برساند. اين شش تن مسلمان به مدينه رفتند و از پيغمبر و اسلام سخنها گفتند و مردم را آماده پذيرش اسلام نمودند. سال ديگر در هنگام حج دوازده نفر با پيامبر (ص ) و آيين مقدس اسلام آشنا شدند. پيامبر (ص ) يکی از ياران خود را برای تعليم قرآن و احکام اسلام همراه آنها فرستاد. در سال ديگر نيز در محلی به نام "عقبه " دوازده نفر با پيامبر بيعت کردند و عهد نمودند که از محمد (ص ) مانند خويشان نزديک خود حمايت کنند. به دنبال اين بيعت ، در همان محل ، 73نفر مرد و زن با محمد (ص ) پيمان وفاداری بستند و قول دادند از پيامبر (ص ) در برابر دشمنان اسلام تا پای  جان حمايت کنند. زمينه برای  هجرت به يثرب که بعدها "مدينه " ناميده شد، فراهم گرديد. پيامبر (ص ) نيز اجازه فرمود که کم کم اصحابش به مدينه مهاجرت نمايند.

معراج
پيش از هجرت به مدينه که در ماه ربيع الاول سال سيزدهم بعثت اتفاق افتاد، دو واقعه در زندگی پيامبر مکرم (ص ) پيش آمد که به ذکر مختصری از آن مي پردازيم : در سال دهم بعثت "معراج " پيغمبر اکرم (ص ) اتفاق افتاد و آن سفری بود که به امر خداوند متعال و بهمراه امين وحی (جبرئيل ) و بر مرکب فضا پيمايی به نام "براق " انجام شد. پيامبر (ص ) اين سفر با شکوه را از خانه ام هانی خواهر امير المومنين علی (ع ) آغاز کرد و با همان مرکب به سوی بيت المقدس يا مسجد اقصی روانه شد، و از بيت اللحم که زادگاه حضرت مسيح است و منازل انبيا (ع ) ديدن فرمود. سپس سفر آسمانی خود را آغاز نمود و از مخلوقات آسمانی و بهشت و دوزخ بازديد به عمل آورد، و در نتيجه از رموز و اسرار هستی و وسعت عالم خلقت و آثار قدرت بی پايان حق تعالی آگاه شد و به "سدرة المنتهي " رفت و آنرا سراپا پوشيده از شکوه و جلال و عظمت ديد. سپس از همان راهی  که آمده بود به زادگاه خود "مکه " بازگشت و از مرکب فضا پيمای خود پيش از طلوع فجر در خانه "ام هاني " پائين آمد. به عقيده شيعه اين سفر جسمانی بوده است نه روحانی چنانکه بعضی  گفته اند. در قرآن کريم در سوره "اسرا" از اين سفر با شکوه بدين صورت ياد شده است : "منزه است خدايی که شبانگاه بنده خويش را از مسجد الحرام تا مسجد اقصی که اطراف آن را برکت داده است سير داد، تا آيتهای  خويش را به او نشان دهد و خدا شنوا و بيناست ". در همين سال و در شب معراج خداوند دستور داده است که امت پيامبر خاتم (ص ) هر شبانه روز پنج وعده نماز بخوانند و عبادت پروردگار جهان نمايند، که نماز معراج روحانی مومن است .

سفر به طائف
حادثه ديگر سفر حضرت محمد (ص ) است به طائف . در سال يازدهم بعثت بر اثر خفقان محيط مکه و آزار بت پرستان و کينه توزی مکيان ، پيامبر (ص ) خواست به محيط ديگری برود. يکه و تنها راه طائف را در پيش گرفت تا با سران قبايل ثقيف تماس بگيرد، و آيين اسلام را به آنها بشناساند. اما آن مردم سخت دل به سخنان رسول مکرم (ص ) گوش ندادند و حتی بنای اذيت و آزار حضرت محمد (ص ) را گذاشتند. رسول اکرم (ص ) چند روز در "نخله " بين راه طائف و مکه ماند و چون از کينه توزی  و دشمنی بت پرستان بيمناک بود، مي خواست کسی  را بجويد - که بنا به رسم آن زمان - او را در بازگشت به مکه امان دهد. از اين رو شخصی را به مکه فرستاد و از "مطعم بن عدي " امان خواست . مطعم حفظ جان رسول مکرم (ص ) را به عهده گرفت و در حق پيامبر خدا (ص ) نيکی کرد. بعدها حضرت محمد (ص ) بارها از نيکی و محبت او در حق خود ياد مي فرمود.

هجرت به مدينه
مسلمانان با اجازه پيامبر مکرم (ص ) به مدينه رفتند و در مکه جز پيامبر و علی  (ع ) و چند تن که يا بيمار بودند و يا در زندان مشرکان بودند کسی باقی نماند. وقتی بت پرستان از هجرت پيامبر (ص ) با خبر شدند، در پی نشست ها و مشورت ها قرار گذاشتند چهل نفر از قبايل را تعيين کنند، تا شب هجرت به خانه پيامبر بريزند و آن حضرت را به قتل رسانند، تا خون وی در بين تمام قبايل پخش گردد و بنی هاشم نتوانند انتقام بگيرند، و درنتيجه خون آن حضرت پايمال شود. اما فرشته وحی رسول مکرم (ص ) را از نقشه شوم آنها با خبر کرد. آن شب که آدمکشان قريش مي خواستند اين خيال شوم و نقشه پليد را عملی کنند، علی بن ابيطالب (ع ) بجای پيغمبر خوابيد، و آن حضرت مخفيانه از خانه بيرون رفت . ابتدا به غار ثور (در جنوب مکه ) پناه برد و از آنجا به همراه ابوبکر به سوی  "يثرب " يا "مدينة النبي " که بعدها به "مدينه " شهرت يافت ، هجرت فرمود.

ورود به مدينه
رسول اکرم (ص ) و همراهان روز دوشنبه 12ماه ربيع الاول به "قبا" در دو فرسخی مدينه رسيدند. پيامبر (ص ) تا آخر هفته در آنجا توقف فرمود تا علی (ع ) و همراهان برسند. مسجد قبا در اين محل ، يادگار آن روز بزرگ است . علی (ع ) پس از هجرت محمد (ص )، مامور بود امانتهای مردم را به آنها برگرداند و زنان هاشمی از آن جمله : فاطمه دختر پيامبر (ص ) و مادر خود فاطمه دختر اسد و مسلمانانی که تا آن روز موفق به هجرت نشده بودند همراه ببرد. علی  (ع ) با همراهان به راه افتاد. راهی پر خطر و سخت . علی  (ع ) با پاهای خون آلود و ورم کرده ، پس از سه روز به پيامبر اکرم (ص ) پيوست و مورد لطف خاص نبی اکرم (ص ) قرار گرفت . مردم مدينه با غريو و هلهله شادی - پس از سه سال انتظار - از پيامبر خود استقبال کردند.

اهميت هجرت
ورود پيامبر و مسلمانان به مدينه ، فصل تازه ای  در زندگی پيغمبر اکرم (ص ) و اسلام گشود. مانند کسی که از يک محيط آلوده و خفقان آور به هوای آزاد و سالم پناه برد. بی جهت نيست که هجرت در راه خدا و برای گسترش دين خدا برابر با جهاد است و اين همه عظمت دارد. هجرت ، يعنی دست از همه علاقه های قبلی  کشيدن و پا بر روی عادات و آداب کهنه نهادن و به سوی زندگی نوين رفتن . رفتن شخص از جهل به سوی نور و دانايي ، هجرت است . رفتن از ناپاکی به سوی پاکی  هجرت است . هجرت پيامبر (ص ) و مسلمانان ازمکه (محيط اختناق و آلودگی و کينه ) به سوی مدينه (شهر صفا و نصرت و برادري ) و به سوی  پي ريزی زندگی اجتماعی اسلامي ، نخستين گام بلند در پيروزی و گسترش اسلام و جهانی شدن آن بود. نظر به اهميت هجرت بود که بعدها در زمان خليفه دوم به پيشنهاد علی (ع )، اين سال مبدا تاريخ اسلام يعنی (هجري ) شد.

نخستين گام
وقتی پيامبر اکرم (ص ) آن همه استقبال و شادی  و شادمانی را از مردم مدينه ديد، اولين کاری که کرد اين بود که ، طرح ساختن مسجدی را برای مسلمانان پی افکند. مسجد تنها محلی برای خواندن نماز نبود. در مسجد تمام کارهای قضائی و اجتماعی  مربوط به مسلمانان انجام مي شد. مسجد مرکز تعليم و تربيت و اجتماعات اسلامی  از هر قبيل بود. شعرا اشعار خود را در مسجد مي خواندند. مسلمانان در کنار هم و پيامبر اکرم (ص ) در کنار آنها با عشق و علاقه به ساختن مسجد پرداختند. پيامبر اکرم (ص ) خود سنگ بر دوش مي کشيد و مانند کارگر ساده ای کار مي کرد. اين مسجد همان است که اکنون با عظمت برجاست و بعد از مسجد الحرام ، دومين مسجد جهان است . پيامبر بين دو قبيله "اوس " و "خزرج " که سالها جنگ بود، صلح و آشتی برقرار کرد. بين "مهاجران " و مردم مدينه که مهاجران را در خانه های خود پذيرفته بودند يعنی "انصار"، پيمان برادری برقرار کرد. پيامبر (ص )، توحيد اسلامی و پيوند اعتقادی و برادری را جايگزين روابط قبيلگی کرد. با منشوری که صادر فرمود، در حقيقت "قانون اساسي " جامعه اسلامی را در مدينه تدوين کرد و مردم مسلمان را در حقوق و حدود برابر اعلام فرمود. طوايف يهود را که در داخل و خارج مدينه بسر مي بردند امان داد. بطور خلاصه ، پيامبر (ص ) از مردمی کينه توز، بی  خبر از قانون و نظام اجتماعی  و گمراه ، جامعه ای متحد، برادر، بلند نظر و فداکار بوجود آورد. بتدريج از سال دوم برابر حملات دشمنان اسلام ، اقدامات رزمی و دفاعی صورت گرفت .

جنگها يا غزوه های پيغمبر ( ص )
دشمن کينه توز ديرين اسلام يعنی کفار مکه ، در صدد بودند، به هر صورتی امکان دارد - جامعه نو پای اسلامی را با شکست مواجه کنند - بدين جهت به جنگهايی دست زدند. پيامبر اکرم (ص ) نيز برای دفاع دستور آمادگی  مسلمانان را صادر فرمود. بنابراين در مدينه از آغاز گسترش اسلام جنگهايی  اتفاق افتاده است که به اختصار از آنها ياد مي کنيم . اين نکته را هم بايد بياد داشت که : جنگهايی که رسول اکرم (ص ) شخصا در آن شرکت فرموده است ، "غزوه " و بقيه جنگهايی را که در زمان پيامبر (ص ) واقع شده ، "سريه " مي نامند.

غزوه بدر
در سال دوم هجرت جنگ بدر پيش آمد. در اين جنگ نابرابر تعداد لشکر دشمن 950نفر بود، با آمادگی رزمي ، اما عده مسلمانان فقط 313نفر بود. مسلمانان با نيروی ايمان و با فداکاری کامل جنگيدند و در مدتی کوتاه دشمنان خود را شکست دادند. کفار با 70کشته و 70اسير و بر جای گذاشتن غنائم جنگی بسيار فرار کردند. و دشمن سرسخت اسلام ابو جهل نيز در جنگ کشته شد. اين پيروزی سر فصل پيروزيهای ديگر شد.

تغيير قبله
در همين سال از سوی خداوند متعال ، دستور آمد مسلمانان از سوی "بيت المقدس " بسوی "کعبه " نماز بگزارند. علت اين امر آن بود که ، يهوديان نداشتن قبله ديگری را برای اسلام دين کامل ، نقص شمردند و به جهانی  بودن اسلام باور نداشتند. مسجد ذو قبلتين (دارای دو قبله ) يادگار آن واقعه مهم است .

جنگ احد
يک سال بعد از جنگ بدر، دشمنان اسلام با تجهيزاتی سه برابر جنگ بدر، به قصد انتقام به سوی مدينه حرکت کردند. پيامبر (ص ) با ياران مشورت کرد و در نتيجه قرار شد در کناره کوه احد، صف آرائی کنند. در آغاز جنگ ، مسلمانان - با عده کم ، ولی با نيروی ايمان زياد - پيروز شدند، ولی  بخاطر آن که محافظان دره ای  که در پشت بود، سنگر را به طمع غنيمتهای جنگی  ترک کردند، شکستی بر لشکريان اسلام وارد شد و عده ای از جمله حمزه عموی دلاور پيامبر (ص ) کشته شدند، ولی بر اثر فداکاريهای علی (ع ) که زخم بسيار برداشته بود و ديگر دلاوران و شيوه تازه ای که پيامبر (ص ) در جنگ احد به کار بست ، ديگربار مسلمانان گرد آمدند و به تعقيب دشمن زبون شده پرداختند و سرانجام اين جنگ به پيروزی انجاميد.

غزوه خندق يا ( احزاب )
جمعی از يهوديان از جمله قبيله "بنی نضير" در مدينه بسر مي بردند. پيامبر (ص ) در ابتدای کار، با آنان پيمان دوستی و همکاری بست ولی اينان هميشه با نفاق و دورويي ، درصدد بودند که ضربت خود را بر اسلام وارد کنند. پيامبر مکرم (ص ) با همه رافت و رحمت ، در برابر نفاق و توطئه ، گذشت نمي فرمود و منافق را تنبيه مي کرد. طايفه بنی نضير وقتی در مدينه نقشه های خود را نقش بر آب ديدند، با مشرکان مکه و چند طايفه ديگر همدست شدند و در سال پنجم هجرت ، سپاه عظيمی که شامل ده هزار نفر مرد شمشير زن بود به فرماندهی ابوسفيان به قصد ريشه کن کردن اسلام به مدينه حمله کردند. زمان آزمايش و فداکاری بود. مسلمانان با مشورت سلمان فارسی  و پذيرش پيامبر مکرم (ص )، خندقی در اطراف مدينه کندند. دشمن به مدينه آمد. يکباره با خندقی وسيع روبرو شد. يهوديان "بنی قريظه " مانند ديگر يهوديان بنای  خيانت و نفاق گذاشتند. لحظه های سخت و بحرانی در پيش بود. پيامبر مکرم (ص ) با طرحهای جالب جنگی صفوف دشمن را آشفته ساخت . عمرو بن عبدود، سردار کم نظير مکه در جنگ تن به تن با علی (ع ) کشته شد، با ضربتی که از عبادت جن و انس بيشتر ارزش داشت ضربتی کاری  و موثر، دشمن به وحشت افتاد. بدبينی  بين مهاجمان و يهوديان - کمی آذوقه - تندبادهای شديد شبانه - خستگی زياد - همه و همه باعث شد که ، پيروزی نصيب لشکر اسلام گردد و لشکريان کفر به سوی مکه فرار کنند.

سال ششم هجرت - صلح حديبيه
پيامبر اکرم (ص ) در پی رؤيای شيرينی ديد که ، مسلمانان در مسجد الحرام مشغول انجام فريضه حج هستند. به مسلمانان ابلاغ فرمود برای سفر عمره در ماه ذيقعده آماده شوند. همه آماده سفر شدند. قافله حرکت کرد. چون اين سفر در ماه حرام انجام شد و مسلمانان جز شمشيری که هر مسافر همراه خود مي برد چيزی با خود نداشتند و از سوی ديگر با مقاومت قريش روبرو شدند و بيم خونريزی  بسيار بود، پيامبر (ص ) با مکيان پيمانی برقرار کرد که به "پيمان حديبيه " شهرت يافت . مطابق اين صلح نامه پيامبر (ص ) و مسلمانان از انجام عمره صرف نظر کردند. قرار شد سال ديگر عمل عمره را انجام دهند. اين پيمان ، روح مسالمت جوئی  مسلمانان را بر همگان ثابت کرد. زيرا قرار شد تا ده سال حالت جنگ بين دو طرف از بين برود و رفت و آمد در قلمرو دو طرف آزاد باشد. اين صلح در حقيقت پيروزی  اسلام بود، زيرا پيامبر (ص ) از ناحيه دشمن داخلی  خطرناکی آسوده خاطر شد و مجال يافت تا فرمانروايان کشورهای  ديگر را به اسلام دعوت فرمايد.

نامه های رسول مکرم ( ص ) به پادشاهان
مي دانيم که به موجب آيات قرآن ، دين اسلام ، دين جهانی و پيامبر خاتم (ص )، آخرين سفير الهی به جانب مردم است . بنابراين ماموريت ، حضرت محمد (ص ) به سران معروف جهان ، مانند: خسرو پرويز (پادشاه ايران )، هرقل (امپراطور روم )، مقوقس (فرمانروی مصر) و... نامه نوشت و آنها را به دين اسلام دعوت کرد. نامه های حضرت که هم اکنون موجود است ، روشن و قاطع و کوتاه بود. اين نامه ها را مامورانی با ايمان ، فداکار و با تجربه برای  فرمانروايان مي بردند. در اين نامه ها پيامبر (ص ) آنها را به اسلام و کلمه حق و برادری و برابری دعوت مي کرد و در صورت نافرماني ، آنها را از عذاب خداوند بيم مي داد. همين پيامها زمينه گسترش جهانی اسلام را فراهم آورد.

جنگ خيبر
خيبر يا بهتر بگوييم وادی خيبر، هفت دژ بود، در سرزمين حاصلخيزی در شمال مدينه به فاصله سی و دو فرسنگ ، که پناهگاه مهم يهوديان بود. يهوديان بيش از پيش توطئه مي کردند و مزاحم مسلمانان بودند. پيامبر اسلام (ص ) تصميم گرفت اين افراد منافق را سر جای خود بنشاند و شر آنها را دفع کند. بدين جهت دستور فرمود مسلمانان برای فتح خيبر عازم آن ديار شوند. پس از تلاش و مقاومت بسيار اين سنگرها - يکی پس از ديگری - فتح شد. پس از فتح دژهای خيبر يهوديانی که در قريه "فدک " - در 140 کيلومتری مدينه مي زيستند - بدون جنگ و مقاومت تسليم شدند و سرپرستی پيامبر (ص ) را بر خود پذيرفتند. برابر قوانين اسلام ، جاهايی که بدون جنگ تسليم مي شوند مخصوص پيامبر (ص ) است . اين قريه را رسول مکرم (ص ) به دخترش فاطمه زهرا (س ) بخشيد، که ماجرای غصب آن ، تا زمان عمر بن عبد العزيز در تاريخ ثبت است و ما در زندگی نامه فاطمه زهرا (س ) از آن سخن مي گوييم .

فتح مکه
در سال هشتم هجرت جريانی پيش آمد، که پيمان شکنی قريش را ثابت مي نمود. بدين جهت پيامبر مکرم (ص )، تصميم گرفت مکه را فتح کند و آن را از ناپاکی بتها و بت پرستها پاک سازد. بنابراين با رعايت اصل غافلگيري ، بی آنکه لحظه فرمان حرکت و مسير و مقصد حرکت برای کسی روشن باشد، پيامبر (ص ) روز دهم ماه رمضان ، فرمان حرکت صادر فرمود. ده هزار سرباز مسلمان به حرکت آغاز کرد. شهر مکه بدون مقاومت تسليم شد. پيامبر (ص ) و مسلمانان وارد زادگاه پيامبر (ص ) شدند. بتها در هم شکسته شد و اسلام به پيروزی بزرگی نائل آمد. در اين فتح ، پيامبر (ص ) که اختيار کامل داشت و مي توانست از دشمنان سرسخت ديرين خود انتقام بگيرد، همه را مورد عفو و رحمت قرار داد و به تمام جهان ثابت کرد که هدف اسلام گسستن بندهای اسارت و بندگی از دست و پای افراد بشر است و فراخواندن آنها به سوی "الله " و نيکی  و پاکی و درستي . از اين سال به بعد، گروه گروه به اسلام روی آوردند و با احکام حيات بخش و انسان ساز آن ، آشنا شدند. پس از فتح مکه ، غزوه حنين و غزوه طائف و غزوه تبوک و... اتفاق افتاد. در دو غزوه اول پيروزی با مسلمانان بود، اما در غزوه تبوک ، اگر چه پيامبر (ص ) با دشمن رو به رو نشد و نبردی نکرد، ولی يک سلسله بهره های  معنوی و روانی - در اين غزوه بسيار پرمشقت - عايد مسلمانان گرديد. پيامبر (ص ) با اين سفر پر رنج ، راه را برای فتح شام و روم هموار ساخت و شيوه جنگ با قدرتهای بزرگ را به اصحاب وفادار خود آموخت .

فوت فرزند دلبند پيامبر ( ص )
در سالهای گذشته پيامبر اسلام (ص ) با مرگ سه فرزند خود به نامهای قاسم و طاهر و طيب و سه دختر به نامهای زينب و رقيه و ام کلثوم رو به رو شد و در فراق آنها متاثر گرديد. اما اين بار کودک دلبندش ابراهيم که از ماريه بود، قلب حساس پيامبر مکرم (ص ) را سخت آزرده کرد. پيامبر (ص ) در حالی که ابراهيم را در آغوش داشت و آن نو گل بوستان رسالت جان به جان آفرين تسليم مي کرد، اين کلمات آتشين را فرمود: "ابراهيم عزيز! کاری از ما برای تو ساخته نيست . مقدر الهی نيز بر نمي گردد. چشم پدرت در مرگ تو گريان و دل او اندوهبار است ، ولی هرگز سخنی را که موجب خشم خداوند باشد، بر زبان جاری نمي سازم ...". برخی از اصحاب از گريه پيامبر (ص ) تعجب ميکردند. اما پيامبر (ص ) در اين جا مثل همه مراحل ، به مسلمانان درسی بزرگ آموخت : درس مهر و محبت نسبت به اولاد. "مهر و مودت به اولاد، از عاليترين و پاکترين تجليات روح انسانی است و نشانه سلامت و لطافت آن مي باشد" پيامبر عاليقدر (ص ) پيوسته مي فرمود: (اکرموا اولادکم )، فرزندان خود را گرامی داريد و نسبت به آنها مهر بورزيد. باري ، يگانه فرزندی که از آن حضرت به يادگار ماند و رشته تابناک ولايت و امامت را - در صفحه روزگار - پايدار ساخت ، دخت ارجمند آن سرور (ص ) يعنی فاطمه زهرا (س ) زوجه وصی آن حضرت ، علی (ع ) بود.

حجة الوداع " آخرين سفر پيامبر ( ص ) به مکه "
چند ماه از عمر پربار پيامبر عاليقدر اسلام (ص ) باقی  نمانده بود. سال دهم هجرت بود. پيامبر (ص ) اعلام فرمود: مردم برای انجام مراسم عظيم حج آماده شوند. بيش از صد هزار نفر گرد آمدند. پيامبر مکرم (ص )، با پوشيدن دو پارچه سفيد، از مسجد شجره در نزديک مدينه احرام بست و مسلمانان نيز همچنين . صدای گوش نواز: لبيک اللهم لبيک ، لا شريک لک لبيک ، در فضا طنين انداز شد. هزاران نفر اين ندای ملکوتی پيامبر (ص ) را تکرار مي کردند. شکوه عظيمی بود: وحدت اسلامي ، برابری و برادری تبلور يافت . پيامبر مکرم (ص )، برای اولين و آخرين بار مراسم و مناسک حج را، به مسلمانان آموخت . اين سفر بزرگ نمايشگر ثمرات بزرگ و تلاشهای چند ساله پيغمبر اکرم (ص ) بود که جان و مال و زندگی خود را، خالصانه در راه تحقق آرمانهای اسلامی  و فرمانهای الهی بذل کرد، و پيامهای الهی را به مردم جهان رسانيد. پيامبر (ص ) در سرزمين عرفات - پس از نماز ظهر و عصر - هزاران نفر از مسلمانان پاک اعتقاد را، مخاطب ساخته چنين فرمود: "ای مردم ! سخنان مرا بشنويد - شايد پس از اين شما را در اين نقطه ملاقات نکنم - ای مردم ، خونها و اموال شما بر يکديگر تا روزی که خدا را ملاقات نمائيد مانند امروز و اين ماه ، محترم است و هر نوع تجاوز به آنها، حرام است ". سپس مردم را به برابری و برادری فراخواند و به رعايت حقوق بانوان سفارش کرد و از شکستن حدود الهی بيم داد و از ستمکاری و تجاوز به حقوق يکديگر بر حذر داشت و به تقوی توصيه کرد.

در صحنه غدير خم
وقتی پيامبر اکرم (ص ) و دهها هزار نفر در بازگشت به مدينه به محلی به نام غدير خم رسيدند، امين وحي ، جبرئيل بر پيامبر (ص ) وارد شد و پيام الهی را بدين صورت به پيامبر (ص ) ابلاغ کرد: "ای پيامبر، آنچه از سوی خداوند فرستاده شده به مردم برسان و اگر پيام الهی  را مردم نرسانی رسالت خود را تکميل نکرده اي ، خداوند تو را از شر مردم حفظ مي کند". مردم مي پرسيدند آن چه چيزی است که کامل کننده دين است و بی آن ، دين حق کامل نيست ؟ آن آخرين اقدام پيامبر (ص ) است برای تعيين خط وصايت و امامت . پيامبر (ص ) بايد - به امر خدا - تکليف مردم را پس از خود معين کند. در زير آفتاب سوزان و در روی رملها و شنهای داغ بيابان ، ضمن خطبه بلندي ، پيامبر (ص )، حضرت علی (ع ) را، به عنوان "ولي " و "جانشين " خود، به مردم معرفی  فرمود، و به ويژه اين جمله را - که محدثان شيعه و سنی همه نقل کرده اند - گفت : من کنت مولاه فعلی مولاه ... مردم در آن روز که هجدهم ماه ذيحجه بود، با حضرت علی (ع ) بيعت کردند. دو ماه و چند روز بعد، در اواخر صفر سال يازدهم هجري ، پيغمبر اکرم (ص ) در مدينه چشم از جهان فروبست و در جوار مسجدی که خود ساخته بود مدفون شد. اين قبر منور، امروز زيارتگاه نزديک به يک ميليارد مردم مسلمان جهان است .

قرآن و عترت
حديثی از پيامبر گرانقدر اسلام (ص ) نقل شده است بدين صورت : "انی تارک فيکم الثقلين ما ان تمسکتم بهما لن تضلوا: کتاب الله و عترتی  اهل بيتي ". يعني : من در ميان شما دو چيز گرانبها مي گذارم ، تا از آن دو پيروی نماييد، هرگز گمراه نمي شويد. اين دو چيز گرانبها عبارتند از: کتاب خدا (قرآن ) و عترتم (اهل بيت من ).

قرآن
قرآن شامل آياتی است که در مدت 23سال بتدريج بر حضرت محمد (ص ) نازل شده است . قرآن شامل 114سوره کوتاه و بلند و نزديک 6400آيه است . همه سوره های  قرآن با (بسم الله الرحمن الرحيم ) آغاز مي شود، جز سوره "برائة " يا "توبه ". تنظيم آيات قرآن بر مبنايی است که شخص پيامبر اکرم (ص ) دستور فرموده است . سوره هايی که در مکه نازل شده "مکي " و آنها که در مدينه نازل شده است "مدني " ناميده مي شود. هر سوره ، نامی دارد که آن نام ، در متن سوره آمده است ، مانند: نحل ، بقره ، علق و... به محض اين که يک سوره يا يک آيه يا چند آيه بر پيغمبر (ص ) نازل مي شد افراد مورد اعتمادی که به آنها "نويسندگان وحي " می گفتند، آيات را مي نوشتند. معروفترين آنها عبارتند از: علی بن ابيطالب (ع ) - عبد الله بن مسعود - زيد بن ثابت - معاذ بن جبل - ابی بن کعب و...، امتياز قرآن بر ديگر کتابهای آسمانی اينست که ، در قرآن کوچکترين تحريف و تغييری وارد نشده است . قرآن معجزه باقيه و هميشگی پيامبر اکرم (ص ) است . در چند جای قرآن بصراحت آمده است که اگر در قرآن شک و ترديد داريد چند سوره ، حتی يک سوره کوچک که سه آيه است ، مانند آن را بياورند که هرگز دشمنان اسلام به چنين کاری توفيق نيافته و نخواهند يافت . قرآن فقط از جهت لفظ و فصاحت و شيوايی معجزه نيست ، بلکه از جهت معنی و دارا بودن احکام و نظامات استوار و قوانين ابدی  نيز معجزه است - هر چه علم بشر پيشرفت کند و پرده از اسرار جهان برگرفته شود، رمز جاودانی اسلام و قرآن روشنتر خواهد شد - قرآن تاکنون به بيش از صد زبان دنيا و به فارسی و انگليسی و فرانسوي ، چندين بار ترجمه شده است . در قرآن بيش از همه چيز، به پرستش خدای  واحد و صفات جلال و جمال خداوند و عظمت دستگاه آفرينش و سير در آفاق و عوالم طبيعی و مطالعه در احوال گذشتگان و قوانين و احکام عبادي ، اجتماعی و قضائی و روز رستاخيز و سرگذشت انبيا بزرگ الهی و پند گرفتن از زندگانی اقوام گذشته توجه داده شده است . برای اينکه بتوانيم به لطف ظاهر و باطن عميق قرآن پی ببريم بايد - در درجه اول - با زبان فصيح و بليغ قرآن آشنا شويم . قرآن راهنمايی  است راستگو، پايدار و خيرخواه .

عترت يا اهل بيت
همان علی (ع ) و فرزندان پاک گوهرش و نيز فاطمه زهرا (س ) دختر بسيار عزيز و فداکار پيامبر اکرم (ص ) است که از طرف پدر بزرگوار خود به (ام ابيها) يعنی  مادر پدرش ملقب گرديد. علی (ع ) وصی و جانشين و امامی است که بارها پيامبر (ص ) او را جانشين خود و در حکم هارون نسبت به موسی (ع ) معرفی  مي فرمود و فرزندانی که از صلب علی (ع ) و بطن پاک فاطمه زهرا (س ) به وجود آمدند و آخر آنها به حضرت مهدی موعود (عج ) ختم مي شود همه معصوم و از رجس و گناه بدورند. اولاد ديگر از اين شجره طيبه نيز بسيارند و در همه جا و همه وقت منشا خير و برکت و فضل و فضيلت بوده و هستند.

زنان پيامبر ( ص )
پيامبر اکرم (ص ) در طول عمر نه زن داشته است و اين امر زاييده اوضاع و احوال جامعه آن روز و موقعيت شخصی آن حضرت بوده است . پيش از اسلام تعدد زوجات به نحو گسترده و نامحدودی در ميان اقوام مختلف رواج داشته است . بعدها اسلام تا چهار زن را اجازه داد، آن هم به شرطبرقراری عدالت بين آنان . مي دانيم که پيامبر (ص ) تا 25سالگی زن نگرفت و در 25سالگی با خديجه (س ) که 15سال از پيامبر (ص ) بزرگتر بود ازدواج کرد و در حدود 25سال تنها با خديجه بود. پس از فوت خديجه (س ) با زن بيوه ديگری  به نام سوده ازدواج کرد. سپس با عايشه ازدواج فرمود. زنان ديگری که پيغمبر (ص ) گرفت ، به غير از سوده ، همه بعد از عايشه بودند و همه اينها بيوه زن و بزرگسال بودند. پيامبر حق و عدالت و نوبت را درباره آنها کاملا رعايت مي فرمود و با همه به مهربانی رفتار مي کرد. زنانی که پيغمبر اکرم (ص ) مي گرفت ، يا از بيوه زنانی بودند بی سرپرست که شوهرشان در جنگ شهيد شده بودند، يا از اسيران جنگی  بودند که در خانه پيغمبر (ص ) با نهايت احترام زندگی مي کردند. ازدواجهای پيغمبر (ص ) عموما و بخصوص در ده سال آخر عمر، جنبه اجتماعی و تحبيب قلوب داشته است و خويشاوندی با قبيله ها برای پيوند داشتن با کسانی که مسلمان شدن آنها موجب تقويت اسلام و مسلمين بوده است . برخلاف آنچه برخی از دشمنان اسلام يا مستشرقين خارجی گفته اند، به هيچ وجه نظر پيامبر (ص )، مسائل جنسی و لذت جويی نبوده است - بخصوص که پيامبر اکرم (ص ) بنابر آنچه در قرآن آمده است ، يک ثلث و گاهی دو ثلث از شب را به عبادت و تلاوت قرآن مي گذراند - و روزها نيز در مسائل اجتماعی و جنگها اشتغالات فراوان داشته است ، و اين ازدواجها در سن جوانی نبوده است .

رفتار و خلق و خوی پيامبر ( ص )
خداوند در حق رسول مکرمش محمد بن عبد الله (ص ) مي فرمايد: "انک لعلی خلق عظيم . براستی که بر خلق عظيمی هستي " (سوره قلم آيه 4) بنده ناتوانی چه مي تواند در حق پيامبری که سراپا فضيلت و رحمت و منبع خير و نيکی و بزرگواری است بگويد؟ آنچه مي گويم قطره ای است از دريا. خوی پيامبر (ص ) و رفتار آن بزرگوار و کردار آن حضرت ، سرمشق مسلمين و بلکه نمونه عالی همه انسانها است و در حقيقت تجسم اسلام . پيغمبر (ص ) به همه مسلمانان با چشم برادری و با نهايت مهر و محبت رفتار مي کرد. آن چنان ساده و بی پيرايه لباس مي پوشيد و بر روی زمين مي نشست و در حلقه ياران قرار مي گرفت که اگر ناشناسی وارد مي شد، نمي دانست پيغمبر (ص ) کدام است . در عين سادگي ، به نظافت لباس و بدن خيلی اهميت مي داد. وضوی پيامبر (ص ) هميشه با مسواک کردن دندانها همراه بود. از استعمال عطر دريغ نمي فرمود. هميشه با پير و جوان مؤدب بود. هميشه در سلام کردن پيش دستی مي کرد. تبسم نمکينی  هميشه بر لبانش بود، ولی  از بلند خنديدن پرهيز داشت . به عيادت بيماران و تشيع جنازه مسلمانان زياد مي رفت . مهمان نواز بود. يتيمان و درماندگان را مورد لطف خاص قرار مي داد. دست مهر بر سر يتيمان مي کشيد. از خوابيدن روی بستر نرم پرهيز داشت و مي فرمود: "من در دنيا همچون سواری  هستم که ساعتی زير سايه درختی استراحت کند و سپس کوچ کند". با همه مهر و نرمی که با زيردستان داشت در برابر دشمنان و منافقان بسيار شدت عمل نشان مي داد. در جنگها هرگز هراسی به دل راه نمي داد و از همه مسلمانان در جنگ به دشمن نزديکتر بود. از دشمنان سرسخت مانند کفار قريش در فتح مکه عفو فرمود و آنها هم مجذوب اخلاق پيامبر (ص ) شدند و دسته دسته به اسلام روی آوردند. از زر و زيور دنيا دوری مي کرد. اموال عمومی را هرچه زودتر بين مردم تقسيم مي کرد و با آن که فرمانروا و پيامبر خدا بود، هرگز سهمی بيش از ديگران برای خود برنمي داشت . براستی آن وجود مقدس مظهر و نمونه و سرمشق برای همگان بود.


برگرفته از سايت تبيان

  تاروت

تاريخچه تاروت برگرفته از وب سايت ويكي پديا
تاروت کارت های تاروت (تارو و یا ثورا) مجموعه ای کارت هستند برای پیشگویی یا الهام بخشی که در نسخه های گوناگون تعداد و مفهوم این کارت ها تفاوت می کنند، ولی در مشهورترین نسخه (رایدر وایتز) کارت های تاروت شامل ٧٨ کارت هستند که ٥٦ عدد مجموعه تاروت صغیر و ٢٢ کارت تاروت کبیر نامیده می شوند. بسیاری از کسانی که بر روی تاریخچه تاروت کار کرده اند مدعی هستند که ریشه کارت های تاروت به قرن ١٥ میلادی و به کشور ایتالیا بر می گردد. ریشه ی اصلی کارت های تاروت به کشور مصر باز می گردد. در طی تسخیر این کشور و سوختن کتاب خانه های آن، تاروت، یا ثورا، تنها کتابیست که از آسیب در امان مانده. این کتاب در طی زمان به دست کولی های اروپا افتاد و در طی قرون رفته رفته اشکال آن تغییر کرده و به شکل اروپای قرون وسطی تغییر یافت. قانون اصلی تاروت پیرو منطق اعداد چهارتایی و بر مبنای کلمه ی مقدس «یهوه» است و کلیه ی رموز کبیر و صغیر این کارت بر این مبنا شکل گرفته. تاروت از دو دسته رموز صغیر -٥٦ کارت- و رموز کبیر- ٢٢ کارت- تشکیل شده است. عدد ١ به معنای خداوند و تقدیر الهی، عدد ٢ به معنای انسان و روح زمینی و یا طبیعت و عدد ٣ واسط و رابط این دو و ٤ رابط بین این حلقه و حلقه ی بعدی است. در عین حال ١ به معنای مرد و ٢ به معنای زن و ٣ به معنای فرزند است. ١ به معنای پدر، ٢ به معنای پسر و ٣ به معنای روح القدس است. عدد ٤ در عین اینکه عدد پایانی حلقه ی اول است، عدد آغازین حلقه ی دوم نیز هست. عدد ١ به معنای شروع یک روند، ٢ به معنای اوج آن روند، ٣ به معنای پایان و ٤ به معنای سقوط است. بر طبق این اصل، اعداد ١ تا ١٠ در سه دسته چیده می شوند: ١ و ٢ و ٣ و ٤ // ٤ و ٥ و ٦ و ٧ // ٧ و ٨ و ٩ و ١٠. که گروه اول به معنای شروع، گروه دوم به معنای اوج و گروه سوم پایان روندی است که در مورد آن تفال کرده ایم. در عین حال در درون هر کدام از این سه دسته اعداد بر طبق اصل چهارتایی معنا می شوند. ١ به معنای شروع. ٢ به معنای اوج و... . براین اساس می توان گفت که عدد ٢ به معنای اوج است در رده ی شروع، یعنی کاری که قصد شده در حال عملی شدن است یا مورد سوال شده حتمی است. ٦ به معنای پایان است در مرحله ی اوج، یعنی روند مورد سوال در حال افول است و به همین ترتیب تمامی اعداد کارت ها معنا می شوند.

تاریخچه تاروت برگرفته از کتاب پیشگویی با کارت های کبیر تاروت، تالیف فرزانه عطشان آذربانی
تاروت علم پیشگوئی توسط کارت های تاروت طی قرون گذشته یکی از باستانی ترین روش های علوم باطنی محسوب گردیده است که از دیر زمان توسط حکیمان، فرزانگان و آینده نگرهای اندیشمند، نه تنها برای تفال و پیشگوئی بلکه جهت پرورش صحت نفس و تعالی روح مورد توجه بوده است. فلسفه تاروت به عنوان یک مکتب رمزی به زبانی سخن می گوید که از فکر انبوه انسانی برخواسته و از روح و روان او سرچشمه یافته و تفهیمی از معنای درونی نمادها را ارائه می دهد. کارت ها در بالاترین مرتبه خود، قدرت های سری و حکمت محرمانه را منتقل می سازند. مبدا تاروت علی الخصوص رمزهای کبیر به قدری در ابهامات زمان پوشیده هستند که تنها در اسطوره ها و افسانه ها بطور طبیعی پرورش یافته اند. ابتدایی ترین تاریخی که به کارت های تاروت در موزه های اروپا نسبت داده شده است مربوط به سال ١٣٩٠ میلادی می باشد، با این حال گفته می شود که مبدا واقعی این کارت ها به قرن دوازدهم بر می گردد. فلاسفه و حکما همواره تاروت را به عنوان یک گنجینه ارزنده تاریخی در نزد خود و مخفی از دسترس افکار عموم ذخیره نموده اند. در موزه کرر ونیز (Museo Correr) تعدادی کارت مشاهده می شوند که از سال ١٤٤٥ تاریخ گذاری شده اند. در انگلستان کارت های تاروت طی حکومت ادوارد چهارم شناخته شد و پادشاه ورود این کارت ها را تحریم نمود. به هر حال تاروت راه خودش را از طریق کاروان های کولی ها به داخل خانه های اشراف باز کرد که در عین حال از ترس جریمه و مجازات مخفی نگه داشته می شد. تصاویر و نمادهای تاروت قرن ها در دست کولی ها نسل به نسل انتقال یافته است و در حقیقت کولی ها حافظ و نگهبان اسراری هستند که شامل کابالیستی گرفته از یهودیان کهن می باشد. این تصاویر توسط خود کولی ها طی مهاجرت از مصر به اروپا منتقل گردید. همان زمانی که استفاده از کارت های تاروت در اطراف سواحل مدیترانه ای آغاز گردید، کولی ها نیز در اروپا پراکنده شدند و اینطور بیان شده است که کولی های جنوب فرانسه، اسپانیا و ایتالیا از اشکال تاروت به عنوان فوت و فن خود در پیشگوئی بهره می بردند. در قرن هجدهم باستان شناس فرانسوی کوردوجیلین (Court de Gebelin) و سایر فلاسفه فرانسوی اعلام کردند که مبدا کارت های تاروت از مصر سرچشمه یافته و شامل خالص ترین اعتقادات روحانیون مصری بوده و حتی الامکان از چشمان بیگانگان دور نگه داشته شده است. بعد از انقلاب فرانسه آزادی جدید در اروپا جاری شد. مکتب های محرمانه در مکان های رمزی یکبار دیگر شکوفا شدند و این موقعیت جدیدی برای معرفی و شناخت فلسفه تاروت محسوب گردید. مفاهیم اشکال تاروت از گنجینه عناصر اسطوره ای، مذاهب، آئین و باورهای سنتی و اجتماعی جوامع انسانی گرفته شده است. زبان ها تغییر کرده اند اما تصاویر باقی می مانند. جانی که از ورای این کارت های کهن با ما سخن می گوید، از عرفان عهد عتیق ریشه گرفته است و هر بار که این تصاویر در مقابل ما رخ می گشایند، می توان به آئینه تغییر ناپذیر زندگی انسانی دست یافت و به محوطه بی انتهای هستی سر کشید. کارت ها سطوح خود آگاهی بشری را از اولین سحرگاه بیداری تا به هوشیاری بیکران الهی – در پیوند با خدا ترسیم می کند. نمادهای تاروت آینه ای هستند که در آن ها انسان جستجوگر می تواند خود یا شخص نزدیک به خود را در آن ببیند و می تواند موقعیت تکامل خود یا آن ها را در مسیر زندگی تعیین کند. شخصی که برای سوالات پی در پی ابوالهول درونش هیچ پاسخی ندارد ناگهان به داخل بی انتهایی ناخود آگاه سقوط می کند. روح بشریت همانند روح فرد، تنها از طریق عشق زندگی می کند. زندگی ناشی از معنویت هرگز خاموشی و یکنواختی بی حاصل عوامل مکانیکی را تاب نمی آورد. بلکه به دفعات سرزندگی می آورد و با جانی به پرواز در می آید که روی بال هایش محبت و معرفت را به تمامی معنی حمل می کند. جان آدمی بصورت تصاویر اندیشه می کند و از همان آغاز با تجربیات بشری پرورش می یاید. انگیزه های شهودی و تمثیلات همان چیزی است که با نور درونی تجربه شده است. کوردوجبلین معتقد بود که تاروت نوشتاری شگفت انگیز است، زیرا به نحوی تمامی جهان و مراحل مختلف چرخه زندگانی بشری به آن مرتبط است و این وجوه مختلف به ویژه در رمزهای کبیر گنجانده شده است. او تاروت را تنها کتاب بازمانده از مصر باستان می داند که اسرار روح بشری را برای سالکان به جا گذارده و سالیان دراز به دلیل آشفتگی مصر و سوختن کتاب های گرانقدر آن ها مفقود مانده بود. بقایای اصلی این نوشتار کهن را مدیون کولی های چادر نشینی هستیم که قرنهای متمادی در اختیارشان بوده است و از فضایل آن در جهت امر تفـأل بهره می بردند و عامل دل مشغولی آن ها بوده است. کوردوجبلین در این باب می گوید: «تصاویر و عملکرد تاروت جنبه آرمانی دارند و آرمان گرائی تصاویر تاروت کلید خرد و نیروهای نهان عهد عتیق است. این آرمان ها با نظریه های فلسفی و مذهبی مصریان قدیم چنان مطابقت دارد که نمی توان آن ها را یکی از آثار این ملت فرزانه و خردمند ندانست». اولین اشکال تاروت در زمان خود روی ورقه ای نازک عاج، نقره و یا حتی طلا طراحی و رنگ آمیزی می شدند. طرح هریک از ورقه ها می بایست بطرز نوینی بصورت کاردستی کشیده و رنگ آمیزی می گردید. به همین دلیل تنها اشراف از عهده چنین هزینه ای بر می آمدند که هنرمند را جهت ساخت و پرداخت یک سری اوراق مصور تاروت اجیر نمایند و در نتیجه این ورقه ها بازیچه دست اشراف می شدند. بالاخره با گذشت زمان و اختراع صنعت کاغذ کتاب های متنوعی در این زمینه نوشته شد و کارت های مقوائی دستی مورد دسترس قرار گرفت و سپس طرح های رنگ آمیزی شده شامل تغییرات مدرن تری شدند. در قرن نوزدهم یک کابالیست فرانسوی به نام الیفاس لوی (Eliphas Levi) به ارتباط مابین ٢٢ کارت رمزهای کبیر و ٢٢ حروف الفبای عبری پی برد. مبدأ حروف زبان های بشری ١٦ علامت هیروگلیف اولیه است که از سرچشمه الفبای اولیه است و ٢٢ حروف الفبای عبری مستقیما از علامات هیروگلیف مشتق شده اند. بنابراین اصول ثابتی چون حروف عبری و اعداد یا ارقام همگام با این نمادها که از دانش ماوراء الطبیعه سرچشمه یافته اند، ارائه شده است. در عین حال می توان حروف الفبای عبری را با بیست و دو جاده درخت کابالیستی در ارتباط دانست و چهار خال های رمزهای صغیر را با چهار عنصر آب، باد، آتش، خاک و حروف مقدس عبری «ی ه و ه» مرتبط دانست. حروف رمزی « ی ه و ه» وحدت با مبدا را نشان می دهد و در نمادگرائی تمام کتب معنوی به کار می روند، تاروت بطور کلی بر مبنای همین حروف ساخته شده است. لوی، تاروت را کلید «کابالا» و کلید انجیل و سلیمان می دانست، او می گفت: «ما موفق شده ایم با کشف این حلقه پنهان، گورستان دنیای کهن را بگشائیم و مردگان را به کلام آوریم و به بقایای کهنه عهد عتیق با تمام عظمتشان بنگریم، و معمای همه ابوالهول ها را بدانیم، و به تمام معابد و صندوق الواح آنها نفوذ کنیم. این کلیدی است که استفاده از آن در گذشته مجاز نبوده و راز آن تنها به سرسپردگان منتقل می شده است». دکتر جرارد انکاس (Gerard Encausse) متولد ١٨٦٥ فیلسوف فرانسوی علوم خفیه قرن نوزدهم که به نام مستعار پاپوس (Papus) معروف است در علوم باطنی کشفیات بسیاری نمود. او بیشتر اوقات خود را به علوم خفیه اختصاص می داد و مجموعه تحقیقات او در زمینه ثورا در سال ١٨٨٩ در کتابی با عنوان پاپوس انتشار یافت. پاپوس رهبر مکتب کابالائی صلیب گل سرخ بود و مکتب معروفی موسوم به خاموشان گمنام (Silenicieux Inconnus) را نیز تاسیس نمود. تاروت به عنوان یک مبدا کهن، مشاور حکیمی است که می تواند در شرایط صحیح اشارات مورد نیاز را از ضمیر برتر به بخش عقلانی انتقال دهد و در عین حال رازهای سرنوشت را با ظرافت و جهان بینی آموزش دهد. بنابراین در این صفحات خواننده زمینه های زیادی از زندگی را می پیماید. نمادگرائی، آواها، وزن ها، رنگ ها و اشکال زندگی برای ما آشکار می گردد. قلمرو عناصر، صخره ها، گیاهان و حیوانات نمایانده شده است. قلمرو انسان و موقعیت او روشن گردیده است. بنابراین روح باستانی بشریت از دهان جان مدرن سخن می گوید و برای آنکه طراوت ابدی خود را نشان دهد همواره در آستانه معجزات تازه می نماید و در آن ها که در عالم بی خبری و خواب سیر می کنند حیات را پیدا می کند. روی هم رفته باید اذغان داشت هر مأخذ یا عاملی که مبتکر تاروت بوده بطور حتم از مذاهب کهن، علم اساطیری، فلسفه، حکمت و عرفان شرق اطلاعات وسیعی داشته که در اثر آنها نمادهای مهمی را در آن مستقر نموده است. یکی از این تئوری ها مبدأ تاروت را با فلسفه چینی همگام می داند و معتقد است که رمزهای کبیر ارتباط هایی با فلسفه بودا دارد. در کلید «ابله» این شخصیت می تواند نمودار یک راهب سرگردان باشد که سیر تکاملی او در جریانی ست که به تدریج از مرحله جهالت، خامی و لاقیدی به مرحله روشنگری می رسد و این روشنگری مستلزم متحمل شدن وقایع تلخ و شیرین، پستی ها و بلندی ها، موفقیت ها و ناکامی ها و سایر حالات روانی و و دگرگونی های بشری است. بدون شک فلاسفه و پیشگویان عهد عتیق و جدید از 7 قرن پیش تاکنون فلسفه تاروت را با علوم باستانی نظیر عدد شناسی، ستاره شناسی، نمودارهای رنگ و علائم هیروگلیف و سایر آموزش های کابالیستی کمابیش همساز یافته اند. به همین دلیل بازتاب های تمام این تاثیرات در انواع اشکال تاروت به چشم می خورد. در عین حال، دانش تاروت با نیروهای آینده نگری و مفاهیم معنوی خود بصورت روشی یگانه و مستقل به قوت خود باقی مانده است و از آنجایی که تاروت کلیدی است که درب تازه ای را به روی دانش فلاسفه های عتیق می گشاید، عمیق ترین پیام ها را به روانشناسان و دانش پژوهان محقق ارسال می نماید. به هر ترتیب شاگردان مبحث علوم خفیه زوایای قابل ملاحظه ای از مفاهیم تصاویر تاروت دریافت می کنند و افرادی هستند که نسبت به کمک تاروت در امر مدیتیشن ارج می نهند. در صورتیکه ما برای دیدن و پذیرفتن اندرزهای این حکمت مصور آماده باشیم همچون راهنمایی، چراغ های سبز و قرمز را به ما نمایانده، نقاط کور را آشکار و به قوه ها و توانائی ها نیز اشاره می کند.

  حجاب . . .   (دو  )

حجاب در دین یهود
رواج حجاب در بین زنان قوم یهود، مطلبی نیست که کسی بتواند آن را مورد انکار یا تردید خود قرار دهد. مورخین، نه تنها از مرسوم بودن حجاب در بین زنان یهود سخن گفته اند، بلکه به افراط ها و سخت گیریهای بی شمار آنان نیز در این زمینه تصریح کرده اند. در کتاب «حجاب در اسلام» آمده است: «گرچه پوشش در بین عرب مرسوم نبود و اسلام آن را به وجود آورد، ولی در ملل غیر عرب، به شدیدترین شکل، رواج داشت. در ایران و در بین یهود و مللی که از فکر یهود پیروی می کردند، حجاب به مراتب شدیدتر از آنچه اسلام می خواست وجود داشت. در بین این ملتها وجه و کفین (صورت و کف دستها) هم پوشیده می شد. حتی در بعضی از ملتها سخن از پوشیدن زن و چهره زن نبود، بلکه سخن از قایم کردن زن بود و این فکر را به صورت یک عادت سفت و سخت درآورده بودند».

ویل دورانت که معمولا سعی می کند موارد برهنگی یا احیانا تزیینات و آرایش های زنان هر قوم را با آب و تاب نقل کند تا آن را طبیعی جلوه دهد، در این مورد می گوید: «در طول قرون وسطا، یهودیان همچنان زنان خویش را با البسه فاخر می آراستند، لکن به آنها اجازه نمی دادند که با سر عریان به میان مردم روند. نپوشاندن موی سر، خلافی بود که مرتکب را مستوجب طلاق می ساخت. از جمله تعالیم شرعی یکی آن بود که مرد یهودی نباید در حضور زنی که موی سرش هویداست، دست دعا به درگاه خدا بردارد».

او در توصیف زنان یهودی می گوید: «زندگی جنسی آنان علی رغم تعدد زوجات، به طرز شایان توجه، منزه از خطایا بود. زنان آنان دوشیزگانی محجوب، همسرانی ساعی، مادرانی پرزا، و امین بودند و از آنجا که زود وصلت می کردند، فحشا به حداقل، تخفیف پیدا می کرد». در کتاب مقدس یهودیان، موارد متعددی یافت می شود که به طور صریح و یا ضمنی، حجاب و پوشش زن و مسائل مربوط به آن، مورد تایید قرار گرفته است. در برخی از آنها لفظ «چادر» و «برقع» به کار رفته است که نشانگر کیفیت پوشش زنان آن عصر است.

در مورد پوشش کامل در مقابل نامحرم در «سفر پیدایش» تورات چنین می خوانیم: و رفقه، چشمان خود را بلند کرد و اسحاق را دید و از شتر خود فرود آمد. زیرا که از خادم پرسید: این مرد کیست که در صحرا به استقبال ما می آید؟ و خادم گفت: آقای من است. پس برقع خود را گرفته، خود را پوشانید، (سفر پیدایش، باب24، فقره 64 و 65). و در مورد عدم تشبه مرد و زن به یکدیگر در «تورات» آمده است: «متاع مرد، بر زن روا نباشد و مرد، لباس زن نپوشد، زیرا هرکه این کند، مکروه یهود (خدای تو) است» (تورات، سفر تثنیه، باب 22، فقره5').

حتی به نزول عذاب در اثر آرایش دختران یهود برای بیگانگان پرداخته است در این زمینه در «تورات» آمده: «و خداوند می گوید از این جهت که دختران صهیون متکبرند و با گردن افراشته و غمزات چشم، راه می روند و به ناز می خراماند و به پاهای خویش، خلخالها را به صدا می آورند. بنابراین، خداوند فرق سر دختران صهیون را کل خواهد ساخت و خداوند، عورت ایشان را برهنه خواهد نمود. و در آن روز، خداوند زینت خلخال ها و پیشانی بندها و هلال ها را دور خواهد کرد. و گوشوارها و دستبندها و روبندها و انگشترها و حلقه های بینی را و رداها و شال ها و کیسه ها را. و آینه ها و کتان های نازک و عمامه ها و برقع ها را. و واقع می شود که: به عوض عطریات، عفونت خواهد شد و به عوض کمربند، ریسمان و عوض موهای بافته، کلی و به عوض سینه بند، زنار پلاس و به عوض زیبایی، سوختگی خواهد بود. مردانت به شمشیر و شجاعانت در جنگ خواهند افتاد. و دروازه های وی ناله و ماتم خواهند کرد و او خراب شده، بر زمین خواهد نشست. (تورات، کتاب اشعیاء نبی، باب سوم، فقره 10-8).

در تورات، از چادر و برقع و روبنده ای که زنان با آن سر و صورت و اندام خویش را می پوشانده اند، صریحا نام برده شده است، که نشانگر کیفیت پوشش زنان است. برای نمونه در کتاب «روت» می خوانیم:«بوعز گفت: زنهار کسی نفهمد که این زن به خرمن آمده است. و گفت: چادری که بر توست، بیاور و بگیر. پس آن را بگرفت و او شش کیل جو پیموده بر وی گذارد و به شهر رفت. (تورات، سفر پیدایش ، باب 38 ، فقره 14 و 15 ). در مورد عروس یهودا می خوانیم: « پس رخت بیوگی را از خویشتن بیرون کرد. برقعی به رو کشید و خود را در چادری پوشید و به دروازه عینایم که در راه تمنه است، بنشست» (تورات، سفر پیدایش، باب 38، فقره 14 و 15 ).

ویل دورانت می نویسد در مورد لزوم پوشاندن سر از نامحرمان در آیین یهود: اگر زنی به نقض قانون یهود می پرداخت، چنانکه مثلا بی آن که چیزی برسرداشت به میان مردم می رفت، و یا در شارع عام نخ می رشت، یا بر هر سنخی از مردان، درد دل می کرد، یا صدایش آن قدر بلند بود که چون در خانه اش تکلم می نمود، همسایگانش می توانستند سخنان او را بشنوند، در آن صورت، مرد حق داشت بدون پرداخت مهریه ای او را طلاق دهد. او همچنین می نویسد: ...و به استعمال سرخاب و سرمه، نکوهیده می شمردند. موافق بودند که مرد، باید برای پوشاک زن خویش سخاوتمندانه خرج کند، لکن غرض آن بود که زن، خود را برای شوهر خویش بیاراید نه برای سایر مردها. در کتاب «حکمة الحجاب و ادلة وجوب النقاب»، برای تایید این که منشا حجاب زنان یهودی، وجوب حجاب در شریعت موسی علیه السلام بوده، به داستان حضرت موسی و دختران شعیب اشاره شده است که در آن، حضرت موسی به آنان امر کرد تا پشت سر او حرکت کرده و از پشت سر، او را به منزل پدرشان هدایت کنند (حکمه الحجاب واداله وجوب النقاب ، ص 252).

بهشت و جهنم

                                                         بهشت و جهنم



روزی يک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ '، خداوند او را به سمت دو در هدايت کرد و يکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن يک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردنی و مريض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هايی با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالای بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جايی که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.


مرد روحانی با ديدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگين شد، خداوند گفت: 'تو جهنم را ديدی، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلی بود، يک ميز گرد با يک ظرف خورش روی آن و افراد دور ميز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خنديدند، مرد روحانی گفت: 'خداوندا نمی فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتياج به يک مهارت دارد، می بينی؟ اينها ياد گرفته اند که به یکديگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!'

هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.



تخمين زده شده که 93% از مردم اين متن را برای ديگران ارسال نخواهند کرد، زیرا آنها تنها به خود می اندیشند، ولی اگر شما جزء آن 7% باقی مانده می باشيد، اين پيام را برای دیگران ارسال نمایید، من جزء آن 7% بودم، همچنین به ياد داشته باشيد که من هميشه حاضرم تا قاشق غذای خود را با شما سهیم شوم.



---------------------------------------

لطفا این متن را برای دوستان خود ارسال نمایید، کسانی که برایتان ارزشمند هستند، اما اگر این کار را انجام ندادید، نگران نباشید، هیچ حادثه ناخوشایندی برای شما رخ نخواهد داد، شما تنها این فرصت را که به دنیای شخص دیگری با این مطلب روشنایی بیشتری ببخشید، از دست خواهید داد، کسی چه می داند، شاید یکی از دوستان شما هم اکنون بیشترین نیاز را به خواندن این مطلب داشته باشد.

ارسالی از یه دوست

تناسخ از نگاه قرآن و برهان

تناسخ از نگاه قرآن و برهان

چكيده

از ديرباز نظريه تناسخ و بازگشت ارواح پس از مرگ و انتقال آن از بدني به بدن ديگر،

در مكاتب خاور دور مطرح بوده است.

اين نظريه كه از حكيمان مشرق زمين به جا مانده، و زيربناي عقيده آيين هايي

گشته و مقبول گروهي از ساكنان مغرب زمين و « جينيزم » و « بوديسم » « هندوئيسم » چون

برخي فرق منسوب به اسلام نيز شده است.

دانش منداني بزرگ نيز اين ايده را مورد بحث و انتقاد قرار دادهاند كه از ميان آنان

تلاش حكيمان و عالمان مسلمان يادكردني است.

اين مقاله ضمن تبيين اين ايده، بطلان آن از ديدگاه حكيمان و عالمان مسلمان و

ناسازگاري آن با آموزه هاي ديني را بررسي مي كند .

كليد واژه ها: تناسخ، بازگشت، ارواح، ابدان، برهان، قرآن.

 

معناشناسي تناسخ

بازگشت ارواح پس از مرگ و شروع زندگي جديد آنها در اين دنيا در بدني

ديگركه در گذشته و حال مورد بحث بوده، در اصطلاح علمي و كتاب هاي فلسفي و

كلامي تناسخ نام دارد. قطب الدين شيرازي ميگويد:

التناسخ بمعني انتقال نفوس الاشقياء الي الاجساد الحيواني ة المناسب ة لها في

(476 ، الاخلاق و الافعال؛ (قطب الدين شيرازي: 1360

تناسخ به معناي انتقال نفوس و ارواح اشقيا بعد از مرگ به پيكر حيواني

است كه در افعال و اخلاق با آنها تناسب دارد.

علامه حلي در توضيح گفتار خواجه نصيرالدين طوسي در كتاب تجريد الاعتقاد

درباره تناسخ چنين آورده است:

معناي ت ناسخ آن است كه نفسي كه مبدا صورت زيد بود مثلاً به بدن عمر

و منتقل شود مبدأ صورت او گردد و همان علاقه كه ميان نفس و بدن

(262 ، اول بود، ميان نفس و بدن دوم ايجاد گردد. (علامه حلي: 1351

جرجاني نيز مي گويد:

التناسخ عبارة عن تعلق الروح بعد المفارقة من بدن آخر من غير تخلّل زمان

بين التعلقين للتعشق الذاتي بين الروح و الجسد؛

تناسخ آن است كه روح پس از مفارقت از بدني، به جهت عشق و

گرايش ذاتي ميان روح و جسد به بدن ديگري تعلق بگيرد، بي آنكه ميان

اين دو تعلق فاصله زماني ايجاد شود.

فريد وجدي در دائرة المعارف قرن بيستم ميگويد:

تناسخ مذهب كساني است كه معتقدند روح پس از جدايي از بدن به

بدن حيوان يا انسان ديگري مي رود تا خود را تكميل نموده، شايسته

(172/10) «. زندگي در ميان اروح عالي در مقام قدس گردد

 

با ملاحظه و دقت در آن چه پيرامون معناي تناسخ ذكر شده ، اين نتيجه ب ه دست

مي آيد كه در اصطلاح همه عالمان، تناسخ چيزي جز بازگشت روح به زندگي جديد

در بدن ديگر در همين دنيا نيست.

انواع تناسخ

ملاصدرا با نظر به آراي پيش ينيان براي تناسخ انواعي را بر مي شمارد كه مهم ترين

آنها عبارتند از:

1.نسخ به مع ناي بازگشت مكرر از بدني به بدن ديگر ؛ روح ، بدن فرسوده سابق

خود را رها نم ايد تا در بدني ديگر زندگاني تازه اي ر ا، بهتر و يا بدتر از روش و

كردارش در زندگي سابق خود آغاز كند.

2. مسخ يعني بازگشت روح انساني در قالب هاي حيواني، اگر نيكوكار بود در

قالب حيواني نيك سرشت و اگر تبهكار بود در قالب حيواني زشت.

3.فسخ يعني بازگشت به عالم گياهان و سير قهقرايي از عالم حيوانات به عالم

نباتات.

4؛ همو : 1354 /9 ، 4.رسخ يعني بازگشت به عالم جمادات . (صدر المتألهي ن: 1379

( 324،

علامه حسن زاده نيز در باره اقسام تناسخ چنين آورده است : تناسخ ملكي (مادي )

آن است كه نفس پس از آن كه از بدن عنصري خويش منقطع شد ، به پيكر ديگري

منتقل بشود، چه آن پ يكر ديگر انسان باشد كه تناسخ است ، يا پيكر حيوان باشد كه

تماسخ است يا پيكر نبات و درخت باشد كه تفاسخ گويند و يا پيكر جماد باشد كه

تراسخ نام دارد، صدرالمتألهين تمام اين اقسام را تناسخ ملكي ناميده است ؛ چون نفس

677 ، در عالم مادي از بدني به بدن ديگر ا نتقال يافته است . (حسن زاده آمل ي: 1371

(324 ، ؛صدرالمتألهين: 1354

گفتني است كه طرفداران تناسخ ؛ مي گويند كه افراد انسان ، ميوه اعمال تلخ و

شيرين خود را در همين دنيا مي چش ند؛ زيرا اگر انسان فردي نيكوكار باش د، روح او به

بدن انسان سعادت مند و خوش بختي كه غرق در عزت و نعمت است و يا حيوان مفيد

و سودمندي مانند گوسفند و گاو متعلق ميگردد.

در حالي كه اگر آدمي شر ير و بدكار ي باشد ، روح او به بدن انسان بدبخت و

تيره روزي چون عليلان، و بيمار ان و تنگدس تان و يا حيوان پست و موذي اي مانند خوك

و موش تعلق ميگيرد و پاد اش و كيفر خود را در اين جهان مي بيند. اين گروه جهان

جانداران راجهان تولي نفس مي دانند ، يعني روح از بدني جدا مي گردد و پيوسته از

طريق تناسل و توالد به ابدان ديگر اعم از حيوان و انسان تعلق مي گيرد. 1

اين گونه باورها وپندارها، نه تنها در اسلام كه در تاريخ تفكر مذهبي و در ميان

ديگر اديان الهي نيز به چشم نمي خورد و اثري از آن در اديان توحيدي نمي توان يافت .

و اين عقيده موروث آيينهاي شرقي چون بودايي و برهمني است.

پيشينه تاريخي تناسخ

دانشمندان و محققان تاريخ اديان كه پيرام ون تاريخ تفكرات بشر تحقيق كرده و

تاريخ اديان مختلف را بررسي نموده اند، خاستگاه اصل اعتقاد به تناسخ را در آيين هاي

شرقي مانند بودايي ، برهمني و هندو مي دانند. اين موروث حكيمان مشرق زمين كه در

همه ادوار كم و بيش داراي طرفداراني بوده، امروز نيز طرفداراني دارد و تناسخي هاي

عصر جديد نيز در حقيقت همان سخنان پيشينيان خويش را در قالب الفاظ ديگر تكرار

مينمايند.

فريد وجدي نويسنده دايرة المعارف قرن بيستم در اينباره مينويسد:

عقيده بازگشت ارواح (به بدن ديگر در اين جهان ) يك اعتقاد قديمي و

كهنه است ك ه نخستين بار در هند به وجود آمد . هم اكنون نيز اين عقيده

52 ؛ علامه / 4؛ سيداسماعيل نوري: بي تا، 3 /9 ، 1. براي اطلاع بيشتر ر.ك: صدرالمتألهين: 1379

117/61 ، مجلسي: 1362

 

در ميان آ نها هست ... و در اسلام هيچ كس قائل به اين عقيده نشد ، جز

فرقه تناسخيه . 1 آ نها نيز اين عقيده را از قرآن نگرفتند ، بلكه از هندوها و

از طريق منقولاتي كه از فلسفه آنها داشته اند، اقتباس نموده اند . (فريد

(181/ وجدي: 1971 م، 10

علي اصغر حكمت نيز ميگويد:

هندوان معتقدند كه هر فردي را روحي است كه ابديت دارد و در طول

هزاران سال آن روح سرگردان در اجسام و اجساد گوناگون پياپي منزل

ميگزيند و مدام از پيكري به پيكر ديگر درمي آيد . اين دولاب انتقال كه

نام دارد، هم چ نان گردش خود را طي مي كند، تا (KARMA) « كارما »

يعني فناي مطلق واصل مي - (MOKSHA) عاقبت به سر منزل وصال

گردد و در آنجاست كه روح در ازليت برهما مستغرق و محو مي شود .

(128 -127 ، (حكمت: 1371

در جاي ديگر چنين آورده است كه:

(بودا)...بر آن است كه روح از منزلي به منزلي و از جسدي به جس دي به

تعبير كرده اند، آن قدر انتقال مي يابد و « كارما » همان دوراني كه از آن به

مي رس د و « نيروانا » طي مراحل مي كند تا عاق بت به مرحله كمال يا

1. گفتني است كه در ميان فرق اسلامي گروهي موسوم به اهل حق وجود دارد كه به صورت پراكنده در

بخشهايي از ايران، بالكان ، سوريه، تركيه و ... زندگي مي كنند و اگر چه از ب ه كار بردن كلمه تناسخ

و اظ هار اعتقاد به آن سر باز مي زنند، به صراحت از عقيده مندي خويش به دونادون و جامه به جامه

شدن دفاع مي نمايند كه با دقت در نوشته ها و تصريحات مختلف آنان پيرامون اين موضوع هم ساني و

- يكي بودن آن با تناسخ كام لا آ شكار مي گردد .( جهت توضيح بيشتر ر .ك: علي احمد ناصح : 28

14 و نورالدين - 45 ؛ سيد محمدعلي خواجه الدين، بي تا، 15 -48 ، 17 ؛ مجيد القاصي، 1358

.196 ، چهاردهي، 1369

 

منقصت هستي از او سلب مي شود . مرتبه نيروانا در نزد بود ا كمال

(144 - تعبير كرد.(همان، 143 « مقام فنا » اهميت را دارد و از آن مي توان به

اصول و دلايل تناسخي ها

پيشينيان از معتقدان به تناسخ، سه اصل مسلم راپذيرفتهاند وآن را پايه واساس نظريه

خويش ميدانند.تناسخي هاي جديد نيزهمين سه اصل را مي پذيرند.آن سه اصل عبارتند از:

1. ارواح، قديم و ازلي هستند، لذا هميشگي و ابدي خواهند بود؛

2. ارواح، هميشه دركوشش وفعاليتاند و بيكاري وتعطيل دركارجهان معنا ندارد؛

3. ار واح، در فعاليت خويش نيازمند جسم اند و اين نيازمندي براي آنها ذاتي است

و گرنه از مقام رفيع خويش تنزل نميكردند و خود را آلوده به ماده نمي نمودند.

طبق اصول سه گانه فوق ، تناسخي ها مي گويند: چون ارواح در ازل بوده و تا ابد

باقياند، هيچ موجودي نمي تواند معطل و بيكار باشد و ارواح نيز بدون تجسد نمي -

توانند فعاليتي داشته باشند . پس ضرورت ايجاب مي كند كه ارواح براي هميشه از

كالبدي به كالبد ديگر منتقل شوند تا از فعاليت باز نمانند و ... .

ادله بطلان تناسخ

1

در اين بخش علاوه بر ادله حك يمان در باب ابطال تناسخ ، آيات قرآني را كه دلالت

بر بطلان دارند مطرح مي كنيم.

الف) ادله فلسفي ابطال تناسخ

بنا به نظر ف يلسوفان، بازگشت روح (تناسخ) جزء محالات و ممتنع است كه در

ذيل به طور فشرده برخي از مهمترين ادله امتناع آن را متذكر ميشويم:

1.گفتني است كه اتفاق و اجماع همه انديشمندان اسلامي بربطلان تناسخ از ديدگاه اسلام است .( براي

53 ؛ مجتبي قزويني : / 19 ؛سيداسماعيل نوري : بي تا، 3 ، آگاهي از اين اجماع ر .ك: اندلسي:بي تا، 1

( 248 ؛ حر عاملي: بي تا، 427 – 247 / 5 ،1373

 

1. برهان افزايش : فرضيه تناسخ با پديده افزايش جمعيت سازش ند ارد و با آن

همگون درنمي آيد. با پذيرش تناسخ ، توجيهي براي افزايش جمعيت جه ان و كثرت

سرسام آور آن باقي نميماند.

اگر ارواح در ازل بوده اند و هميشه نيازمند تجسدند و تعطيل ي در كار آنها معنا

ندارد، پس ارواح جمعيتي كه اكنون افزوده شده اند و پيشتر وجود نداشته اند، در چه

بدني بوده اند؟ آيا ارواح اين جمعيت افزوده شده، در ازل آفريده شده بوده اند، يا آن كه

هم آهنگ و هم زمان با بدن ها خلق گرديده اند؟ اگر بگوي ند در ازل وجود داشته اند، پس

در آن حال و قبل از تعلق به بدن ها آيا بيكار بوده اند يا فعاليتي داشته اند اگر بيكار بوده

اند با اين سخن كه مي گفتند تعطيلي در كار جهان معنا ندارد ، همگون در نمي آيد و

اگر بي كار نبوده اند، پس نيازي به تجسد نداشته اند و اين با سخن ديگر آنان كه ارواح

هميشه نيازمند به تجسدند ، منافات دارد . و اگر بگويند كه ارواح با اجساد جديد و هم

زمان با آنها خلق شده اند، نيز با ازلي بودن ارواح كه آنان معتقدند همگون در نميآيد. در

هر حال ، بايد بپذيرند كه پايه هاي مكتب تناسخ با يكديگر در تضا د بوده و هر يك

ديگري را باطل مي كنند و بايد پذ يرفت كه پديده افزايش جمعيت جهان با اصول و پايه

هاي اين مكتب هرگز سازش ندارد.

2. برهان لزوم كثرت واحد و وحدت كثير : علامه طباطبايي در اين باره وارد شدن

روح پس از نوعي تكامل به بد ني ديگر را محال مي داند؛ چون اين تتاسخ دو صورت

محتمل دارد : يا بدن دومي روح دارد و يا ندارد ؛ اگر روح داشته باشد ، لازم مي آيد كه

دو نفس به يك تن تعلق بگيرد و مستلزم كثرت واحد و وحدت كثير مي شود كه محال

است و اگر آن بدن روح نداشته باشد ، لازم مي آيد كه روح از فعل به قوه برگردد كه

اين هم محال است. 1

209 ؛ خادمي شيرازي : 1411 ق، 203 ؛ غلام رضا / 1. براي توضيح بيشتر ر .ك: محمدحسن طباطبايي : 1

.87 ، مغيثي: 1380

 

3. برهان استغناء : اگر تماس با ارواح و گفت و گوي با آنها را ممكن بدانيم ، چنان

كه آن را به اجمال ممكن مي دانيم بايد ارواح را در عالم خود داراي نوع ي استقلال

وجودي بدانيم كه مي توانند تنها و بدون نياز به بدن به فعاليت هاي خود ادامه دهند .

البته اين استقلال را وقتي به دست آورده اند كه احتياج آنها به بدن سرآمده و ديگر ب ه

تجسد نيازي نداشته باشند؛ زيرا نياز روح به جسد فقط در دوره كوتاهي است كه در

ميان آن براي برخي فعاليت ها نياز به بدن دارد و با سپري شدن آن دوره ديگر نيازي ب ه

بدن ندارد و خود ميتواند با استقلال در كسب كمالات معنوي خود پيشروي كند.

دوره نيازمندي روح به بدن كه به دوره فقر و احتياج ناميده مي شود، بسيار كوتاه

است و با فرارسيدن مرگ پايان مي يابد ؛ يعني از دوره فقر به دور ه غنا و بي نيازي منتقل

ميگردد. كه دوره اي بهتر و وسيعتر و زيباتر است. روح با اين انتقال ، به پله ب الاتري

صعود مي كند و از ح ضيض ذلت فقر به اوج عزت غنا مي رسد و از حالت اح تياج به

حالت استقلال ميگرايد.

از اين رو، اگر دوباره از حالت عزت به حالت اول وذلت باز گردد و از پله كمالي

كه پيموده به پله نقص و احتياج عود نمايد و استقلال بدست آورده را از دست دهد و

يوغ فقر و مذلت را دگرباره برگردن نهد ، اين بازگشت جز ارتجاع و عقب گرد در

حيات چيز ديگر نمي تواند باشد ، در صورتي كه ارتجاع و عقب گرد در قانون حيات

با اين بازگشت به كلي ،« پس از بي نيازي نيازي نخواهد بود » امكان ندارد و قانون

سازش ندارد ؛ زيرا در جهان هستي نقص بعد از كمال مفهومي ند ارد و حيات جاوداني

جز پيمودن مدارج كمال چيز ديگري نيست و راز هستي جز بالا رفتن از پلكان تعالي

معناي ديگري ندارد .در صورتي كه مكتب بازگشت ، به هبوط بعد از صعود معتقد است

و بنابرآن ، تنزيل بعد از ترقي ، ارتجاع بعد از تقدم و تقهر بعد از پيش روي ، پيش

خواهد آمد؛ به رغم آن كه پس از غنا فقري و پس از استقلال ، احتياجي و پس از

بي نيازي، نيازي نيست.

اين قانون كلي جهان هستي و همان چيزي است كه حكيمان، آن را قانون استحاله

 

بازگشت از فعليت به قوه مي نامند. 1

4. برهان تعادل : خواجه نصيرالدين طوسي ، تعادل بين ارواح وابدان ر ا ضرور تي

مي شمارد كه بايد در مقابل هر بدن ، يك روح باشد و هر روحي را بيش از يك بدن

نباشد. از اين رو ، و اگر روحي كه از بدن سابق مفارقت كرده ، به بدني ديگر تعلق گيرد،

هر آينه اين تعادل به هم مي خورد و يك روح در مقابل دو بدن قرار مي گيرد و ... .

( (خواجه نصيرالدين طوسي: 1407 ق، 100

5. برهان وحدت شخصيت افراد : شيخ الرئيس ابوعلي سينا هر بدني ر ا داراي روان

ويژهاي مي داند كه همراه با به وجود آمدن آن بدن وجود پيدا مي ك ند؛ زيرا آفرينش هر

بدني ذاتا اقتضا دارد كه همآورد وي، رواني نيز آفريده شود . اگر رواني كه از بدن هاي

پيش مفار قت كرده ، به اين بدن جديد الحدوث تعلق گيرد، هر آينه يك بدن داراي دو

روح خواهد گرديد ؛ يكي روحي كه با حدوث همان بدن آفريده شده و ديگر روحي كه

از بدن هاي قبلي جدا گشته و به وي تعلق گرفته است .چنين چيزي برخلاف وجدان و

دريافت خود ما ست؛ زيرا هر كس به خوبي درك مي ك ند كه فقط يك شخصيت دارد و

در كالبد وي بيش از يك روح وجود ندارد و تا به حال كسي يافت نشده كه داراي دو

(356 /3 ، روح و دو شخصيت بوده باشد. (ابن سينا: 1381

ملاصدرا با يادكرد از همين استدلال شيخ ، لازمه دوباره تعلق گرفتن روحي كه از

بدني سابق مفارقت كرده ، به بدني تازه را چنين مي داند كه يك بدن داراي دو روح و

يك انسان داراي دو شخصيت باشد ، يكي روحي كه به همراه با استعداد يافتن بدن برآن

افاضه مي شود و ديگر روح بازگشته از بدن قبلي.

اگر بگويند كه شايد روح بازگشته مانع افاضه روح جديد شود، خواهيم گفت كه

افاضه روح جديد حتمي است ؛ زيرا افاضه به طور عموم هميشگي و دا يمي است و

1 .320 ، . ر.ك: صدرالمتالهين: 1382

 

هيچگاه مبدأ فياض علي الاطلاق از افاضه دم به دم و مستمر، خالي نيست . فقط قابليت

محل شر ط است و به محض يافتن استعداد بي درنگ عموم افاضه وي را فرا مي گيرد،

همچنان كه با رفع حجاب، تابش آفتاب فوري و بي درنگ خواه د بود، لذا بايستي فقط

.(10 / تعلق روح بازگشته از بدن قبلي را ممتنع بدانيم. (ملاصدرا: 9

ب- شواهد قرآني بر ابطال تناسخ

بنابر دلالت آشكار آياتي از قرآن كريم ، پس از مردن و وارد شدن به عالم برزخ

برگشت به عالم دنيا بي معنا و مردود است، از جمله:

حتي إذا جاء أحدهم الموت قال رب ارجعون لعلّي اعمل صالحاً في ما » .1

؛« تركت. كلّا إنّها كلمةٌ هو قائلها و من وراءهم برزخ الي يوم يبعثون

(99- (مومنون / 100

هنگامي كه يكي از آن تبه كاران را مرگ فرامي رسد، گويد : پروردگارا مرا

بازگردان، شايد در اصلاح آنچه كوتاهي كرده ام بكوشم، ول ي هرگز

بازنخواهد گشت ؛ زيرا فقط گفتاري است كه مي گويد و به دنبالش عالم

برزخ تا روز رستاخيز گسترده است.

در اين آيه بزه كاران از خداوند تقاضاي بازگشت مي كنند تا آن چه را تباه كرده اند،

اصلاح كنند و از دست رفته ها را تدارك نمايند ، ولي هرگز چنين درخواستي پذير فته

نخواهد شد، زيرا اولا اين گفتار را از روي حقيقت نمي گويند و ثانيا اينان وارد جهاني

گشتهاند كه وسيع تر و فراخ تر است و تا روز رستاخيز كشش دارد . جهان برزخ ، جهاني

است كه هر كس وارد آن ش ود، بايستي در آن بماند تا روز واپسين كه انتهاي عالم برزخ

است و مبدأ آن با فرا رسيدن مرگ شروع مي شود.

از اين رو ، اين آيه با تناسخ سازش ندارد و گفتار معتقدان به تناسخ را كه مي گويند

تبهكاران بازمي گردند تا زشتي هاي خود را خود اصلاح كنند و يا كيفر كردار خود را

بچشند، با صراحت رد مي كند؛ زيرا در جهاني پا نهادهاند كه تا روز وا پسين بيرون آمدن

 

از آن امكان ندارد. 1

و حاق بال فرعون سوء العذاب يعرضون عليها النار غدوا و عشيا و » .2

( غافر/ 46 ) ؛« يوم تقوم الساعه ادخلوا آل فرعون اشد العذاب

بدترين شكنجه ها پيروان فرعون را فر اگرفت كه پيوسته صبح و شام در

معرض آتش قرار گرفته اند تا روز رستاخيز كه فرمان مي آيد آنها را در

سختترين عذاب ها قرار دهيد.

از اين آيه به خوبي روشن مي شود كه پس از مرگ بازگشتي نيست و تبه كاران را

در عالم برزخ هر صبح و شام به طور پيوسته در شكنجه قرار مي دهند تا روز رستاخيز

كه تكليف نهايي آنان معلوم گردد.

يوم يأتي تأوي له يقول الذين نسوه من قبل قد جائت رسل ربنا بالحق » .3

فهل لنا من شفعاءٍ فيشفعوا لنا لو نرد فنعمل غير الذي كنا نعمل قد خسروا

( اعراف / 53 ) ؛ « انفسهم و ضل عنهم ما كانوا يفترون

كساني كه دستورات ما را فراموش نمودند ، روزي خواهد آمد كه با

حسرت بگويند هر آينه پيغمبران حقيقت را به ما نمودند ولي ما

سرباززديم. اي كاش اكنون وسيله آمر زشي داشتيم يا آن كه باز مي گشتيم و

كار ديگري جز آنچه نمودهايم مينموديم.

اين آيه، به طور كلي با عقيده (بازگشت) مخصوصاً به صورت مكرر آن منافات

دارد؛ ز يرا اينان قائلند كه تبه كاران هر چند گمراه و نافرمان باشند ، مكرر باز خواهند

1. مفسران بسياري در ذيل اين آيه بر اين نكته تاكيد كرده اند كه اين آيه در مقام نفي هرگونه بازگشت

بوده و هرگونه رجوع و بازگشت را به طور قطع باطل و عيرممكن اعلام مي نمايد. به عنوان نمونه ر .ك:

187 ؛ وهب ة / 68 ؛ فضل بن حسن طبرسي، 1408 ه ، 7 / سيدمحمد حسين طباطبايي، 1393 ه ، 15

.124/ 102 ؛ محمدطاهر ابن عاشورا، بي تا، 9 / الزهيلي، بي تا، 18

 

گشت و به طور اجبار زندگي سخت تري در انتظار آنان خواهد بود تا كفاره گناهان

گذشته آنان باشد و اندك اندك از آلودگي ها پاك گردند . ولي اين آيه شريفه مي فرمايد :

هر آينه حسرتي است كه مي خورند و به آرزوي خويش نخواهند رسيد ؛ زيرا د ر معامله

نخستين خسارت كردند و راه را گم نمودند و بيهوده سخن ميگويند.

يات ربنا Ĥ و لو تري إذ وقفوا علي النار فقالوا يا ليتنا نُرد و لا نُكَذّب ب » .4

و نكون من المؤمنين بل بدا لهم ما كانوا يخفون من قبل ولو ردوا لعادوا

(27/ انعام 28 ) ؛ « لما نهوا عنه و إنّهم لكاذبون

اگر ببيني آنها را در حالتي كه براي عذاب آماده مي شوند و با ك مال

حسرت مي گويند اي كاش باز مي گشتيم و دگر بار آيات پروردگارمان

را مورد تكذيب قرار نمي داديم و در شمار مومنين قرار م ي گرفتيم ولي

اين سخن را از آن جهت مي گويند كه زشتي هاي گذشته شان اكنو ن

نمودار گشته و اگر بازگردند ، دگرباره به همان زشتي ها و پليدي ها

بازخواهند گشت؛ زيرا دروغ ميگويند.

اين آيه شريفه مانند آيه پيش ، با عقيده بازگشت و جبران زيان هاي گذشته درپي

زندگي دوباره منافات دارد و با كمال صراحت هرگونه جبران خسارات گذشته را درپي

بازگشت نفي ميكند. 1

والذين توفّاهم الملائكه ظالمي انفسهم قالوا فيم كنتم قالوا كنّا ».5

مستضعفين في الارض قالوا ألم تكن أرض الله واسعة فتهاجروا فيها اولئك

(97/ نساء، 4 ) ؛ « مأواهم جهنم و سائت مصيراً

كساني كه فرشتگان براي قبض روح سراغشان آم ده و اينان بر خود ستم

رواداشته اند، فرشتگان از اينان مي پرسند: در چه وضعيتي بوده اند؟ مي گويند: ما مردمي

.52/ 1. ر.ك: سيدمحمدحسين طباطبايي، پيشين، 7

 

بيچاره و زيردست بودهايم، يعني از خود اختياري نداشتيم تا به وظيفه خويش عمل

كنيم. فرشتگان عذر آنان را نپذيرفته ، به آنها مي گويند مگر زمين خدا گشايش نداشت

تا خود را از يوغ ستم برهانيد و اختيار خود را به دست بگيريد.

خداوند درباره اينگونه افراد مي فرمايد: جايگاه ابدي اينان دوزخ است و آينده

دشواري در پيشرو دارند.

از اين آيه نيز به خوبي برميتابد كه بازگشتي در كار نيست وگرنه امكان داشت

كوتاهيهاي خود را در زندگي آينده جبران نمايند و در آن صورت ، تهديد به خلود در

دوزخ بيمورد بود. 1

و ليست التوبة للذين يعملون السيئات حتي اذا جاء احدهم الموت قال » .6

؛« إنّي تبت الان و لا الذين يموتون و هم كفار اولئك اعتدنا لهم عذاباً أليم ا

(18/ (نساء، 4

توبه و بازگشت تبه كاراني كه با فرا رسيدن مرگ پيشمان مي شو ند،

پذيرفته نيست و هم چنين كساني كه با حالت كفر مي ميرند ؛ زيرا اينان

كساني هستند كه برايشان عذاب دردناكي تهيه ديدهايم.

اين آيه نيز به صراحت با تناسخ منافات دارد ، چون اگر بازگشتي به جهان ماديت

بود، جاي آن نبود كه توبه اينان پذيرفته نشود ؛ زيرا زندگي آينده به ترين فرصتي بود كه

جبران گذشته را بنمايند. 2

كيف تكفرون بالله و كنتم امواتاً فأحياكم ثم يميتكم ثم يحييكم ثم إليه » .7

(28 / بقره ، 2 ) ؛« ترجعون

.111/ 1. براي اطلاع بيشتر ر.ك: محمدحسين طباطبايي، پيشين، 1

.242/ 2. همان، 4

 

چگونه به خدا ايمان نمي آوريد ، با اين كه مرده و بي جان بوديد و

خداوند شما را زند ه كرد، سپس شما را مي ميراند و بعد زند ه مي كند و

سپس به سوي او باز ميگرديد.

بنابر صريح اين آيه ،پس از مرگ تنها يك بار زنده خواهيد شد؛ زنده شدن در

رستاخيز و بازگشت به سوي خدا و پيوس تن به ابديت و زندگي جاويدان آخرت .

بديهي است كه معتقد ان به بازگشت روح به بد ن ديگر و زندگي جديد در اين جهان،

به مرگ و حيات ديگري ، علاوه بر آن چه گفته شد نيز بايد معتقد باش ند كه مخالف آيه

فوق است. 1

( حج/ 66 ) ؛« و هو الذي أحياكم ثم يميتكم ثم يحييكم إنّ الانسان لكفور » .8

او كسي است كه شما را زنده كرد (آفريد) سپس مي ميراند و باز هم زنده

ميكند، ولي اين انسان ناسپاس است.

بنابر اين آيه كه مراحل مختلف حيات و مرگ هر انساني را بيان مي دارد، زندگي

پس از مرگ به يك زندگي منحصر است؛ زنده شدن در برزخ و رستاخيز اين آيه نيز

با عقيده به تناسخ و بازگشت و زندگي مكرر در دنيا سازش ندارد.

( روم/ 40 ) ؛« الله الذي خلقكم ثم رزقكم ثم يميتكم ثم يحييكم » .9

خداوند همان كسي است كه نخست شما را آفريد ، سپس روزي دارد،

بعداً شما را ميميراند و آنگاه زنده مي كند.

در اين آيه نيز مرگ و حيات پس از آفرينش نخستين انسان ، تنها يك مرتبه ذكر

شده است . اين آيه نيز با تناسخ و بازگشت پس از بازگشت به صورت مكرر در دنيا

نميسازد.

1. گفتني است كه آن چه در برخ ي آيات و اخبار پيرامون دو مرگ و دو زندگي آمده، مربوط به رجعت

و برزخ است و با اين آيه و امثال آن منافات ندارد،

 

در پايان اين بحث از ميان روايات فراواني كه به صراحت اعتقاد به تناسخ را باطل

و مردود اعلام مي نمايد سه حديث ذيل را يادآور شده و مقاله را خاتمه مي دهيم.

1. علي(ع) در نهج البلاغه مي فرمايد: آنها (مردگان) نه مي توانند كارهاي بد خود را

جبران و نه توانايي دارند چيزي ب حسنات خود بيافزايند. 1

بديهي است كساني كه معتقد به تناسخ اند در حقيقت اين را پذيرفته اند كه انسان

در بازگشت هاي مكرر روحش به بدنهاي مختلف درصدد جبران گذشته ها و به

اصطلاح آنها به انجام رساندن تكامل ناقص خويش است، ولي عبارت فوق به طور

كلي اين باور را باطل و مردود مي داند.

2. مامون خليفه عباسي از پيشواي هشتم شيعيان امام رضا (ع) سئوال مي كند : چه

مي گوييد دربارة كساني كه قائل به تناسخ ارواح مي باشند؟ امام فرمودند : هركس قائل به

تناسخ باشد هرآينه به خداي بزرگ جهان، كفر ورزيده و بهشت و دوزخ را مورد

تكذيب قرار داده است. 2

3. يكي از ملحدين از امام صادق (ع) پرسيد: چه مي گوييد دربارة كساني كه پيرو

مكتب بازگشت روح هستند؟ و اين گمان از كجا سرچشمه گرفته؟ و به چه دليلي اين

مذهب را پذيرفته اند؟

پيروان اين مكتب تمامي شرايع الهي و احكام ديني را پشت » : امام فرمودند

سرانداخته اند، و به گمراهي ها خود را آراسته اند، و افسار خويشتن را در شهوات

نفساني گسسته اند، مي گويند: نه بهشتي هست و نه دوزخي، نه رستاخيزي و نه قيامتي،

مي گويند: رستاخيز هركس همان بيرون شدن روح وي از كالبدي و پيوستن به كالبدي

ديگر است.

. نهج البلاغه: خطبه 188 « عن عن قبيح يستطيعون انتقالاً و لا في حسن يستطيعون ازدياداً » .1

. بحارالانوار: ج 4، ص 320 « من قال بالتناسخ فهو كافر بالله العظيم يكذب بالجنة و النار ».2

 

اگر در زندگي گذشته نيكوكار بوده، با وضعي بهتر و كالبدي زيباتر، و مقامي

والاتر، بازگشت مي كند، و اگر تبه كار بوده، يا تربيت نيافته و نادان بوده در كالبد

چهارپايان زحمتكش يا به صورت خزندگان زشت منظر، بازگشت مي كند.

اگر از اينان، دليل مطالبه شود، دهشت زده، در حيرت مي مانند، و ب راي عقيده

نادرست خود، هيچ دليل نمي توانند بياورند و هميشه خود را به بيراهه مي زنند، تورات،

1«گفتار آنان را تكذيب نموده و قرآن، آنان را لعنت كرده

نتيجه

1. ايده تناسخ از نظر تاريخي موروث حكيمان مشرق زمين بوده و زيربناي

عقيدتي آيينهاي هندو، برهمايي و بودايي است.

2. تناسخ در اشكال گوناگون ، با اعتقاد به معاد و جهان پس از مرگ ناسازگار و در

تضاد است.

3. انديشه وران مسلمان در ادوار مختلف به نقد و ابطال اين نظريه پرداخته اند و آن

راناپذيرفتني دانستهاند.

4. تناسخ از نظر تاريخ تفكر مذهبي در معارف و آموزه هاي ديني جايگاهي ندارد

و آيات نوراني قرآن با آن ناسازگار است.

كتابنامه

1. قرآن

2. نهج البلاغه

3. ابن حزم اندلسي، ابومحمد علي بن سعيد، الفصل في الملل و الاهواء و النحل ،

بيروت، دارالجيل، بي تا.

. 1. بحارالانوار، ج 4، ص 320 و ج 10 ص 176

 

. 4. ابن سينا، الاشارات و التنبيهات، بوستان كتاب، چاپ اول، قم، 1381

5. ابن عاشور، محمدطاهر، التحرير و التنوير، تونس، دار سحنون للنشر و التوزيع.

6. جرجاني، علي بن محمد، التعريفات، با تصحيح محمد بن عبدالحكيم القاضي،

چاپ اول، ناشرون دارالكتب مصري و دارالكتب بيروت، 1991 م.

7. چهاردهي، نورالدين، نوشته هاي پراكنده در باده يارستان اهل حق يا اسرار فرق

. خاكسار، تهران، موسسه عطايي 1361

8. حر عاملي، محمد بن حسن، الايقاظ من الهجعه، دارالكتب العلميه، قم، بي تا.

9. حسن زاده آملي، حسن، عيون مسايل النفس ، انتشارات اميركبير، تهران، چاپ

. اول، 1371

. 10 . حكمت، علي اصغر، تاريخ اديان، تهران، چاپ گوته، چاپ پنجم، 1371

11 . حلي، جمال الدين، كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد ، تهران، انتشارات

. كتاب فروشي اسلاميه، 1351

12 . خادمي شيرازي، كتاب رجعت يا دولت كريمه خاندان وحي ، موسسه الغدير ،

چاپ دوم، ربيع الاول 1411 هجري قمري.

13 . خواجه الدين، سيد محمدعلي، سرسپردگان، بي جا، بي چا.

14 . الزهيلي، وهبة، التفسير المنير في العقيدة و الشريعة النه ج، بيروت، دارالفكر

المعاصر و دمشق دارالفكر، الطبعة الاولي.

. 15 . شيرازي، قطب الدين، شرح

 با تشکر از علي احمد ناصح

رنگ ارواح چگونه است؟

 رنگ ارواح چگونه است؟

ارواح نيك داراي دوازده رنگ مي باشند و ارواح متعالي داراي شش رنگ و حق به رنگ زرد خوش رنگ و نور است
ارواح نيك عبارتند از
يك- رنگ خاكستري: اين رنگ در مورد ارواحي هست كه بتازگي به دسته ي ارواح نيك پيوسته اند و كمي ارتقا يافته اند و اجازه ي برقراري ارتباط را ندارند
دو- رنگ قهوه اي :اين گونه ارواح در حال ارتقا هستند و اينها نيز اجازه ارتباط را ندارند
سه- رنگ سرمه اي : اين ارواح داراي نيروي بسيار ضعيفي هستند و مي توانند با افراد زميني ارتباط بگيرندالبته به مدت كوتاه وناچيز
چهار-رنگ سبز تيره: اين گروه دو دسته اند يكي ارواحي با انرژي اندك و مي توانند ارتباط يابند و ديگري كه انرژي زيادي دارند ولي اجازه بر قراري ارتباط ندارند
پنج- رنگ سبز روشن: اين ارواح داراي هاله هاي زرد رنگ هستند و معمولا در هنگام ارتباط با اين ارواح در اطراف سر مديوم هاله هايي ديده مي شود كه مر بوط به اين ارواح هستند كه بعضي ناظر جلسه هستند
ششم-رنگ ابي روشن: اين ارواح به ماده هيچ وابستگي ندارند و مي توانند ارتباط يابند ولي بعلت نداشتن تعلق به ماده ارتباط نمي گيرند
هفتم-رنگ قرمز:اين ارواح به مدت طولاني در جهان خلقت هستند و به سطح كره زمين نمي ايند و ارتباط برقرار نمي كنند
هشتم رنگ بنفش: در وجود اين گونه ارواح كمي تيرگي مي باشد و بايد به تكامل برسند تا بتوانند ارتباط يابند. اين ارواح مي توانند فقط كار فيزيكي انجام دهند از جمله جابجايي اشيا
نهم-رنگ نارنجي: اين رنگ نشانه ارتقا ي درجات ارواح مي باشد و روح مورد نظر با اين رنگ مي تواند از نيروي شفادهي مناسبي برخوردار شود كه ان را به واسطه مديوم شفا بخش عرضه دارد
ده- رنگ صورتي: اين ارواح انرژي زيادي دارند و داراي قدرت مناسبي هستند و مي توانند مديوم خود را بدون اينكه اسيبي ببيند از محلي به محل ديگر ببرند
يازده-رنگ زرد:اين ارواح قدرت زيادي دارند كه براي كارهاي فيزيكي خود بهره مي گيرند و مي توانند با انژي زيادي كه دارند كار هاي بسيار جالبي انجام دهند
مثلا اينكه يك فرد را براي مدتي از نظر ها پنهان كنند يا اينكه فرد در همان مكان باشد ولي ديده نشود
دوازده- رنگ سفيد : اين گونه از ارواح قدرت دارند اما دوست ندارند از قدرت خود در جهت كارهاي فيزيكي و نمايشي استفاده كنند بنابر اين فقط از به عنوان روح راهنما در جلسات حضور مي يابند و ان جلسه را با قدرت خود اداره و هدايت مي كنند
ارواح شرور به رنگ سياه يا ذغالي هستند و ارواح خوب رنگي ندارند
ارواح متعالي به شش رنگ ديده مي شوند
يك -رنگ زرشكي اين رنگ مختص ارواحي هست كه بتازگي به مقام متعالي رسيده اند و نيروي شفادهي دارند و در مواقعي هم به ياري انسانها مي ايند
اين ارواح اعمال زيادي مي توانند انجام دهند
دو- رنگ سبز يشمي: اين رنگ مختص ارواحمتكاملي هست كه اخرين دوره هاي تكاملي خويش را مي گذرانند
سه- رنگ كرم : اين گ.نه بسيار با محبت هستند و وجودشان سر شار از عشق و مي توانند به هنگام ارتباط مدتي زياد بمانند
چهار- رنگ جگري:اين رنگ بسيار شفاف و زيباست و انقدر زيباست و از لطافت برخوردار است كه اجازه ي ارتباط با عالم مادي را ندارند زيرا اگر با مواد موجود در هوا و اكتوپلاسم مديوم مخلوط شود روح صدمه مي بيند و رنگ خود را از دست مي دهد
پنج- رنگ سبز چمني خوشرنگ: اين گونه ارواح براي هدايت بشر به زمين مي ايند و انان را هدايت مي كنند و يا اينكه از طريق انها كتاب مي نويسند
ششم- رنگ نور : اين گونه ارواح كاملا تكامل يلفته اند و فقط منتظرند كه تكامل نهايي را بپذيرند و به منبع هستي بپيوندند

و باز هم از حروف ابجد بخوانید

بزرگان علم حروف، حروف را به اشکال مختلفی تقسیم کرده اند از جمله ابجد کبیر،

ابجد صغیر، ابتث کبیر،ابتث صغیر. 

کیفیت و اعداد منسوب به حروف ابجد 

ا=1 ب=2 ج=3 د=4 ه=5 و=6 ز=7 ح=8 ط=9 ی=10 ک=20 ل=30 م=40 ن=50 س=60 ع=70 ف=80 ص=90 ق=100 ر=200 ش=300 ت=400 ث=500 خ=600 ذ=700 ض=800 ظ=900 غ=1000 

حروف آتشی شرقی: ا ه ط م ف ش ذ
حروف بادی غربی: ب و ی ن ص ت ض
حروف آبی شمالی :ج ز ک س ق ث ظ
حروف خاکی جنوبی: د ح ل ع ر خ غ

معنی کلمات برگرفته از ابجد کبیر
ابجد---------- بدان
هوز----------- دریاب
حطی----------- نیک فهم کن
کلمن------------ نگهدار
سعفص----------- فرومگذار
قرشت-------------- دانا باش
ثخذ------------------ واقف باش
ضظغ----------------- از پیش بدان

روش بدست آوردن طالع شخص

در علم اعداد گاهی به طالع افراد نیاز پیدا میشود لذا هرگاه خواستید طالع شخصی را بدست

آورید دو راه وجود دارد

اسم شخص مطلوب و نام مادرش را جمع نموده دوازده تا دوازده تا طرح کنید عدد باقیمانده

شماره برج طالع شخص است

نام شخص مطلوب را دوازده تا دوازده تا طرح کرده عدد باقیمانده برج طالع شخص است

برج های فلکی به ترتیب زیراند:

1- حمل

2- ثور

3- جوزا

4- سرطان

5- اسد

6- سنبله

7- میزان

8- عقرب

9- قوس

10- جدی

11- دلو

12- حوت

روش بدست آوردن درجه طالع

برای بدست آوردن درجه طالع شخص دو راه وجود دارد

  اول - نام مطلوب و پدرش را جمع کرده سپس سی تا سی تا طرح کنید باقیمانده شماره درجه طالع    

شخص است که با شمارش برج های فلکی به تعداد آن به درجه طالع شخص پی میبرید

  دوم - نام شخص مطلوب را سی تا سی تا طرح کرده و مثل روش قبل برج درجه طالع را بدست می

آوریم

 

. . . . .  . موجودات عالم ملكوت

دايرة حضور موجودات برزخي بسيار وسيع است و به قول بعضي از حكما، اطراف هر انساني بي‌حد و حصر ملائكه و قواي نامرئي ملكوت در حال رفت و آمد هستند و گاهي در خواب براي بعضي از اهل مراقبه نقطة شروعي ايجاد مي‌شود و بابي از فضل الهي مفتوح مي‌گردد. اما همين‌جور كه عرض كردم اينها بسيار متعدد و متنوع هستند. غير از اينكه موجودات عالم ملكوت انواع دارند، هر نوعي هم داراي مسئوليتي خاص هستند و اين بحث جاي كار بسيار دارد و اگر انسان در آيات و رواياتي كه در اين زمينه آمده، تدبر داشته باشد بركات زيادي براي او خواهد داشت. ظهور قواي عالم ملكوت از يك نظر و به يك اعتبار همه جا را گرفته است. هر برگي ظهور در توحيد دارد و دفتري است از توحيد الهي.
گفت‌وگو با حجت‌الاسلام‌والمسلمين شيخ‌جعفر ناصري

اشاره:
حجت‌الاسلام و المسلمين شيخ جعفر ناصري از جمله محققان و مبلغان معارف اخلاقي و مهدوي و از جملة شاگردان اخلاقي آيت‌الله سيد عبدالكريم كشميري(ره) و همچنین پدر گرامي‌شان آيت‌الله ناصري دولت‌آبادي می باشند. ايشان در حال حاضر مسئوليت مدرسة علميه صاحب‌الزمان(ع) اصفهان و نيز مؤسسه فرهنگي دارالهدي (در زمينه مباحث اخلاقي و مهدوي) را به عهده دارند. با توجه به اهميت موضوع ارتباط با عالم غيب، رؤيت و مشاهدة امام غايب(ع) در عصر غيبت كبری، با ايشان به گفت‌وگويي صميمانه پرداختيم كه آن را به حضور خوانندگان موعود تقديم مي‌كنيم؛باشد كه راهنماي صادقي براي محك مدعيان اين امر باشد.

 با تشکر از قبول زحمت این گفتگو  لطفا بفرماییدساکنان عالم غیبی چه موجوداتی را شامل می شوند؟

 بايد توجه داشته باشيم كه عالم سير خودش را دارد؛ چه در ملك و چه در ملكوت. و خداي متعال انسان را مأمور به ايمان و عمل صالح كرده براي اينكه به شهود حقايق برسد و ساكنان عوالم غيبي منحصر به ملائكه نيستند. موجودات برزخي موجوداتي هستند كه عالم جداگانه‌اي دارند، ارواح هم موجودات لطيفي هستند كه عالم جداگانه‌اي دارند. روح مؤمن در عالم برزخ در قالبي است كه آن قالب به ايام حيات و زندگاني او بسيار شبيه است اما مجرد و لطيف است. ملائكه اجسام لطيفي هستند اما ارواح قالب ديگري دارند. اصلاً بخشي از ملكوت، اعمال مجسم انسان‌ها را صورت مي‌دهد؛ يعني نماز مؤمن، روزة مؤمن، حج مؤمن به صورت فردي درمي‌آيد كه تا مقام قرب الهي عروج پيدا مي‌كند1.

اين قالب‌هاي عبادي كه صور ممثلة عبادات و اعتقادات هستند عالم جداگانه‌اي دارند. در اينجا بايد متذكر اين مطلب هم بشويم كه شياطين هم جنس لطيفي از آتش دارند و آنها عمل انسان‌ها را مي‌بينند و به همين خاطر اخلاص مؤمن هميشه در خطر است. چون خود مؤمن هنوز به شهود نرسيده است، نمي‌داند نمازي را كه مي‌خواند به چه صورت درآمد و كجاي آن نقص داشت ولي شياطين بلافاصله حاضر مي‌شوند. وقتي عبد صالحي نماز شبي مي‌خواند همان موقع اين نماز صورت ملكوتي پيدا مي‌كند و ممثّل به صورتي مي‌شود. ملائكه آن را برمي‌دارند و تا مقام قرب الهي بالا مي‌برند ولي شيطان بلافاصله خودش را مي‌رساند ببيند آيا مي‌تواند عمل مؤمن را مخدوش كند و به اخلاص مؤمن آسيب بزند و عملش را از بين ببرد؟ آيا مي‌تواند مؤمن را به عجب و ريا مبتلا كند؟ وقتي مؤمن دچار عجب و ريا شد آن صورت ممثل مخدوش مي‌شود و قدرت ارتقا و طيّ طريق تا مقام قرب را نخواهد داشت. شيطان اين مسئوليت را به عهده خودش و ابنائش گذاشته است. شيطان همانند خون در رگ و ريشة بني‌آدم در سريان و جريان است. اصلاً ديدن شيطان كار هر كسي نيست. ديدن شيطان كه  از اجسام مجرد به شمار مي‌آيد، كار اولياي شيطان است. چنانكه فرعون شيطان را مي‌ديد و شيطان سراغ او مي‌آمد و يا كار انبيا و كساني است كه اهل شهود باشند. آنها هستند كه مي‌توانند او را و خراب‌كاري او را ببينند.2

شياطين خوب مي‌دانند كه چگونه عمل مؤمن را خراب كنند. بالاخره شيطان مسيري را طي كرده و به فرمايش اميرالمؤمنين سجده‌هاي شش هزارساله داشته است. شما ببينيد كه در ابتداي خلقت وقتي شيطان وقت و فرصت از خداوند خواست، خداي متعال فرمود تو را تا «روز وقت معلوم» فرصت خواهيم داد درحالي كه او تا  قيامت فرصت خواسته بود ولي خداي متعال تا زمان ظهور حضرت بقيه‌الله ـ روحي‌له‌‌الفداء ـ به او فرصت داد و او قسم ياد كرد كه « فبعزّتك لأغوينّهم أجمعين إلّا عبادك منهم ‌المخلَصين؛ خدايا من به عزت و جلال تو اينها را گمراه خواهم كرد مگر بندگان مخلَصت را»3 آن زمان كه هنوز بندگان مخلَص به دنيا نيامده بودند. ابتداي خلقت حضرت آدم بود ولي او به كار خودش و كيفيت كارش احاطه داشت. او مي‌داند هر عمل صالحي وقتي از مؤمن صادر مي‌شود قابل خدشه‌ است مگر عملي كه از روي اخلاص صادر شود. كه آن عمل در زاويه‌اي صادر خواهد شد و ارتقا پيدا خواهد كرد كه شيطان نمي‌تواند آن عمل را ببيند لذا از همان اول آن عمل خالص و عمل مخلصين را استثنا كرد. به دليل اينكه آن عمل براي او نامريي خواهد بود و او نمي‌تواند بر آن احاطه داشته باشد. شياطين احاطة زيادي به كار دارند و كيفيت خراب كردن را خوب بلد هستند. آنها جنس و مواد كارشان مواد ديگري است.4

شيطان مواد كار خودش يعني حلم، ايمان، نماز و ... را مي‌تواند ببيند و به آنها آسيب وارد كند از آن طرف كسي كه اهل شهود شده و چشمان او آن قدر لايق و پاك شده است كه موجودات مجرد‌ ملكوت را مي‌تواند درك كند، يا به فضل خدا مي‌تواند اعمال خود را از آفت نگه دارد.

 آيا عوالم غيبي و ساكنان آنها قابل دسته‌بندي هستند يا خير؟ و در صورتي كه قابل دسته‌بندي هستند، به چه صورت دسته‌بندي مي‌شوند؟

 به هر حال عوالم غيب و ساكنان آنها داراي مراتب هستند و از نظر قرآن و روايات اين موضوع امري بديهي است. يكي از ساكنان غيب حضرت جبرئيل(ع) است كه به تعبيري ايشان را بايد سلطان ملكوت بخوانيم و طبيعي است كه ايشان زيرمجموعه‌هاي متعددي داشته باشد. رواياتي كه ملائكه را معرفي مي‌كنند در ضمن اين روايات درجات و مقام آنها را مي‌توان فهميد. طبيعي است كه ملائكه‌اي كه موكل 
فرود آوردن قطره‌های باران هستند درجه و مقامشان با حضرت جبرئيل(ع) كه هميشه در محضر انبياي عظام و استادش اميرالمؤمنين(ع) بوده است، فرق مي‌كند.

دسته‌بندي ساكنان ملكوت كار آساني نيست و يك تحقيق وسيع و رجوع به آيات و روايات مي‌طلبد. به طور كلي بايد بگوييم كه دسته‌بندي ساكنان عوالم غيب به حسب مراتب آنهاست و مراتب آنها هم به حسب معرفت آنها و مسئوليت آنها. ملائكه‌اي كه به شيعيان اهل‌بيت(ع) خدمت مي‌كنند و سلام شيعيان را به حضرت اباعبدالله‌(ع) مي‌رسانند. ملائكه‌اي كه نماز را ارتقا مي‌دهند و به مرتبة قرب الهي مي‌رسانند. اينها در جاي خودش دسته‌بندي و درجه‌بندي شده هستند و مهم آن است كه انسان قوه بصيرتي پيدا كند و بتواند ببيند كه در آيات بسياري به اين معنا اشاره شده و مردم و مؤمنين را به اين ترغيب كرده‌اند كه داراي بصيرت باشند و يكي از مراتب بصيرت، شهود ساكنان ملكوت است.
براي حضرت ابراهيم(ع) اين شهود در حد بسيار وسيعش پيدا شد. اميرالمؤمنين(ع) نيز مي‌فرمايد: «لوكشف الغطاء ما ازددت يقيناً؛ اگر پرده‌ها كنار بروند براي من يقيني بيش از آنكه دارم پيدا نخواهد شد.» براي اينكه آن بزرگوار دائم پشت پرده را مي‌بيند. پرده براي ما پرده است و الّا براي آن بزرگوار كه تا منتهاي 

معراج پيامبر اكرم‌(ص) را ديده و در شب معراج به سبب داشتن بصيرت آن حضرت را همراهي كرده و آزادي روح، روح آن بزرگوار به همراه جسم رسول خدا مشرف به نزديك‌ترين قرب ربوبي شده است، هيچ پرده و غطائي نخواهد بود.

 ارتباط و اتصال انسان با موجودات عالم غیب چگونه حاصل می شود؟آیا این ارتباط در اختیار ا نسان هست؟

 در مورد نحوة ارتباط و اتصال با اين موجودات بود، بايد گفت كه فقط با ايمان، عمل صالح و رسيدن به شهود مي‌توان به اين مقام رسيد. 
ما همان‌طور كه دو چشم ظاهر داريم، دو چشم باطن هم داريم و اين دو چشم باطن بايد باز و روشن شوند براي درك حقائق باطنية برزخية ممثّله. بايد چشم باز شود تا بتواند ارتباط و اتصال برقرار كند. برخي اولياي خدا بوده‌اند كه به اين شهود ‌رسيده‌اند. گاهي در شب قدر براي بعضي از اولياي خدا (پرده‌ها) كنار مي‌رفته و مشاهده مي‌كرده‌اند. گاهي به دلايلي نصيب يكي از اولياي خدا شهود زياد بوده و مشاهده مي‌كرده‌اند.5
بعضي از اوليا نقل مي‌كنند كه در بيابان مي‌گفته‌اند اذان صبح شد و وقتي از آنها مي‌پرسيدند آقا شما از كجا فهميديد؟ مي‌فرمودند كه ملائكة شب رفتند و ملائكة روز آمدند. وقتي انسان به شهود رسيد بركات بي‌حدّ و حصري خواهد داشت. 
خلاصه اينكه ارتباط انسان با موجودات غيبي (البته با آن دسته از موجودات كه امكان دارد در قلمرو حس انسان قرار بگيرند) به دوگونه تصور مي‌شود:
اول، گاهي با موجودات مجرد همچون ملائكه است كه اين اختياري نيست، به اين معنا كه هروقت انسان اراده كند بتواند با آنها رابطه برقرار كند، بلكه علاوه بر فراهم آمدن مقدمات اذن خداوند متعال هم بايد به آن تعلق گيرد. در صورت مشاهده چه بسا به صورت انسان ظاهر مي‌شوند همچون ظهور ملك روح كه براي حضرت مريم (س) به صورت بشر متمثل شد: 
«فتمثّل لها بشراً سويّاً»6. 

دوم، برخي هم ممكن است در تسخير انسان قرار گيرند چه بسا احتمال اختياري بودن ارتباط با آنها مطرح باشد
دايرة حضور اين موجودات در حيات انسان‌ها، چه در خواب و چه در بيداري، چگونه است؟ 
 دايرة حضور موجودات برزخي بسيار وسيع است و به قول بعضي از حكما، اطراف هر انساني بي‌حد و حصر ملائكه و قواي نامرئي ملكوت در حال رفت و آمد هستند و گاهي در خواب براي بعضي از اهل مراقبه نقطة شروعي ايجاد مي‌شود و بابي از فضل الهي مفتوح مي‌گردد. اما همين‌جور كه عرض كردم اينها بسيار متعدد و متنوع هستند. غير از اينكه موجودات عالم ملكوت انواع دارند، هر نوعي هم داراي مسئوليتي خاص هستند و اين بحث جاي كار بسيار دارد و اگر انسان در آيات و رواياتي كه در اين زمينه آمده، تدبر داشته باشد بركات زيادي براي او خواهد داشت. ظهور قواي عالم ملكوت از يك نظر و به يك اعتبار همه جا را گرفته است. هر برگي ظهور در توحيد دارد و دفتري است از توحيد الهي. 
هر گياهي كه از زمين شعر رويد 
وحــده لاشــريك لـه گـويـد

 طبيعي است گياهي كه از زمين مي‌رويد قواي ملكوتي براي تربيت همراه او هستند و اين ما هستيم كه بايد چشم و دل باز كنيم و ببينيم كه در عالم چه اتفاقاتي دارد مي‌افتد. و اين بخش اگر براي انسان باز شود راهي به سمت امام‌شناسي خواهد بود، راهي متقن و محكم. بخشي از مقام امام بعد از اين جريان براي انسان روشن مي‌شود. انسان يك مقدار پيش برود، قواي ملكوتي را بشناسد، عظمت آنها را درك كند، انواع و مراتب آنها را احساس كند، با چشم باطن بعضي از اين مسائل را ببيند و بعد ببيند كه همه اينها مأمورند و به امر و فرمان امام هستند. وقتي كه توانست دلي زلال و چشمي باز داشته باشد آن وقت مي‌توان بخشي از مقام امام را بشناسد. وگرنه حركت‌هاي اوليه هم نمي‌تواند دور باشد از ارتباط اوليه با امام(ع). اين حركت، حركتي است كه با امام(ع) شروع مي‌شود و با امام پايان مي‌يابد. آن بزرگواران كه فرمودند: «نحن حجاب‌الله الاكبر» يعني اي انسان پايان راه تو، امام‌شناسي خواهد بود. تو خداشناسي را بيرون از امام‌شناسي نمي‌تواني بيابي. «نحن حجاب‌الله الاكبر» يعني پرده‌داري خداشناسي ما هستيم. نمي‌تواني دور بزني و به سمت خداشناسي از غير طريق امام‌شناسي بروي. تمام اينها در امام‌شناسي است. 
به روايتي بسيار زيبا برخورد كردم كه از 
محضر امام صادق(ع) سؤال شد كه «يابن رسول‌الله! آيا اين روايت صحيح است كه  اميرالمؤمنين(ع) فرمودند: رسول خدا (ص) به من هزار باب از ابواب را تعليم دادند كه از هر بابي هزار باب مفتوح مي‌شد؟» حضرت فرمودند: «آري صحيح است، اين چنين بوده است.» راوي گويا تعجب كرده و خواست در يك مقايسه به يك نتيجه‌گيري برسد. عرض كرد: «يابن‌رسول‌الله شيعيان و محبان شما چه مقدار از اين باب‌ها را دارند؟» حضرت فرمودند: «يك باب يا دو باب» شايد هم لف و نشر مرتب باشد؛ يعني شيعيان خالص دو باب از اين باب‌ها را دارند و محبين يك باب. يعني حتي شيعيان كاملي كه خودشان درياي بي‌پايان بوده‌اند، از اين يك ميليون باب دو باب را دارند. بقيه مخصوص به امام است و اينجاست كه تا حدودي تكليف ما روشن مي‌شود كه آنچه از معارف كه بزرگان ما به آن رسيده‌اند قطره‌اي ناچيزي از اين درياي بي‌پايان است. درياي بي‌پايان امامت، بي‌حد و حصر درّ و گوهرهايي دارد كه به شيعيان خالص قطره‌اي از آن دريا رسيده ولو آن قطره نسبتاً درياي بي‌پايان باشد.

 چگونه امر بر انسان مشتبه مي‌شود و اين اشخاص را با اشخاص ديگر مثل ائمه معصومين(ع) اشتباه مي‌گيرد؟

 اين موضوع، موضوع مبتلا به ولازمي است. تأثير قوة خيال در قضايايي كه انسان در خواب مي‌بيند فراوان است و اصولاً موجودات مجرد چه شياطين چه ملائكه براي مردم تجلي و ظهور زياد دارند. شما نگاه بكنيد خواب عزيز مصر در قرآن بيان شده. او فردي كافر بود اما تكليف چهارده سال آينده را در خواب ديد. رؤياي او صادقه و صحيح بود. پس ممكن است فردي كافر باشد و قضاياي برزخي صحيح و اتفاقات آينده را بتواند ببيند. يا آن دو نفر زنداني كه هم‌سلولي حضرت يوسف بودند، هردو خوابشان صحيح بود. يكي گفت: «إني أراني أعصِرُ خمراً؛ من ديدم انگور مي‌فشردم براي درست كردن شراب.» حضرت گفتند: تو ساقي شراب پادشاه خواهي شد و به همين سمت هم رفت. ديگري گفت: « إنّي أراني أحمل فوق رأسي خبزاً تأكل الطيرمنه7؛ من ديدم روي سرم نان حمل مي‌كردم و پرنده‌ها مي‌آمدند و مي‌خوردند» حضرت فرمودند: تو را اعدام مي‌كنند. اين دو نفر با اينكه هردو كافر بودند ولي باز خواب‌هايشان خواب‌هاي صحيحي بود.

چه مؤمن و چه كافر هردو خواب صحيح و سقيم مي‌بينند. مؤمنين زيادي هم داريم كه تحت تأثير قوه خيال، صحنه‌هايي را كه در روز يا روزهاي گذشته ديده‌اند و حتي گاهي قضايايي را كه مي‌خواهند ببينند به صورتي در خواب مي‌بينند ولي اين امتيازي نيست. مؤمن و كافر مساوي هستند. سه نمونه را عرض كردم كه مسلمان هم نبودند و خواب صحيح ديده بودند. آن طرف هم فراوان است، كساني كه مسلمان‌اند ولي خواب غيرصحيح مي‌بينند. به سختي مي‌توان اعتماد كرد مخصوصاً قضايايي كه خارج از قاعده باشد. ديدن حضرت بقيه‌الله و ديدن ائمه‌ معصومين(ع) در بايد در كمال خواب بيننده خوابش را نقل مي‌كند، معلوم مي‌شود اين خواب مشكل دارد و صحيح نيست. تأثير قوة خيال در اين خواب زياد است. مشكلي كه الان مردم ما زياد دچار آن مي‌شوند اين است كه گاهي امر مشتبه مي‌شود، فردي را مي‌بيند، و آن فرد فرمايشي مي‌كند. وقتي طرف بيدار مي‌شود، يا حتي در خواب به اين نتيجه مي‌رسيد كه آن فرد يكي از ائمه معصومين(ع) بود. اگر مسئله شخصي باشد امري است و يك برخورد بايد با آن بشود و اگر مسئله عمومي باشد به نحو ديگري بايد با آن برخورد كرد. كمال احتياط را بايد در اين مسائل انجام داد. مبادا ما پيغام حضرت بقيه‌الله ـ روحي له الفداء ـ را مستند به يك خواب كنيم. مسئله تشرف در خواب و بيداري كار بسيار حساب شده و سنگيني است و متأسفانه الان اين قضيه دارد لوث مي‌شود. به اين معنا كه هركسي مدعي شهود امام در خواب و حتي در بيداري مي‌شود. در يكي از توقيعاتي كه امام زمان براي جناب شيخ مفيد صادر فرموده‌اند، شيخ مفيدي كه به بالاترين درجة‌ علم حقيقي و خدمات اجتماعي به شيعيان اهل‌بيت‌(ع) و به درجه اخلاص رسيده بود. حضرت ضمن اين توقيع به او مي‌فرمايند: «ما عبادات شما را ديديم و اجازه يافتيم كه شما را به مكاتبه‌اي مشرف كنيم.» جناب شيخ مفيد بعد از آن  همه سعي و تلاش، مشرف به يك مكاتبه مي‌شود. بعضي از داستان‌ها و جريان‌هايي كه اخيراً گفته مي‌شود كه شما در جريان هستيد و شنيده‌ايد، چه عوارضي پيدا مي‌كند، خيلي زود مستند به امام مي‌شود در حالي كه در بين اتقيا، صلحا، اولياي خدا و در بين علماي راه‌يافته از اين حرف‌ها نبوده است.

خدا رحمت كند مرحوم آيت‌الله كشميري را. يك وقتي در محضرشان از شخصي كه تشرفي پيدا كرده بود و يك داستان بسيار طولاني را در آن تشرف گنجانده بودند، صحبت شد. مرحوم آيت‌الله كشميري فرمودند كه من به نظرم مي‌رسد كه اين مكاشفه باشد نه تشرف در عالم بيداري. اكثر قضايايي كه اتفاق مي‌افتاده صحنه‌هايي بوده از مكاشفات قوي و مكاشفات گاهي آن‌قدر ظهور و تجلي دارند كه براي خود طرف قابل تشخيص نيستند. آيا اين قضيه در عالم خارج اتفاق افتاد يا قضيه‌اي بود كه من به صورت مكاشفه ديده‌ام؟ وقتي اين تشرف را كه داستان طولاني‌اي داشت در محضر ايشان گفتند، ايشان فرمودند: به نظر من كشفي بود كه براي او حاصل شده و شبيه به خواب است. اما اين جمله را هم فرمودند كه زيبا بود، فرمودند: «اين نوع قضايا از فردي مثل آيت‌الله بهجت شنيده مي‌شود كه اينها هم مدعي اين قضايا نيستند» و بزرگان از علماي ما پرهيز داشته‌اند كه اين مسئله تشرف لوث شود. الان هر فردي از كوچه و بازار مي‌رسد مدعي تشرف و مدعي نيابت مي‌شود كه حضرت مسائل اجتماع را به من مي‌گويند و به من پيغام مي‌دهند كه به ديگران بگويم. خوشبختانه در چند مورد با آنها برخورد شده بود و بلافاصله اظهار ندامت كرده بودند و اظهار كرده بودند كه شيطان بر ما مسلط شد و ما اين نسبت‌هاي ناروا را داديم. لذا از گسترش و توسعة اين مطلب بايد پرهيز كرد. گاهي اين قضيه واقعاً مشتبه مي‌شود و گاهي هم افراد خطرناكي اين قضايا را به بازي مي‌گيرند. فردي مثل «سيدمحمدعلي باب» شيطان در خوابش نفوذ مي‌كرد. در تاريخ هست كه چگونه شيطان بر او چيره مي‌شد و دستور و پيغام داد تا بالاخره او را به دام انداخت و شيطان بيكار ننشسته است. منتها ما علمايي داريم كه سبك و روش و منش آنها براي ما حجت هست. اين‌جور بيان‌ها از بزرگاني شنيده مي‌شد كه اين ادعاهاي مكرر و اضافي را نداشتند ولي از مرحوم قاضي شنيده نشد. از خود مرحوم آيت‌الله كشميري شنيده نشده. از مرحوم آيت‌الله بهجت شنيده نشده است. اينها اگر هم بوده است در دل خودشان است. و جمله ديگري مرحوم آيت‌الله كشميري داشتند كه خالي از لطف نيست فرمودند: اگر در عالم خواب يك بابي براي يك سالكي باز شود (فرض كنيد كه يك آيه‌اي را مي‌خواند و سحر بيدار مي‌شود و يا مورد عنايتي خاص قرار مي‌گيرد كه هر وقتي خواست يك ذكري يا توسلي پيدا مي‌كند  و يك ارتباطي پيدا مي‌كند كه يك چيزي را در خواب به او مي‌گويند و او را راهنمايي مي‌كنند) اگر دو جا نقل كند آن حال از او گرفته مي‌شود و آن را از دست مي‌دهد. چگونه است كه بعضي‌ها هرچند وقت يك بار يك تشرفي را نقل مي‌كنند و با آن كرّ و فرّي را انجام مي‌دهند، پيغام مي‌آورند و مي‌برند و هيچ اتفاقي هم نمي‌افتد. شايد مشكلي در گوشه و كنار قضيه بوده باشد. البته نفي نمي‌توان كرد  تشرفات بوده و هست، در بين علماي خالص بوده اما كمال دقت و احتياط براي اين قضيه لازم است.

 فرق ميان رؤيت، مكاشفه و رؤيا چيست؟ حد و مرز آنها چيست و با چه مقدمات و تمهيداتي مي‌توان به مراتب عاليه از رؤياي صادقه تا ديدار رسيد
؟
 خداي متعال نصيب انسان از خزانه غيب خودش را فراوان كند. از اين جهت كه گويا اين قضيه نصيبي خاص است. اما عمل صالح و نيت خالص بي‌تأثير نيست و خواست فراوان و عشق بي‌حد و مرز انسان را نزديك مي‌كند و ابوابي را از ناحية خداوند باز مي‌كند و طبيعي است براي مؤمن از رؤيا شروع مي‌شود. آرام‌آرام ايمان و عمل صالح در درون انسان تأثيري خاص مي‌گذارد و مؤمن وقتي به خواب مي‌رود، روح او امكان صعود و عروج به عوالم لطيف را پيدا مي‌كند «لهم ‌البشري في ‌الحيوة ‌الدنيا و في‌الاخرة»8، بشارت‌هايي به مؤمن مي‌رسد كه از عالم خواب و رؤيا شروع مي‌شود. به خاطر اينكه در عالم خواب و رؤيا بخش زيادي از تعلقات انساني حذف مي‌شود. اشتغالات نفساني كم مي‌شود. طبيعي است كه در عالم بيداري، روح به بدن تعلق دارد و در شئون مختلف و ابعاد متفاوت و زواياي بسيار زيادي مشغول ساماندهي است. اما در عالم خواب براي مؤمني كه در مسير تهذيب و طريق تقوا گام برمي‌دارد، خيلي از آن اشتغالات نفساني مي‌رود يا كم‌رنگ يا محذوف است و اين باعث مي‌شود كه روح مؤمن در عالم خواب براي نيل به مقاصد عالي سبك باشد تا حقايق برزخي را درك كند و بزرگان عالم معنا را مشهود كند و خدمت اولياي خدا و ائمه اطهار(ع) شرفياب شود. اينها دست به دست هم مي‌دهد، روح مؤمن هم كه در عالم خواب سبك‌بال‌تر است آماده عروج و تشرف به محضر اوليا مي‌شود. خلاصه امكان تشرف در خواب مخصوصاً براي نفوس صادق و مخلص كه سعي و اهتمام روزانه‌شان در طريق تهذيب و تبليغ است بيشتر است. مخصوصاً تبليغ ولايت اميرالمؤمنين و به ويژه در مسير حضرت بقيه‌الله، روحي‌له‌الفداء.

به هر حال اين امر خطير و بزرگي است كه در اين زمان انسان طريق مستقيم را انتخاب بكند. انگيزه‌هاي نفساني را كنار بگذارد و هدفش فقط تبليغ و ترويج حضرت بقية‌الله(ع) باشد و اين را هم عرض كنم كه اين كار سخت خواهد بود اما ارزش دارد كه فعاليت‌هاي مهدوي به گونه‌اي پي‌گيري شود كه براي آيندگان از بركات و توجهات به حضرت بقيه‌الله(ع) فراوان ميوه به بار بياورد. اين وظيفة همة ماست.  
اصولاً در رؤيا براي بعضي از مؤمنين تشرف به محضر اولياي خدا، انبيا و ديدن حقائق برزخي كه عوالم مختلف و متفاوتي دارند شروع مي‌شود. بخش بعدي رسيدن به حالت مكاشفه است. براي كساني كه ابتدا در رؤيا به حقايقي مي‌رسند مرحله بعد اين است كه آن قطع تعلقي را كه ابتدا در خواب بايد حاصل مي‌شد، آرام‌آرام در اثر كثرت اشتغال به ذكر خدا و كثرت ياد محبوب و توجه دل به حضرت بقيه‌الله و ائمه اطهار(ع) و پيامبر اكرم(ص) اين حال عدم تعلق در بيداري حاصل مي‌شود و نفس به گونه‌اي مشغول به محبوب مي‌شود كه در عالم بيداري هم مي‌تواند فارغ بنشيند و صور برزخي را با چشم دل ببيند و خواب نباشد و صحنه‌ها و اتفاقات برزخي را درك كند و خواب نباشد.

بخش مكاشفات از اينجا براي اوليا و براي كساني كه در اين مسير زحمت كشيده‌اند شروع مي‌شود. علي‌رغم سختي‌هاي فراواني كه دارد تا مؤمني صور برزخي را در خواب يا در بيداري به صورت مكاشفه ببيند ولي تا اينجا نسبتاً آسان پيش مي‌رود. بعضي چيزها هست كه آثار وضعيشان اين است كه چشم دل را بينا مي‌كنند و قوت و قدرت درك معاني لطيف را به انسان مي‌دهند. بعضي اعمال زودتر انسان را به اين مرتبه مي‌رساند يكي از آن اعمالي كه زودتر انسان را به مرحله مشاهده مي‌رساند، گريه زياد است يا از خوف و محبت خدا و يا به عشق اهل‌بيت و مخصوصاً گريه براي حضرت سيدالشهداء. گريه براي حضرت سيدالشهدا چشم دل را باز مي‌كند. چشم را  زلال و درك را لطيف مي‌كند و به روح انساني قدرت مي‌دهد تا بتواند قضاياي لطيف و صور برزخي را حتي صورت‌هاي ارواح اوليا و ائمه درك و دريافت. گريه براي حضرت سيدالشهدا خيلي مؤثر است و به فرمايش بعضي از اساتيد، بيداري شب هم خيلي مؤثر است، حداقل بيداري بخشي از شب كه همان سحر باشد و خواندن قرآن در نيمه شب هم خيلي مؤثر است. زود انسان را به درك بعضي از حقايق موفق مي‌كند تا مرتبه بعدي كه رسيدن خدمت حضرت و رؤيت است و اين كار آساني نيست. 

شما در جريان تشرف علي‌بن مهزيار نكات و لطائف زيادي مي‌بينيد. اين بزرگوار حدود بيست سفر به حج رفت يك سفر واجب، بقيه فقط به عشق حضرت بقيه‌الله(ع). ما يك چيزي مي‌شنويم اما قضيه بسيار سخت بوده است. از اهواز به عشق حضرت بقيه‌الله(ع) و زيارت ايشان راه مي‌افتاد. ديدم بعضي جاها نقل مي‌كند كه من از اهواز كه حركت مي‌كردم مي‌رسيدم نجف، در حرم ائمه اطهار، وادي‌السلام، مسجد كوفه، مسجد سهله، مانند مجنوني مي‌گشتم و گريه مي‌كردم و عبادت مي‌كردم و توسل پيدا مي‌كردم تا حضرت بقيه‌الله(ع) را ببينم. به مدينه كه مي‌رفتيم حرم رسول خدا (ص) و ائمه بقيع(ع) را زيارت مي‌كردم،  التماس مي‌كردم ولي توفيق حاصل نمي‌شد. مي‌آمدم مكه، اعمال حج، قسمت به قسمت، منا، مشعر، مسجدالحرام، سعي، مطاف، بازهم نمي‌شد. اعمال حج تمام مي‌شد و بازهم نمي‌شد. برمي‌گشتم اما با چه غم و اندوهي! تا دوباره سال ديگر به همين منوال، نوزده سفر اين‌گونه رفتن و سختي‌ها و آمد و شد را تحمل كردن براي زيارت حضرت بقيه‌الله(ع) بود تا اينكه بالاخره حضرت بقيه‌الله(ع) را زيارت كردند. تازه وقتي آن واسطه را در مسجدالحرام مي‌بيند، ابتدا گمان مي‌كند آن واسطه خود حضرت بقيه‌الله ـ روحي‌له‌الفداء ـ هستند ولي ايشان جواب مي‌دهد نه من واسطه‌اي هستم كه آمده‌ام شما را به محضر حضرت ببرم. وقتي ايشان علي‌بن مهزيار را برد، پشت در خيمه او را نگاه داشت كه بايد باز اجازه بگيريم. شخص واسطه داخل خيمه رفت و  اندكي بعد بيرون آمد، به او گفت خوشحال باش كه اجازه تشرف و ملاقات يافتي. وقتي علي‌بن مهزيار وارد شد شما گمان مي‌كنيد كار آساني است، بعد از بيست سفر شخص عاشق حالي دارد كه در ابتدا گمان مي‌كند كه معشوق به او جفا كرده است. وقتي وارد خيمه شد طبيعي است كه يك عاشق حال طلبكاري عجيبي داشته باشد كه يكي از نكات و دقائق بسياري اين تشرف همين بخش ملاقات اوليه است. امام زمان(ع) با يك جمله صحنه را تغيير دادند. حال علي‌بن مهزيار حال عشق است، حال كسي است كه هر زحمتي مي‌بايد بكشد، كشيده و معشوق به او جفا كرده ولي حضرت با يك جمله فرمودند: 
«
كنّا نتوقـّعك ليلاً و نهاراً يا اباالحسن!9؛ پسر مهزيار! ما شبانه‌روز منتظر آمدن تو بوديم چه امري موجب دير آمدن تو شد، چرا دير آمدي؟» پسر مهزيار متحير شد. عجيب كه من كه نوزده سفر به عشق حضرت آمدم، حالا حضرت مي‌فرمايند شبانه‌روز منتظر تو بوديم؟ چطور اينها را جمع بكند؟ يك جوابي داد كه شايد شما هم بوديد همين جواب را مي‌داديد، عرض كرد: «يابن رسول‌الله، آقا من كسي را نيافتم كه مرا به وجود شما دلالت كند.» مي‌گويد حضرت چهار زانو نشسته بودند و با انگشت سبابه به سمت زمين اشاره‌اي مي‌كردند اين جمله را كه عرض كردم سرشان را بلند كرد فرمودند: يا اباالحسن. دليلش اين نيست. نه، آن كسي كه الان كسي را به دنبال تو فرستاد بيست سال پيش هم مي‌توانست بفرستد و من متحير بودم پس چه دليلي دارد كه حضرت شروع كردند سه دليل براي اين قضيه آن هم خطاب به علي مهزيار، كسي كه عاشق است، كسي كه نوزده سفر حج كرده به خاطر زيارت آقا. سفر اولش سفر واجب بوده و نوزده سفر ديگر فقط به خاطر آقا. آقا نخواستند كه تكدّر خاطر براي او حاصل شود و خطاب را تمام كردند نسبت به همه شيعه. فرمودند: «ولكنّكم كثّرتم الأموال.» اي پسر مهزيار شماها درصدد زياد كردن اموال بوده‌ايد يعني اگر كسي بخواهد تشرف محضر امام زمان(ع) پيدا كند بايد تمام وجودش و تمام دلش امام‌زماني باشد. ببينيد حضرت كجا را دست مي‌گذارند. «و لكنكم كثرتم الأموال و قطعتم الرّحم.» شما مراعات رحم و سفارشاتي كه براي حق و حقوق بين شما شده است را نكرديد. حق و حقوق ديني و عاطفي بين خودتان را مراعات نكرديد. اين مسئله دومي بود كه حضرت سفارش كردند كه اگر تشرفي براي تو حاصل نشد دليلش يكي زياده‌خواهي بود كه نسبت به اموال داشتي. نه زياده‌خواهي حرام، آنكه خارج است و بلكه حلال. يعني بايد امام‌زماني خالص بود و حتي اين مسئله را هم كنترل كرد و زاهد شد و بعد هم مسئله صله‌رحم و رسيدگي به ارتباط‌هاي عاطفي بين كساني كه حقي بر گردن انسان دارند. «و قطعتم‌الرحم و تجبّرتم علي فقراء المؤمنين.» اگر يك وقت نسبت به فقراي مؤمنين بي‌توجهي‌هايي صورت گرفت. شما آنها را به استخدام گرفتيد، يا به گونه‌اي نسبت به آنها ظلم روا داشتيد كه آنها را متحير كرديد در بعضي از تعابير دارد كه (تحيّرتم)، شما حق و حقوق فقرا را خلط كرديد. اين هم باز به مسئله اول برمي‌گردد يعني شما وقتي فقر را در مؤمن حس كرديد بايد به ايمان  او نگاه مي‌كرديد و همه ارزش‌هاي انساني را طبق ايمان او بايد قائل مي‌بوديد و توجه شما به اين مسئله نبود و اگر پاي خود را بر پاي فردي ضعيف گذارديد و ديديد كه مشكلي نيست فشار مي‌داديد. حضرت اين را خطاب به همه مؤمنين بيان مي‌كنند كه علي‌بن مهزيار روي زمين نشست و شروع كرد به گريه كردن كه «التوبه ‌التوبه سيدي الإقاله الإقاله» حضرت فرمودند «لابأس عليك» اينجا بود كه دلگرمي‌اي شد براي علي‌بن مهزيار.
جريان‌هاي تشرفات كار خيلي مشكلي است. يا رزقي خاص است كه نصيب بعضي افراد مي‌شود و يا افرادي كه مي‌خواهند در مراتب عالي ايمان سير كنند و بر اثر خواست فراوان، خداي متعال رزق آنها مي‌كند كه در همين زمان هم بوده است كه بعضي اين رزق را داشته‌اند و اين عنايات به آنها شده و اين مسئله را انكار نمي‌توان كرد كه اكنون هم تشرف محضر حضرت بقية‌الله ممكن است. و بزرگاني بوده‌اند از علما و بزرگان دلسوخته كه نصيبي از اين معنا داشته‌اند و رزقي از اين سفره برداشته‌اند. مقدمات و تمهيداتي كه انسان را ارتقا مي‌دهد نهايتاً بازگشتن به تقوا و رسيدن به مراتب عالي‌تري از تقوا و حضور در محضر حق‌تعالي و حضرت بقية‌الله(ع) است. 
آيا اساساً مسئلة تشرف در عصر غيبت وجود دارد يا خير؟ اگر اين جواب مثبت است آيا اين امكان براي عموم است يا خصوص؟
 بله تشرف در زمان غيبت امكان دارد، اولاً بهترين دليل بر امكان آن وقوعش است و ثانياً در برخي از دعاها كه درخواست ديدار شده، عبارت مطلق است. نظير عبارتي كه در دعاي عهد عرضه مي‌داريم: «ألّلهم أرني الطلعة الرّشيدة» امكان تشرف به نظر بزرگان هم وجود دارد اما خواص اين مسئله، خواصي كه رزق تشرف دارند، افراد دلسوخته هستند پيرمرد دل‌شكسته‌اي ممكن است نصيبش شود، دلسوخته زحمت‌كشيده‌اي كه تمام همّ و غمّش عشق به حضرت بقيه‌الله ـ روحي‌له‌الفداء ـ است  
و در عين حال ممكن است شخصي كه به صورت ظاهري داراي موقعيتي اجتماعي است نصيب پيدا نكند. اين رزق براي افراد ممكن است گرچه به ندرت اتفاق مي‌افتد اما بوده‌اند افرادي كه درك محضر آن بزرگوار را كرده‌اند و بهره برده‌اند.

 آيا شرط يا شرايطي خاص براي نيل به تشرف ذكر شده است؟ اين شرائط كدامند؟

 البته مسئلة تشرف به گونه‌اي پيچيده است كه در زمان خود امام عسكري كه حضرت چندساله بودند حضرت احياناً حضرت بقيه‌الله(ع) را به بعضي از خواص شيعه نشان مي‌دادند براي اتمام حجت و شرطي كه از مجموع قضاياي تشرفات در چند جمله به نظر مي‌آيد شرائط اوليه را بايد دارا بود به اضافة ايمان و تقوا و عمل صالح. 
براي ارتباط با معصوم بايد سنخيت وجود داشته باشد. يعني عصمت نسبي براي شخصي حاصل شده و با گناه بيگانه باشد. در توقيع آن حضرت(ع) به شيخ مفيد آمده است:
ولو أنّ أشياعنا وفّقهم ‌الله لطاعته علي اجتماع من القلوب في الوفاء بالعهد عليهم لما تأخّر عنهم اليمن بلقائنا و لتعجّلت لهم السعادة بمشاهدتنا علي حقّ ‌المعرفة 
و صدقها منهم فما يحبسنا عنهم إلّا مايتّصل بنا ما نكرهه و لانؤثره منهم10.»
غير از اين يك دل‌شكستگي و دلسوختگي فراوان و اشك فراوان مي‌خواهد. بايد يك عمر در اين مسير سعي كرده باشد. اين تاجي است كه به طور طبيعي سر هر كسي نمي‌گذارند. اينكه كلاسي بگذارند، كما اينكه شنيدم كه در بعضي از شهرستان‌ها گذاشته‌اند تا در بعد از چند ترم حضرت را نشان بدهند، اصلاً در بين بزرگان شنيده  نشده است. اين يك ارتباطي است كه براي افراد دلسوخته به حسب موقعيتي خاص و ارتباطي خاص، خداي متعال نصيب مي‌كند و تصور اين است كه افرادي كه رزق خاص دارند به نحوي مورد توجه هستند و از ابتداي زندگي‌شان مورد توجه بوده‌اند. اينها محفوظ مي‌مانند و يك دلشكستگي خاصي دارند. اينها مورد توجه هستند تا به محبوب خودشان برسند. حتي براي تشرفاتي كه غير از اصحاب حضرت و خواص حضرت دارند. نه، تشرفاتي كه عموماً گاهي پيش آمده در يك نوع عصمت و حفظ الهي بوده‌اند، يك سري گناهان سنگين دوش اينها را سنگين نكرده و اين دلسوختگي در آنها بوده و اين عشق در جانشان موج مي‌زده است.

 اساساً دامنة اختيار غيرمعصوم براي امر تشرف چقدر است؟ اگر ديداري در بيداري حاصل شود چگونه مي‌توان مطمئن شد كه آن شخص امام است
؟
 البته مجموع تشرفات خدمت حضرت بقيه‌الله(ع) را نمي‌توان برايش تضميني قائل شد كه حتماً خود حضرت بوده‌اند مگر در مواردي كه شواهد صدقي بر قضيه بوده است و اين كار متخصصين از علماي راه رفتة ما بوده است. جريان حاج‌علي بغدادي را نگاه كنيد، مرحوم حاج شيخ عباس قمي صاحب مفاتيح‌الجنان نقل مي‌كنند. ولي حاصل اين تشرف سفارش‌هايي است كه همين سفارش‌ها را ائمة ديگر به زبان‌هاي مختلف داشته‌اند، نتيجه اين تشرف سوق دادن مردم است به نافله، عاشورا و زيارت جامعه، امور شخصي و امور مالي حاصل آن نبوده است كه الان جامعه را دچار مشكل بكند. اگر نتيجه‌اي و حاصلي در تشرف مي‌بود همان نتيجه را ائمه ديگر به زبان ديگر بيان مي‌كرده‌اند و بعيد به نظر مي‌آيد كه در اين قضيه بتوان اختياري براي غيرمعصوم تلقي كرد مگر حضرت خضر كه باب حضرت بقيه‌الله(ع) و مورد توجه ايشان و انيس و مونس حضرت بقيه‌الله ـ روحي‌له‌الفدا ـ هستند و چه بسيار مناسب است كساني كه توسل به حضرت بقيه‌الله(ع) دارند و عشق آن بزرگوار در دلشان موج مي‌زند توجهي هم به حضرت خضر داشته باشند چرا كه آن بزرگوار فعلاً باب حضرت بقيه‌الله(ع) هستند و حضرت با ايشان مأنوسند. 
به هر حال دامنه تشرفات به گونه‌اي نيست كه اختياري باشد و محدوديت‌هايي در اين قضيه هست، براي اينكه قضيه تشرفات لوث نشود و هر كسي مدعي نشود و هر كاري را خواستند بكنند از اين كانال وارد نشوند. بالاخره اين هست ولي محدود به خواص از اهل ايمان و تقوا و مراقبه‌هاي بالا.

 راجع به حلقه‌هاي گرد حضرت نظیر: اوتاد، ابدال و رجال‌الغيب؛ ضمن معرفي اين حلقه‌ها دائرة وظائف، اختيارات اين افراد چگونه است؟ آيا جز اينها هم ممكن است عده‌اي از طرف امام مأموريت داده شوند
؟
 اين سؤال احتياج به فرصت ديگري دارد كه جدا مورد صحبت قرار بگيرد. اما آنچه كه از روايات به دست مي‌آيد اين است كه بله، افرادي در اطراف آن جناب هستند و اسامي يا مراتب مختلفي دارند. «ابدال» كساني هستند كه در جامعه هم هستند و با مردم زندگي مي‌كند. خدا رحمت كند مرحوم آقاي مولوي قندهاري نقل مي‌كردند كه در نجف كه بوده‌اند با بعضي از ابدال برخورد مي‌كنند. ايشان نقل مي‌كردند: من جاي ديگر نشنيده‌ام كسي را كه مي‌خواهند به مقام ابدالي برسانند حضرت بقيه‌الله(ع) براي او پيغامي و ذكري و دستوري را مي‌فرستند كه او مشغول شود و ممكن است حضوري يا با پيغام برنامه‌اي را براي او مي‌فرستند و كم‌كم ارتقا پيدا مي‌كند تا خود بتواند محضر حضرت را درك كند و اين تعبير از ايشان بود كه براي يكي از بزرگاني كه ايشان مي‌شناختند كه پيغامي از طرف حضرت بقيه‌الله ـ روحي‌له‌الفداء ـ رسيده بود و حضرت اسمي از اسماء حق تعالي را بر برگي از زيتون نوشته و براي او فرستاده بودند كه اين ذكر و دستور را انجام بدهد تا ابواب رحمت الهي بر او مفتوح شود و بيشتر بتواند در اين مسير موفق باشد. به هر حال جريان اوتاد، ابدال و رجال‌الغيب، جريان مفصلي است كه اگر ما فقط به بعضي از آنها بتوانيم اشاره كنيم با اين ضيق‌وقت مناسب است.
جناب ملافتح‌الله شوشتري كه از شعراي بزرگ بوده‌اند و خودشان هم آدم راه‌رفته‌اي بوده‌اند، در يكي از كتاب‌هايشان ذكر مي‌كنند كه مرحوم آقاسيدعلي شوشتري (استاد اخلاق و عرفان مرحوم ملاحسينقلي همداني) از ابدال بودند و خدمت حضرت بقيه‌الله(ع) مي‌رسيده‌اند. برنامه‌هايي به عهده ايشان بود و به محضر حضرت تشرف داشتند. در بين علماي شيعه بوده‌اند كساني كه به اين مرحله رسيده و خدمت حضرت را درك كرده بودند. من جمله از افرادي كه گاهي از ناحيه مقدس حضرت مأموريتي به عهده ايشان بوده است در اصفهان يك زماني دربارة حاج‌حسين كشيكچي اين ماجرا مشهور شد كه جريان مفصلي دارد و شخصي از تجار اصفهان عازم بيت‌الله‌‌الحرام مي‌شود. به عراق مي‌رسد از قافله عقب مي‌افتد و مدت‌ها گريه و زاري مي‌كرده كه من خداحافظي كرده‌ام و مي‌خواهم بروم به مكه و روي برگشت به ايران را ندارم. در خواب مي‌بيند كه حضرت علي به او مي‌فرمايند: برو مسجد سهله فرزندم تو را مي‌فرستند. اين تاجر اصفهاني به مسجد سهله مي‌آيد و ناگهان با شخص اسب‌سواري برخورد مي‌كنند. آن بزرگوار مي‌فرمايند: فلان‌بن فلان شما هستيد؟ مي‌گويد بله آقا! مي‌فرمايند مي‌خواستي بروي مكه و از قافله عقب افتادي؟ حضرت اشاره‌اي مي‌كنند و صدا مي‌زنند. حاج‌حسين! مي‌گويد پيرمردي ظاهر شد. مي‌گويد ديدم همان حاج‌حسين كشيكچي خودمان است. فرمودند اين پيرمرد را به مكه برسان و بعد از اعمال هم او را به اصفهان برگردان كه اين جريان خود مفصل است خلاصه اينكه بوده‌اند كساني كه مأمورتي از ناحيه مقدسه به آنها واگذار مي‌شده است.
إن‌شاءالله خداي متعال ما را از ياران و خاصّان و شيعيان خالص آن حضرت قرار دهد و رزق ما را هم قرار بدهد كه محضر آن بزرگوار را درك كنيم و جمال نوراني‌اش را مشاهده كنيم و به فضل الهي در دنيا و آخرت از او جدا نشويم.
وصلي‌الله ‌علي ‌محمد و ‌آله ‌الطاهرين.

پي‌نوشت‌ها:

1. در روايات متعدد اشاره به اين مضمون شده كه مؤمن در وقت احتضار مي‌بيند كه بالاي سرش افراد بسيار زيبايي نشسته‌اند مي‌پرسد تو كه هستي؟ يكي مي‌گويد من نماز توام. يكي مي‌گويد من روزه توام. يكي مي‌گويد من قرآني هستم كه مي‌خوانده‌اي و معتقد بوده‌اي و يكي از آنها كه از همه زيباتر است مي‌گويد من ولايت تو به اميرالمؤمنين(ع) هستم.
2. در حديثي است كه حضرت عيسي(ع) به داخل يك 
چهار ديواري بين راهي رفت تا استراحت كند. اين بزرگوار بسيار زاهدانه زندگي مي‌كرد. زاهد حقيقي بود و هيچ جايي حتي براي استراحت نداشت. نه خانه‌اي و نه اثاث البيتي، در آنجا نيمه خشتي را ديد آن را به زير سر كشيد. بلافاصله شيطان حاضر شد. خطاب به شيطان فرمود: «اي ملعون كجا آمدي؟ چرا دفعتاً حاضر شدي؟ مگر من چه كردم كه تو خودت را رساندي». شيطان گفت: «اي پيغمبر خدا! ديدم نيمه‌خشتي را به زير سر كشيدي گفتم مي‌روم و به او القا مي‌كنم كه مي‌توان بهتر از اين زندگي كرد و يك خشت را تبديل به متكا كرد» و دنبال قضيه القائاتي است كه شيطان دارد. حضرت عيسي روح‌الله فرمودند: «نيمه‌خشتي را هم به ما نمي‌تواني ببيني؟» نيمه‌خشت را كنار زدند و خوابيدند، او هم رفت.
3. سورة حجر(15)، آية 40.
4. شما ببينيد در شب عاشورا حضرت سيدالشهداء(ع) نزديك خيمه‌ها نشسته و به شمشير تكيه داده بودند يا سر مباركشان را روي دسته شمشير گذاشته بودند و گويا مقداري خواب بر چشمان مبارك حضرت غلبه كرد. لشكر دشمن حمله كردند. حضرت زينب(س) هجوم دشمن را حس كردند، آمدند خدمت برادر و عرضه داشتند: «أخي أباعبد‌الله يا ابن امّي» حضرت چشم گشودند و فرمودند چه شده خواهرم؟ حضرت زينب عرض كردند: «قد قُرب منّا العدو» دشمن نزديك شده است. چه مي‌خواهند؟ حضرت اباعبدالله(ع) وقتي كه ديدند اضطراب اهل‌بيت و حضرت زينب(س) را فرا گرفته فرمودند: خواهرم! «لايذهبنّ بحلمك الشيطان» .
5. مرحوم حاج‌هادي ابهري كه از دوستان و يا به تعبيري از اساتيد بعضي بزرگان است. ايشان خيلي بكّاء بود. شايد خود من در سن كودكي خدمت ايشان رسيده بودم نجف مي‌آمدند منزل ما و با پدرم دوست بودند. بعدها ما شنيديم كه چقدر اين بزرگوار اهل شهود و مشاهده بوده و چشمانش باز بود. از ايشان نقل كرده‌اند كه گاهي بعضي شب‌ها مي‌خواسته بخوابد، پدرش كه از دنيا رفته بود، روح او مي‌آمده و مي‌گفته پسرم دو ركعت نماز براي من بخوان و استراحت كن. بلند مي‌شد. دو ركعت نماز براي روح پدرش مي‌خواند، مادر، اقوام و همة امواع مي‌آمده‌اند و مي‌گفته‌اند دو ركعت نماز براي ما بخوان. شايد اين اتفاق براي ما بيفتد ولي درك نكنيم، چون چشم باطن ما نمي‌تواند قالب لطيف آنها را درك كند. يا چشم ما نابيناست و يا مشكل ديگري در كار است كه عمدتاً مربوط به خود انسان است.
6. سورة مريم (19)، آية 67.
7. سورة يوسف (12)، آية 36.
8. سورة يونس (10)، آية 64.
9. [اباالحسن كنيه پسر مهزيار است]
10. احتجاج طبرسي، ج 2، ص 499.

/ / / بخوانید از مهره مار  / / /

مهره مار دراولین برخورد شاید مساله ای خرافاتی بنماید ولی علم نوین متافیزیک که از جمله علوم پیشرفته وجدید بشر است وواقعیات پنهان بسیاری از موضوعات را کشف واثبات مینماند وعلم سنگ درمانی  یکی از شاخه های بسیارجزیی آن است که امروزه توانسته است بسیاری از مشکلات حاد بشر را حل کند درخصوص مهره مار متافیزیک اینگونه اظهار نطر میکند :

هرشيء در جهان هستی بواسطه جوهره ساختاری خود نیرویی مغناطیسی دارد وبرآیند این انرزی های نهفته منتشر شده از اجسام واشیاء بصورت بسیار موثر وقابل مشاهده نظمی را در جهان هستی پدید می آورند که در قرآن مبین هم از آن یاد شده که در آیاتی به نگاه داشته شدن ستارگان وزمین درآسمانها با ستونهای نامریی به اذن خداوند قادرمتعال یادشده است .

مارهای نر وماده به دلیل وضعیت خاص آناتومیک خود ازشرایط متفاوتی برخوردارند تا انگیزش برای آمیزش را پیداکنند وبر آن وضعیت فائق آیند .وبا این عمل ادامه بقاء یابند .خداوند متعال متابولیسم بدن مار را بگونه ای آفریده است که درطول سال یک ترشح استخوانی ازجنس شاخ بر روی سرخود همانند پینه ترشح مینماید که دارای بیشترین بار مغناظیسی نسبت به سایر اجسام واشیاء است وبصورت تک قطبی است که آن را بنام مهره مار میشناسیم .

مهره مار درمارهای نر بار مثبت ومهره مار در مارهای ماده حامل بار انرژی منفی هستند که مانند آهنربایی متابولیک دوجفت را بسوی هم جذب نموده ومقربت برای ادامه نسل را باعث میگردد .اندازه این مهره ها حدودا به قدر 2 عدد لپه معمولی است .بعد از عمل جفت گیری این مهره ها ازسرمارجداشده وبرزمین میافتد اگرفردی بتواند این مهره ها را که متعلق به دو مار جفتگیری کننده را از آن  خودنموده و40 روز باخود دارد مغناطیس طبیعی بدن با مغناطیس مهره مار هماهنگ شده وتقویت میشود سپس وفرد دارنده بواسطه آن میدانی بمراتب وسیع تر وقویتر نسبت به فرد عادی فاقد مهره مار حول خود ساتع مینماید که آثار بیشماری را برای آن ناشی میگردد.

1-بارمغناطیسی یادشده اعصاب را به طرزی ریلکس وآرام مینماید واسترس های آگاهانه واسترس های ناخودآگاه را میزداید که دارنده  تا کنون آن را تجربه نکرده است .این آرامش ضمن ایجاد اعتماد بنفس وآثار دیگرش برفرد به افراد مرتبت با ایشان هم سرایت میکند ودراین حالت است که افراد هرچه مغرض تر وهرچه عصبانیترباشند باز به محض ملاقات حضوری با دارنده مهره مار در اثر آرامش ایجاد شده مثل موم رام میشوند وچون این حالت را مدام در حضورشما احساس میکنند شیفته شما میشوند ومدام دوست دارند در حضور شما باشند واز آرامش نایاب شما بهره مند گردند.

2-     بدلیل خاصیت فوق العاده مغناطیسی در مقابل بسیاری از بیماریها مصون خواهید بود تاثیر بسیا ربالای آن در تسکین درد ها هم برای استفاده کننده وهم مخاطبانیکه درکنار شما هستند ونیزاثرقاطع آن بر ازبین بردن  جوش های صورت وزیبا ترکردن چهره به اثبات رسیده است .

3-     خاصیت مغناطیسی آن در ازبین بردن آثار سوء گوشی های تلفن همراه (موبایل ) ودکل های مخابراتی وتلوزیونی ونیز کابل های فشارقوی ولوازم خانگی وتمامی موارد ی از این دست دیگرخصوصیت منحصر به فرد مهره ماراست .

تجار وسیاست مداران وچهره های کاریزماتیک  درسطوح بالا درکشورهای خاورمیانه خصوصا شیوخ وبزرگان عرب مهره مار را به عنوان راضی سر به مهر با خود دارنداما فناوری اطلاعات واینترنت شرایطی را فراهم نموده است تا هیچ کالایی سری ومختص افراد خاص باقی نماند .دربرخی مناطق همچون آذربایجان افراد محلی ای وجود دارند که نسل اندر نسل به تهیه مهره مار میپردازند .

مهره مار چگونه به دست می آید ؟
مهره مار به دست مارگیران و حادثه جویان بسیار حرفه ای و از جان گذشته ای که روزها و شبها را در کوه ها و دشت ها سپری می نمایند به دست می آید . این مار گیران در مواقع مناسب و پس از جفت گیری مار موفق به بدست آوردن مهره مار می شوند .
مار ها پس از جفت گیری در یک مکان خاص و در طبیعت آزاد و در صورتی که به دور از چشم همگان باشد پس از اتمام جفت گیری قطعه ای استخوانی را در محل جفت گیری رها می سازند که به آن مهره مار یا محبت مار می گویند . این قطعه استخوانی از نیروی بسیار قوی مغناطیس حیوانی برخوردار بوده و دارنده آن دارای محبوبیت و مقبولیت بسیار می گردد . قطعات دیگر نیز در زمان های مناسب دیگر و پس از کشتن مارها به دست می آید .
بطور کلی خواص اصلی نیروی فوق العاده مار در مهره مار نهفته است و به همین دلیل گاهی تنها دوعدد مهره مار به انضمام نیش مار به فروش می رسد .
دو عدد دندان مار نیز خواص بسیار نیرومندی در ایجاد شانس و طالع نیکو داشته و دارنده آن ها از شانس و بخت بسیار خوبی برخوردار می شود.
چگونه بدانیم مهره مار اصل است یا خیر ؟
 بطور کلی تاکنون هیچگونه گزارشی از ایجاد و فروش مهره مار تقلبی منتظر نشده است . ولی برای این که شما عزیزان از   قابلیت های جادویی این مهره ها باخبر شوید باید بدانید که آزمایش اصالت مهره های مار به صورت زیر انجام می گردد :
 آزمایش اصالت مهره های مار :
 اگر دو عدد مهره مار اصل را در ظرفی حاوی سرکه خالص انگور ( تاکید میکنیم سرکه کاملا خاص انگور ) قرار دهید   خواهید دید که این دو مهره مار پس از مدتی حرکت نموده به همدیگر نزدیک شده و به هم می چسبند! زمان حرکت کردن و به هم چسبیدن آن ها ممکن از از چند دقیقه تا چند ساعت متغیر باشد و این هم به دلیل شرایط فیزیکی و روحی مار ها در  زمان جفت گیری می باشد .

  قابل ذکر است پس از انجام این آزمایش مهره های مار بکلی خاصیت جادویی خود را از دست می دهند .

خواص مهره مار :

 1- اگر می خواهیددر بین دوستان و آشنایان خود محبوبیت بیشتری داشته باشید !
2 - اگر می خواهید در بین دوستان وآشنایان همیشه محور بوده و به اصطلاح نگین جمع گفتگو و محفل دوستانه خود باشید!
3 - اگر می خواهید خوشبختی به شما رو کند !
4 - اگر می خواهید طعم خوش شانسی را با تمام وجود بچشید !
5 - اگر می خواهید حرف های شما و پیشنهادات خوب شماخیلی بیش از پیش مورد توجه جمع و مورد پذیرش آنها قرار گیرد !
6 - اگر می خواهید کاملا به صورت ناخود آگاه همه به طرف شما جذب شوند !
7 - اگر می خواهید در تمامی مراحل زندگی احساس پیروزی و خوش شانسی کنید !
8 - اگر می خواهید وضع مالی شما به سمتی که می خواهید رو کند و بهتر شود !
9- اگر می خواهید در مراحل شغلی خود پیشرفت داشته باشید !
10 - اگر می خواهید کسی که شما دوستش دارید او نیز به طرف شما کشش و تمایل پیدا کند .
 11- اگر میخواهید در کجا و هر زمان محبوب باشید !
  12 - اگر دوست دارید فردی متفاوت باشید که همه آرزو داشته باشند که مثل شما باشند !
  13 - اگر می خواهید در مراحل درسی خود موفق بوده و پیشرفت کنید !
  14 - اگرمی خواهید از اعتماد به نفس خیلی بیشتری نسبت به قبل برخوردار شوید !
   15 - اگر میخواهید ایمانتان محکم تر شود وخدا را با احساس بیشتری درک کنید !

همه چیز هیچ چیز

 

Theory of Everything

 

انسان از دیر باز در پی کشف اسرار افرینش بوده و بزرگترین ارزویش دست یافتن به فرمولی است که با ان بتواند تمام هستی و تمام پدیده های کائنات را توضیح دهد همان قانونی که فیزیک جدید و بزرگترین دانشمندان و متفکران جهان در پی کشف انند یعنی تئوری همه چیز. 

به عبارت ساده تر بقول انشتین اندیشه های خدا (من میخواهم اندیشه های خدا را بشناسم مابقی جزئیات است)

حال تصور کنید چه قدرتی خواهد داشت انسانی که فرمولی که تمام کائنات را خلق میکند یا نابود میکند و تمام اجزای افرینش از ابر ریسمانها( ذرات تار مانند کوچکی که از ارتعاش انها با نت های مختلف تمام اتم ها عناصر و موجودات عالم ایجاد میشود) تا کهکشانها و کل عالم خلقت را که ما میشناسیم تشکیل میدهند اداره کند

کسی که به این راز اگاهی داشته باشد عملا تمام افرینش در خدمت او قرار میگیرند

و ان راز رازیست که بقول رالف والدو امرسون فیلسوف بزرگ امریکایی هر پیروزی پیروزی اوست

و اصولا این همان قانون یگانه و راز و نگهبان خلقت و کائنات است که بقول حافظ

تمام افرینش طفیل هستی اویند

خانم کتلین رین شاعر بزرگ انگلیسی میگه 

از فضای کره خاکی پژواکی به گوشم رسید

کلمه ای که سکوت بی پایان فضا را پر کرد

صدایی که تنها فریاد می زد 

عشق من...عشق من...

و من ندانستم که ان کلمه را شنیدم یا بر زبان اوردم

 اری عشق من صدایی است که از تک تک اجزای افرینش به گوش میرسد 

عشق قانونی است که تمام ذرات افرینش از کوچکترین تا بزرگترین جزء طبق ان اداره میشود و عشق پاسخ کامل و نهایی تمام پرسش های عالم است علم انگاه به تئوری وحدت یا تئوری همه چیز خواهد رسید که بتواند برای عشق فرمولی پیدا کند

عشق قهرمانی است که در تمام داستان های نوشته شده و نانوشته عالم حضور دارد

 عشق به خوبی و زیبایی خالق بزرگترین شاهکار های ادبی عالم است

عشق به انسانها انگیزه بزرگترین اختراعات تاریخ بشری است

عشق به خدمت به عالم انسانی محرک ثروتمند ترین انسانهای دنیا است (اری حتی انگیزه ثروت مادی هم عشق است و کسانی در زندگی به ثروت و رفاه مادی می رسند که به خاطر عشق کار کنند) 

حال در این جهانی که عشق فرمانروایی می کند

بهترین و درست ترین پاسخی که به تمام موقعیت و مشکلات و چالش هایی که برایمان پیش می اید می توانیم بدهیم این است که از خودمان بپرسیم عشق در این موقعیت چه میکند؟

انگاه است که انتخابمان از طرف تمام عالم خلقت پشتیبانی میشود

این تنها راز و بزرگترین راز موفقیت راستین است چون بقول حافظ

طفیل هستی عشقند ادمی و پری

ارادتی بنما تا سعادتی ببری

  شمع

تا حالا دقت کردید که توی مراسم عرفانی و روحانی و جاهای مقدس چرا شمع روشن میکنن؟
تا حالا به این فک کردید که چرا روی کیک تولد شمع میذارن و لحظه فوت کردن شمع میگن آرزو کن؟
به نظرتون این کار بی دلیل انجام میشه؟
راز شمع چیه؟

 



جواب این سوال ها رو اگه بخوایم پیدا کنیم به یه نکته اول باید اشاره کنیم:
عالم خلقت اگه تجزیه بشه به چهار عنصر می رسیم:آب...آتش...باد...خاک...
و در دل این چهار عنصر شعور الهی وجود داره...
اگه موقع دعا کردن جایی باشیم که این چهار عنصر وجود داشته باشن استجابت دعا به شدت اتفاق میفته...
شمعی که می سوزه این چهار عنصر رو با هم داره:
موم شمع:خاک...
شعله شمع:آتش...
دود شعله:باد...
موم ذوب شده:آب...



وقتی موقع دعا کردن به شمع در حال سوختن نگاه میکنی به شعور الهی متصل تر میشی و درحالت آلفای ذهنی قرار می گیری...حالتی که در اون به شعور الهی و خدای درونت وصل میشی...
و دعا به راحتی به عالم بالا میره و به استجابت میرسه اگه با قوانین خیر هماهنگ باشه...
راز شمع اینه...
برای همین در محراب ها و مکان های مقدس برای دعا کردن شمع روشن میکنن و روی کیک تولد شمع میذارن و لحظه فوت کردنش میگن آرزو کن!

 

× × ×  مطالعاتی بر رمل

رمل یعنی دانۀ شن و علم رمل،شاخه‌ای از علوم غریبه(=علوم خفیّه) است که بر اساس وضع ترکیبی خطوط و نقاط که بر حسب تصادف پدید آمدهاند،حقایق و احوال پنهان را استخراج میکند. معروف است که نخستین بار،دانیال نبی(ع) با ریختن دانههای شن،شانزده شکل تصادفی را که مرکب از خطوط و نقاط بود پدید آورد و احوال پنهان را از تأمل در آنها استخراج نمود،از آن پس این علم،علم رمل نام گرفت و آن شانزده شکل،پایۀ علم رمل شد.
بشر از اعصار کهن به پیوستگی اجزای جهان باور داشته و هستی را یک کل متشکّل‌الاجزا می‌دانسته،به گونه‌ای که هر جزئی از هستی بر همۀ اجزای هستی تأثیر دارد.بر این اساس،هر پدیده‌ای،معلول تخطّی ناپذیر پدیده‌های گذشته‌است و به سهم خود،آینده را به طرزی تخطّی ناپذیرشکل می‌دهد.پس با پایه قرار دادن هر پدیده و تأمل در آن،می‌توان احوال همۀ هستی را استخراج کرد.بسته به اینکه چه پدیده‌ای را پایه قرار دهیم،به علوم متفاوتی می‌رسیم؛علم جَفر،اعدادِ حاصل از نام افراد و اشیا را پایه قرار می‌دهد؛طالع‌بینی،سال و ماه و روز و ساعت زادن انسان‌ها را؛و علم رمل،اشکال مرکب از نقاط و خطوط را اساس می‌گیرد و این اشکال خود از ریختن تصادفی شن یا نقطه یا طاس پدید می‌آید.شانزده شکلی که اساس علم رمل است،شباهت نزدیکی به شکل‌های علم یی‌چینگ دارد و میتوان ییچینگ را رملِ چینیان انگاشت.
در ذیل،بخشی از مقدمۀ کتاب سرخاب رمل* در معرفی علم رمل نقل می‌شود:
"این علم منسوب به دانیال نبی علیه‌السلام است که معجزۀ او محسوب بوده که او مدتی خلق را به حق دعوت می‌نموده و احدی به گفتار او التفاتی ننموده،تخته‌ای را پیدا نموده و ریگی چند روی آن ریخت و خطی بر دور آن ریگ کشید و خلق را بر ضمایر و حقایق آن مطلع نمود،چون مدتی بر آن گذشت،آوازۀ او به مسامع خاص و عام رسید و پادشاه آن شهر که شیرق نام داشت نیز بر احوال او مطلع گردیده،او را به صد اعزاز و اکرام به بارگاه وارد نموده و به طریق امتحان چیزی از او استفسار فرمود.دانیال بر حقیقت حال آنچه صحیح و درست بود،او را خبر داد.پادشاه خرسند شد،درخواست کرد که این علم را بیاموزد.دانیال خواهش او را پذیرفته و علم رمل را به او و جملۀ وزیران او آموخت.چهارده وزیر و پادشاه در این علم به درجۀ کمال رسیدند.روزی دانیال دستور داد که رمل بزنید،پادشاه رمل انداخت،گفت در این شهر پیغمبر باشد.دانیال گفت معلوم کنید در کجاست؟رمل انداخته گفتند در این محله.گفت در کدام خانه؟رمل انداخته گفتند در این خانه.گفت حلّۀ او را معلوم کنید.چون حلّۀ او را نوشتند،همۀ آثار و علائم به دانیال دیدند.گفتند پیغمبر تویی.خلاصه مردم را مطیع خود نمود و در آن زمان خیر و شر را معلوم می‌کردند و وضع این علم بنا به احکام حضرت دانیال،اصل موضع چهار نقطه است بر این وجه (....) به حسب فردیت و زوجیت ترکیب از هر دو در مراتب چارگانه،شانزده‌گانه شکل صورت می‌گیرد،پس اشکال افراد آتش،آب،باد،خاک یا ازدواج یا ترکیب از هر دو به حسب مراتب چارگانه و ترکیب اشکال شانزده‌گانه به حسب نقاط «ابدحی» که دایرۀ خاص دانیال نبی است بدین ترتیب: .ااا. اا.ا اا.. ا.اا ا.ا. ا..ا ا... .ااا .اا. .ا.ا .ا.. ..اا ..ا. ...ا .... اااا  "

  حجاب . . . (یک)

فطری بودن پوشش:
حجاب و پوشش در تمام ادیان و مذاهب، دارای جایگاه خاصی است و یکی از دلایل اساسی آن این است که حجاب و عفاف، یک امر فطری است. داستان حضرت آدم و حوا نیز فطری بودن پوشش را اثبات می کند. در تورات (کتاب مقدس یهودیان که برای مسیحیان نیز مقدس است) می خوانیم: «و چون زن دید که آن درخت برای خوراک نیکوست و به نظر، خوش نما و درختی دلپذیر و دانش افزا، پس، از میوه اش گرفته بخورد و به شوهر خود نیز داد و او خورد. آنگاه چشمان هر دوی ایشان باز شد و فهمیدند که عریان اند، پس برگهای انجیر به هم دوخته، سترها برای خویشتنن ساختند...». بعد ادامه می دهد: «و آدم، زن خود را حوا نام نهاد، زیرا که او مادر جمیع زندگان است و خداوند رخت ها برای آدم و زنش از پوست بساخت و ایشان را پوشانید»  (تورات، سفر پیدایش، باب 3، آیات 8-6 و 21-20).

بر طبق این متن، آدم و حوا لباسی نداشتند و بعد از خوردن شجره ممنوعه چشمشان باز شد و فهمیدند که عریان اند که بلافاصله با برگ درختان خود را پوشاندند و بعدا خداوند لباسی از پوست به ایشان ارزانی داشت. در قرآن کریم در مورد داستان حضرت آدم علیه السلام و حوا چنین آمده است: «فلما ذاقا الشجرة بدت لهما سواتهما و طفقا یخصفان علیهما من ورق الجنة؛ آن گاه که آدم و حوا از درخت ممنوعه چشیدند، پوشش خود را از دست داده (عورتشان آشکار گردید) و به سرعت، با برگ درختان بهشتی خود را پوشاندند» (سوره اعراف/ آیه 22 ).

طبق آیات شریفه قرآن کریم، حضرت آدم و حوا قبل از چشیدن درخت ممنوعه دارای لباس بوده اند، اما با خوردن از آن درخت ممنوعه (بر اثر اغوای شیطان) لباس خود را از دست دادند که بلافاصله به پوشاندن خود اقدام نمودند. به هر حال، مطابق هر دو نقل، پس از احساس برهنگی (خواه طبق نقل تورات قبل از آن دارای لباس نبوده و یا طبق قران کریم دارای لباس بوده اند) بلافاصله خود را با برگهای درختان بهشتی پوشاندند. این احساس شرم از برهنگی حتی بدون حضور ناظر بیگانه، و سرعت در پوشاندن خود به وسیله برگ ها (هرچند به طور موقت)، از آن جهت که تحت هیچ آموزش یا فرمانی از جانب خداوند یا فرشته وحی و یا تذکر هریک به دیگری صورت گرفته است، بیانگر فطری بودن پوشش در انسان است و ثابت می کند که لباس و پوشش، به تدریج و بر اثر تمدن ها ایجاد نشده است، بلکه انسان های نخستین، یا به تعبیر بهتر، نخستین انسان ها، به طور فطری بدان گرایش داشته اند. و بنا به گواهی متون تاریخی، در اکثر قریب به اتفاق ملت ها و آیین های جهان، حجاب در بین زنان، معمول بوده است. هر چند حجاب در طول تاریخ، فراز و نشیب های زیادی را طی کرده و گاهی با اعمال سلیقه حاکمان، تشدید یا تخفیف یافته است، ولی هیچ گاه بطور کامل از بین نرفته است.

تمام ادیان آسمانی، حجاب و پوشش زن را واجب و لازم شمرده اند و جامعه بشری را به سوی آن دعوت کرده اند؛ زیرا لزوم پوشش و حجاب به طور طبیعی در فطرت زنان به ودیعت نهاده شده است و احکام و دستورهای ادیان الهی هماهنگ و همسو با فطرت انسانی تشریع شده است، پس در همه ادیان الهی پوشش و حجاب زن واجب گشته است. در ادیان زرتشت، یهودیت، مسیحیت و اسلام، حجاب زنان امری لازم بوده است. کتاب های مقدس مذهبی، دستورها و احکام دینی، آداب و مراسم و سیره عملی پیروان این ادیان الهی، بهترین شاهد و گواه اثبات این مدعاست.

تجربه نزدیک به مرگ

دانشمندان در مورد تجربه نزدیک به مرگ توضیح دادند


جامعه  - دانشمندان اعلام کردند که تجربه رمز آلود نزدیک به مرگ ممکن است به دلیل افزایش ناگهانی فعالیت الکتریکی در مغز به وجود آید.
پزشکان معتقدند که درست در لحظه مرگ فعالیت مغز افزایش پیدا می‌کند و این رویداد می‌تواند به عنوان توضیحی در مورد آن چه که بعضی از افراد بعد از بازگشت از مرگ بیان می‌کنند مورد توجه قرار گیرد.
محققان معتقدند این رویداد می‌تواند دلیل این که چرا بعضی از انسان‌ها در هنگام مرگ احساساتی مانند راه رفتن به سمت یک نور روشن یا شناور شدن در بالای بدن خودشان را دارند توضیح دهد.
دکتر لاخمیر کلاولا از دانشگاه جرج واشنگتن در این باره گفت: ما فکر می‌کنیم که در لحظات نزدیک به مرگ ، اکسیژن کافی به مغز نمی‌رسد و به همین دلیل فعالیت الکتریکی مغز افزایش پیدا می‌کند.
همزمان با کاهش جریان خون و میزان اکسیژن در مغز ، سلول‌های مغزی آخرین پالس‌های الکتریکی را نیز رها می‌کنند. این پالس‌ها در یک قسمت از مغز آغاز شده و به صورت آبشاری در مغز منتشر می‌شود و احساسات ذهنی نزدیک به مرگ را تداعی می‌کند.
بسیاری از افرادی که از مرگ بازگشته اند اعلام کردند که در زمان‌ مرگ در نور روشن غرق شده اند و یا احساس آرامش شگفت انگیزی داشته اند و شروع به راه رفتن در یک تونل پر از نور کرده اند.
تعدادی دیگر نیز با پیامبران مذهبی دیدار کرده اند و حتی خود را بالای جسد خود شناور و در حال دیدن وقایع یافته اند.
دکتر گاولا معتقد است که برای توضیح این رویداد دلایل بیولوژیکی وجود دارد.
در آخرین تحقیقات در این مورد، محققان با استفاده از الکتروکاردیوگراف که فعالیت مغز را اندازه گیری می‌کند ، 7 بیمار در حال مرگ را مورد ارزیابی قرار دادند.
دکتر چاولا در این تحقیقات متوجه شد که قبل از مرگ فعالیت امواج مغزی افزایش پیدا می‌کند که بین 30 ثانیه تا 3 دقیقه به طول می‌انجامد.
این فعالیت مشابه با چیزی است که در افراد کاملا هوشیار دیده می‌شود با این تفاوت که بیماران معمولا در حالت خواب بوده و هیچ فشار خونی نداشتند. درست بعد از این افزایش بیماران به طور کامل جان خود را از دست می‌دهد.
به نظر می‌رسد تحقیقات دکتر چاولا اولین توضیح برای علت تجربه نزدیک به مرگ باشد

اعجاز قرآن در اندیشه های شهید مطهری (ره)

 

اعجاز قرآن در اندیشه های شهید مطهری (ره)

استاد شهید مرتضی مطهری، معجزه و اعجاز قرآن را به طور دقیق و علمی مورد بحث و بررسی قرار داده اند که خلاصه ای از آن در این مقاله آورده می شود.

تعریف معجزه

«معجزه از ماده «عجز» یعنی ناتوانی، و معجزه یعنی کاری که دیگران در مقابل آن ناتوانند و کسی دیگر قادر به انجام آن نیست.»

ایشان واژه «خرق عادت» را که برخی به جای معجزه نقل می کنند، مناسب نمی دانند و معتقدند که این کلمه برداشتی است که اشاعره از معنای معجزه داشتند .

استاد در ادامه می فرمایند:

«اصولاً در قرآن نه کلمه معجزه استعمال شده و نه خرق عادت، قرآن لفظ دیگری را به کار برده و آن کلمه «آیت» است که به نظر می رسد از هر دو کلمه معجزه و خرق عادت رساتر به مقصود است. آیت یعنی نشانه و یا دلیل محکم. معجزه همان دلیل محکمی است که ادعای نبوت را اثبات می کند و به همین مناسبت نیز «آیت» خوانده می شود.»

استاد در این قسمت به نقد برخی تعاریف در مورد «معجزه» می پردازند. ایشان در نقد برخی که در تعریف معجزه گفته اند: «معجزه یعنی آن چه که بدون علت روی می دهد» می فرمایند:

«این تعریف، بسیار نادرست است و شاید مادی مسلکان و آنان که می خواهند معجزه را نفی کنند این نغمه را آغاز کرده اند و سپس کم و بیش به سر زبان ها افتاده است؛ زیرا کسانی که طرفدار معجزه هستند می خواهند آن را دلیل بر چیزی بدانند و حال این که اگر معجزه بدون علت رخ داده باشد، دلیل بر هیچ امری نخواهد بود. وانگهی اگر یک چیزی بدون علت پیدا شود دیگر هیچ چیز را در عالم نمی شود اثبات کرد حتی خدا را؛ زیرا ما خدا را به دلیل این که علت عالم است می شناسیم و اگر فرض کنیم که در هستی نظامی وجود ندارد بلکه ممکن است چیزی بدون علت پدید آید، این احتمال را که عالم به کلی به طور تصادفی و بدون علت پدید آمده است نمی توانیم رد کنیم، پس این تعریف برای معجزه بسیار نادرست است.»

ایشان در مورد تعریف دیگری که معجزه را استثناء در قانون علیت ندانسته و آن را جانشین علت واقعی یک شی ء قلمداد می کند، می فرمایند:

«این گفتار نیز ناشی از عدم اطلاع بر علوم عقلی است؛ زیرا پس از آن که پذیرفتیم در عالم، نظام علت و معلوم حکم فرماست، این نظام قرار دادی نیست که بشود آن را تغییر داد بلکه طی یک رابطه حقیقی و واقعی و تخلف ناپذیر است.»

ایشان در مقابل این دو تعریف، از تعریف سومی سخن می گویند که اشکالات عقلی فوق بر آن وارد نمی گردد:

«معجزه» نه نفی قانون علیت است و نه نقض آن بلکه خرق ناموس طبیعت است، آن چه از غیر مسیر و جریان عادی و طبیعی به وجود آمده «معجزه» نام دارد. به بیان بهتر «معجزه» خارج شدن امری است از جریان عادی، به نحوی که دخالت ماوراءالطبیعه در آن آشکار باشد.»6

ضرورت معجزه

شهید مطهری با اشاره به این که انکار معجزه بودن قرآن، انکار قرآن است می فرمایند:

«عده ای از آن جا که راز معجزه را درک نمی کنند با وجود این که دلشان می خواهد به نحوی قرآن را بپذیرند، ولی معجزه بودن آن را انکار می کنند و یا به کلی از ریشه، وجود معجزه را در عالم نفی کرده و تمام معجزاتی را که در قرآن آمده مثل شکافته شدن دریا برای موسی و یا اژدها شدن عصای او، به معنای طبیعی حمل نموده و به توجیهات باردی دست می زنند و این چیزی جز انکار قرآن نیست. قرآن مجید در آیات متعددی به نقل معجزات انبیای سلف می پردازد و این گونه آیات اولاً اصل وجود معجزه را اثبات کرده و ثانیاً می رساند که قرآن نیز یکی از معجزات الهی است، این ما هستیم که بایستی دعوت قرآن را که همواره بندگان با وجدان را دعوت به تفکر می کند اجابت نموده و موضوعات قابل تفکر و تعقل را که یکی از آن ها همین معجزه بودن قرآن است مورد اندیشه انسانی قرار دهیم و راز آن را کشف نماییم.»

ویژگی های اعجاز

استاد مطهری (ره) قرآن کریم را از جنبه های مختلف، معجزه و فوق بشری دانسته و ویژگی های آن را به دو جنبه کلی تقسیم نموده و فرموده اند:

«از نظر کلی اعجاز قرآن از دو جهت است: لفظی و معنوی، اعجاز لفظی قرآن مربوط می شود به مقوله زیبایی و اعجاز معنوی آن به مقوله علمی. پس اعجاز قرآن یکی از جنبه زیبایی و هنری است و دیگر از جنبه فکری و علمی، هر یک از این دو جنبه به نوبه خود دارای چند جهت است.»

استاد پس از ذکر این مطلب به بیان برخی از ویژگی های اعجاز قرآن پرداخته که در این جا به طور خلاصه آورده می شود:

فصاحت و بلاغت

ایشان بر این وجه تأکید کرده و در توضیح آن می فرمایند:

«یکی از وجوه اعجاز که از قدیم الایام مورد توجه قرار گرفته و فوق العاده مورد توجه بوده است جنبه لفظی و جنبه ظاهری قرآن است که جنبه «فصاحت و بلاغت» است. قرآن در عین حال که زیبایی را منتها درجه دارد، سبکش از سبک شعر و کذب و مبالغه به کلی به دور است. فصاحت بیش از آن که با فکر انسان یعنی با علم و عقل سر و کار داشته باشد با احساس و دل او سر و کار دارد. زیبایی ادراک می شود، توصیف نمی شود، یک احساسی است که در هر کسی هست و لهذا به شکل های مختلف زیباست و نمی شود زیبایی آن را معین و تعریف کرد.»

وی در جای دیگر بقای قرآن را مدیون سه چیز می داند: 1. مطلبش زبان فطرت بشر است 2. با عباراتی در نهایت فصاحت و بلاغت بیان شده است 3. دستور اکید صادر شده که قرآن را با قرائت و آهنگ لطیف بخوانید.

استاد مانند اکثر علمای اسلامی معتقد است که قرآن تنها از جنبه فصاحت و بلاعت معجزه نیست، وی در این باره می گوید:

«بوده اند در میان علمای اسلام که گفته اند این حرف ها چیست که آمده اند قرآن را تنزل داده و گفته اند که اعجاز قرآن در فصاحت و بلاعت آن است، (ایشان) نخواسته اند مسئله فصاحت و بلاغت را انکار کنند، خواسته اند بگویند قرآن به این جهتش اعتنایی ندارد. بعضی دیگر که مجذوب فصاحت و بلاغت قرآن شده اند به محتویات قرآن چندان توجه نکرده اند؛ ولی البته قول صحیح همان است که نباید هیچ جنبه ای را مورد غفلت قرار داد. قرآن معجزه است؛ هم به محتویات خودش و هم به لفظ و شکل و زیبایی.»

«قرآن فصاحتی دارد فوق حد بشری و نفوذ خود را مرهون زیبایی اش است. قرآن از نظر بیان و فصاحت، روانی و جاذبه و قدرت تأثیر به گونه ای ساخته شده که روی دل ها تأثیر شگرف می گذارد.»

 «بشر نمی تواند معانی بسیار زیبا و عالی و لطیف را با بیان لطیف ذکر کند جز آن که جامه ای از امور حسی و خیالی بر آن بپوشاند و این از ناتوانی و بیچارگی بشر است اما قرآن ابداً اینجور چیزها را نیاورده و این از نهایت و کمال قدرت قرآن است، اگر انسان به معانی قرآن و به زبان عربی و فن فصاحت و بلاغت آشنا بشود، آن وقت واقعاً لطف تعبیرات قرآن را درک می کند، احساس می کند که این نوع دیگری از تعبیر و بیان است و انسان خود را تحت نفوذ قرآن می بیند و می بیند یک سنخیت خاصی دارد و روح انسان را به سوی خود می کشد.»

آهنگ پذیری قرآن

یکی از وجوهی که استاد بر آن تأکید زیاد دارند، وجه آهنگ پذیری قرآن است و آن را یک ویژگی قدیمی می دانند و در این رابطه می فرمایند:

«مسئله ای که راجع به سبک قرآن و از قدیم مورد توجه بوده است، آهنگ پذیری قرآن است. تا آنجا که نشان داده اند در زبان ها جز شعر، چیز دیگری آهنگ نمی پذیرد، البته هر نثری را هم می شود با آواز بلند خواند اما آن کسی هم که آهنگ ها را نمی شناسد می فهمد که اگر این راه ساده بخوانند بهتر از آن است که با آواز بخوانند؛ ولی یک چیز آهنگ پذیر چیزی است که و قتی آن را با آهنگ می خوانند آن را بهتر بیان می کند تا وقتی که ساده می خوانند، به این می گویند «آهنگ پذیری» یعنی آهنگ آن را بهتر بیان می کند تا غیر آهنگ. در حالی که قرآن شعر نیست. قرآن یگانه نثری است آهنگ پذیر، این که توصیه شده که قرآن را به صوت حسن بخوانید، برای همین بوده است که در قرآن چنین استعداد و پذیرشی بوده است، تحمل پذیری آهنگ، آن هم آهنگ های مختلف یکی از جنبه های زیبایی قرآن است.»

استاد در جای دیگر در توضیح این جنبه از اعجاز، هیچ سخن نثری را مانند قرآن آهنگ پذیر نمی دانند و آن آهنگ ها را آهنگ های مخصوص با عوالم روحانی دانسته و معتقدند:

«زیبایی قرآن زمان و مکان را در نوردیده و پشت سر گذاشته است. بسیاری از سخنان زیبا مخصوص یک عصر است و با ذائقه عصر دیگر جور در نمی آید و یا حداقل مخصوص ذوق یک ملت است ولی زیبایی قرآن نه زمان می شناسد و نه نژاد و نه فرهنگ مخصوص. عجیب این است که کلام خود پیغمبر که قرآن بر زبان او جاری شده است، با قرآن متفاوت است، حتی سخنان علی(ع) نیز که پس از قرآن، بالاترین سخن هاست، با قرآن متمایز و متفاوت است.»

اعجاز در الفاظ

«سبک قرآن نه شعر است و نه نثر، شعر نیست زیرا وزن و قافیه ندارد به علاوه شعر معمولاً با نوعی تخیل شاعرانه همراه است، قوام شعر به مبالغه و اغراق است که نوعی کذب است، در قرآن تخیلات شعری و تشبیه های خیالی وجود ندارد، در عین حال نثر معمولی هم نیست زیرا از نوعی انسجام و آهنگ و موسیقی برخوردار است که در هیچ سخن نثری تا کنون دیده نشده. قرآن موضوعاتی را که معمولاً زمینه هنرنمایی بشر در سخن سرایی است و افراد بشر اگر بخواهند هنر سخنوری خویش را بنمایانند آن زمینه ها را انتخاب می کنند و سخن خویش را با پیش کشیدن آن ها زیبا می سازند، از فخر، مدح، هجو، مرثیه، غزل و توصیف زیبایی های طبیعت، مطرح نکرده و درباره آن ها داد سخن نداده است، موضوعاتی که قرآن طرح کرده همه معنوی است توحید است، معاد است، نبوت است... و در عین حال در حد اعلای زیبایی است. هندسه کلمات در قرآن بی نظیر است، نه کسی توانسته یک کلمه قرآن را پس و پیش کند بدون آن که به زیبایی های آن لطمه وارد سازد و نه کسی توانسته است مانند آن بسازند. قرآن از این جهت مانند یک ساختمان زیباست که نه کسی بتواند با جابجا کردن و تغییر دادن، آن را زیباتر کند و نه بتواند بهتر از آن و یا مانند آن را بسازد. سبک و اسلوب قرآن نه سابقه دارد و نه لاحقه و نه بعداً کسی توانسته است با آن رقابت کند و یا از آن تقلید کند.»

آن چه تا کنون از ویژگی های اعجاز گذشت، از جنبه لفظی بود؛ اما آن چه از قسم معنوی نشان دهنده اعجاز قرآن است از بیان استاد به شرح ذیل است.

موضوعات قرآن

«موضوعاتی که در قرآن طرح شده است زیاد است و نمی توان به طور جزئی برشمرد، موضوعاتی از قبیل توحید، معاد، اخلاق، احکام، خداشناسی، خلقت و...»

معانی قرآن

«اعجاز قرآن از نظر معانی نیازمند به بحث وسیعی است و لااقل نیازمند یک کتاب است، قرآن نه کتابی فلسفی است، نه علمی نه ادبی نه تاریخی نه صرفاً یک اثر هنری است همچنان که پیامبر اکرم (ص) و عموم پیامبران، نه فیلسوف اند، نه عالم، نه ادیب نه مورخ و نه هنرمند و در عین حال همه این ها را با چیزهایی اضافه تر دارند، قرآن نیز که کتاب آسمانی است هیچ کدام از این کتب نیست، در عین حال مزایای همه آن ها را به علاوه یک سلسله مزایای دیگر دارد، قرآن کتاب راهنمایی بشر و در واقع کتاب انسان است و چون کتاب انسان است، کتاب خدا هم هست زیرا انسان نفخه روح الهی است.»

تاریخ و قصص

«قرآن، تواریخ و قصصی آورد که مردم آن عصر چیزی از آن ها نمی دانستند و خود پیامبر نیز از آن ها بی خبر بود. «ما کنتُ تعلَمُها أنت و لا قومک» و در همه مردم عرب، یک نفر مدعی نشد که این داستان ها را می دانستیم، قرآن در این داستان ها از تورات و انجیل (تحریف یافته) پیروی نکرد بلکه آن ها را اصلاح کرد.»

«قرآن هنگامی که ایران، روم را شکست داد و موجب خوشحالی قریش شد با قاطعیت کامل گفت در کم تر از ده سال دیگر، روم، ایران را شکست خواهد داد و بعد همان طور شد که قرآن خبر داده بود. همه این ها اعجاز این کتاب را می رساند».

اعجاز علمی

شهید مطهری (ره) جنبه علمی و فکری را مربوط به محتویات قرآن می داند و در این باره می افزاید:

«بیان قرآن، بیانی است ما فوق عصر و زمان خود و حتی خیلی مقدم بر ازمنه ای که هست الی یومنا هذا»

«مثلاً قرآن درباره توحید و خدا بحث کرده، مسائلی که مربوط به خداوند و ماوراءالطبیعه است (همچنین) مسائلی چون اخلاق و تربیت و به طور کلی هدایت و راهنمایی بشر، مقررات و قوانین، مسائلی در زمینه طبیعیات، آسمان ها، زمین، ستاره ها حیوانات و... با توجه به این که کسی که این سخنان را گفته یک مرد عرب امی بوده، این نشانه اعجاز است.»

البته استاد در این مورد توضیح داده اند که اگر مطلبی را از قرآن استنباط می کنیم هیچ اصراری نداریم که حتماً آن را با علوم روز منطبق کنیم، زیرا علم بشر را متغیر دانسته و در هر دوره و زمانی نظریه ای دارد که در زمان دیگر نیست. در نتیجه ایشان می فرمایند: ما اصرار نداریم که آن چه را که در قرآن آمده است، حتماً تطبیق بکنیم با آن چه که علوم قدیم گفته اند یا علم جدید می گوید.

قابلیت بقا

استاد، قرآن را نسبت به سایر معجزات، دارای ویژگی های خاص دانسته و با ذکر دو مزیت برای آن، این مطلب را توضیح داده و مزیت نخست را «از نوع سخن بودن قرآن» ذکر کرده و فرموده اند: «به اندازه ای که سخن، گوینده را نشان می دهد، هیچ کار دیگری، کننده را نشان نمی دهد، اگر عصایی تبدیل به اژدها می شود روح آن کننده را نشان می دهد ولی تا حدود زیادی ابهام دارد یعنی آن طوری که سخن می تواند گوینده و فاعل خودش را نشان بدهد هیچ کار دیگری نشان نمی دهد. مزیت دیگر آن، قابلیت بقای آن است ؛ زیرا هیچ اثری به اندازه سخن، قابل بقا نیست و سرّ این که معجزه اصلی خاتم الانبیا از نوع سخن انتخاب شده است این است که این دین، دین خاتم است و دینی است که باید برای همیشه باقی بماند و یگانه اثری که می تواند به طور جاویدان و دست نخورده باقی بماند، سخن است.» 22]

امی بودن پیامبر

شهید مطهری (ره) یکی از مهم ترین ویژگی های اعجاز قرآن کریم را «امی بودن آورنده آن» می دانند و در بخش های مختلف به آن اشاره کرده اند، از جمله در جایی فرموده اند:

«هیچ کتابی طرف قیاس با قرآن نیست، با توجه به این که قرآن به وسیله فردی نازل شده که امی و درس ناخوانده بوده و با افکار هیچ دانشمندی آشنا نبوده است و بالاخص اگر در نظر بگیریم که چنین فردی از بدوی ترین و جاهلی ترین محیط بشری بوده است و مردم آن محیط عموماً با تمدن و فرهنگ بیگانه بوده اند.»

نظریه صرفه

استاد، در زمینه نظریه صرفه تنها به ذکر نظریه پرداخته و در صدد پاسخگویی به آن بر نیامده و شاید به این دلیل باشد که آن را اینقدر سست و بی پایه دیده اند که نیازی به پاسخگویی آن ندانسته اند.

ایشان علت این که برخی قائل به نظریه صرفه شده اند را اقدام برخی افراد جاهل دانسته اند که خواسته اند با قرآن معارضه کنند و مانند آن بیاورند، استاد در این باره می فرمایند:

«تقلیدهایی که بعضی اشخاص خواسته اند بکنند آنقدر مفتضح و رسواست که برخی قائل به «صرف» شده اند، یعنی می گویند چون اینها خواسته اند با قرآن معارضه کنند خداوند آنهارا مجازات کرده است که این ها آنقدر سطح پایین سخن بگویند که رسوا و مفتضح شوند، یعنی وقتی خواسته اند با قرآن معارضه کنند، آنقدر از سطح عادی پایین تر گفته اند که عده ای آن را به نوعی مجازات الهی دانسته اند».

- آشنایی با قرآن، ج 2، ص 149.

 - آشنایی با قرآن، ج 2، ص 149.

 - آشنایی با قرآن، ج 2، ، ص 139 و 140.

 - آشنایی با قرآن، ج 2، ، ص 141 143.

 - آشنایی با قرآن، ج 2، ، ص  143.

 - مقدمه ای بر جهان بینی اسلامی، مجموعه آثار شهید مطهری، ش 2، ص 213.

 - نبوت، مجموعه آثار شهید مطهری؛ ش 4، ص 533 و 532.

 - آشنایی با قرآن، ج 5 ، ص 226.

 - نبوت، مجموعه آثار شهید مطهری (ره) ش 4، ص 535.

 - حماسه حسینی، مجموعه آثار شهید مطهری، ش 17، ص 336 و 337.

 - نبوت، همان، ص 569 و 570 (با تلخیص و تقطیع).

- همان، ص 556-554.

 - مقدمه ای بر جهان بینی اسلامی، مجموعه آثار شهید مطهری، ش 2، ص 214 216.

- همان، ص 213-216.

 - همان، ص 220.

 - همان، ص 216.

 - همان، ص 223.

 - همان.

 - نبوت، مجموعه آثار شهید مطهری، ش 4، ص 540.

 - همان،ش 4، ص 547-550.

- آشنایی با قرآن، ج 8 ،ص 168 (با تقطیع).

 - نبوت، همان، ص 528 و 529.

 - مقدمه ای بر جهان بینی اسلامی، مجموعه آثار شهید مطهری، ش 4، ص 552.

 - مقدمه ای بر جهان بینی اسلامی، مجموعه آثار شهید مطهری، ش 4، ص 552.