=== جن ===

جن دارای حرکات بسیار سریع می‌باشد و به همین دلیل قبلاً می‌توانست در آسمان نفوذ و استراق سمع کند. خلقت انسان بعد از خلقت جن روی زمین بوده است و جن‌ها هفت هزار سال پیش از انسان در کره زمین زندگی می‌کردند. همانطور که انسان ها از نسل آدم و حوا بوده، جن ها از نسل مارج و مارجه می‌باشند. طول عمر جن از انسان بسیار زیادتر است ولی جن نیز دارای مرگ، تولد و عمر محدود و مشخص می‌باشد، همچنین دارای حشر، نشر، معاد، حساب و کتاب اخروی است. از لحاظ مرفولوژی و ظاهری، قیافه واقعی جن با انسان تفاوت دارد(این موجودات می‌توانند با قیافه و ظاهر کاذب نمایان شوند). جن یک امتیاز از لحاظ ظاهری نسبت به انسان دارد و آن اینکه می‌تواند به هر شکلی که می‌خواهد اعم از انسان و حیوان دربیاید، طول قد جن بسته به سن او، بین سی تا هشتاد سانتیمتر است. جن دارای دو جنس مذکر و مؤنث است و تولید مثل می‌کند. نطفه جن بر خلاف انسان از جنس و ماهیت شبیه هوا می‌باشد. برخی معتقدند که انسان و جن می‌توانند با همدیگر ازدواج نموده، حتی تولید مثل نمایند. دستگاه گوارش جن با انسان تفاوت دارد، جن از پس مانده غذای انسان بصورت بو کشیدن و یا مزه مزه کردن استفاده می‌کنند. بطور معمول جن انسان را می‌بیند ولی برای انسان قابل رؤیت نمی‌باشد.

جن مانند انسان دارای علم، ادراک، قدرت تشخیص، مسئولیت و تکلیف است. در منابع مختلف از جمله قرآن کریم، تفاسیر، احادیث و کتب علمی از جن یاد شده است. دانشمندان غربی از جن به عنوان ارواح صدادار یاد می‌کنند.ابلیس از طوایف جن است و در قرآن صراحتاً به این مطلب اشاره شده است. ابلیس شش هزار سال عبادت کرد و همین امر باعث شد از زمین به آسمان برود و در رده ملائک قرار بگیرد و به درجه‌ای رسید که مرتبة استادی برخی از ملائک را داشت. برخی از جن‌ها علاقمند به داشتن ارتباط با انسان می‌باشند، بعضی انسانها نیز به ایجاد رابطه با جن‌تمایل دارند، ایجاد این ارتباط امکان پذیر است ولی به هیچ عنوان توصیه نمی‌شود و نهی شده است، برخی از علما نیز آن را مجاز نمی‌دانند.

ارتبـاط با جن و تسخیر جن نه تنها هیچ سودی برای انسان ندارد بلکه مضر نیز می‌باشد، اگر انسانی با جن ارتباط گرفت، دیگر نمی‌تواند آنرا قطع کند و یا حداقل قطع این ارتباط دارای عواقب خطرناکی است. قابل ذکر است که جن در مقابل ارتباط با انسان و بعضاً خدماتی که ارائه می‌کند، چیزهایی از انسان می‌گیرد که جبران آن بسیار سخت بوده، یا غیرقابل جبران است. در صورتیکه جن از طرف انسان احساس خطر کند و یا آسیب ببیند، اقدام به تلافی خواهد کرد و به شخص مورد نظر یا بستگان نزدیک، از جمله همسر و فرزندان او آسیب می‌زند و یا آزار و اذیّت می‌رساند، پس بهتر است در مورد جن به همین مقدار اطلاعات رسیده از منابع دینی و بزرگان اکتفا نموده، جن را بهانه‌ای برای تفکّر و تدبّر در عظمت خالق آن قرار دهیم. براستی که اگر انسان تمام عمر خویش را نیز صرف اندیشیدن در بزرگی و عظمت حق تعالی نماید، بسیار اندک خواهد بود.

5 طريقه براي ارتباط با ارواح

                                         :: 5 طريقه براي ارتباط با ارواح ::

1-ميز و فنجان 2- ميز و عقربه 3- تماس بوسيله كتابت 4- تماس در حال خلسه  5- تجسد روحي

1- میز و فنجان- ميزي انتخاب مي شود كه حروف الفباء و اعداد به شكل دايره دراطراف آن نوشته شده و نيز دو كلمه بله و خير در آن آمده . حاضران از زن و مرد در اطراف ميز گرد مي نشينند و كف دستهاي خود را وصل بهم روي ميز قرار مي دهند و يك فنجان هم روي ميز مي گذارند . حاضران با خلوص نيت به ذكر دعا و نياز مي پردازند در اين وقت فنجان هم در حالي كه وارونه شده در مركز ميز قرار مي گيرد در آن حال دو يا سه نفر از حاضران انگشت سبابه خود را در گودي به فنجان مي گذراند بطوري كه لمس شود و شرط اين است كه انگشت خود را فشار ندهند و يا حركات ارادي بر فنجان دارد نسازند و بهتر است براي رفع شبهه چشمان خود را به بند ند. پس از اين مقدمات از روح نام او را مي پرسند فنجان به طرف حروفي حركت مي كند كه نام روح از آنها تركيب يافته مثلا اگر اسمش رضا باشد فنجان بطرف ر مي رود و به مركز ميز بر مي گردد و دوباره بطرف حرف ( ض ) ميرود بهمين ترتيب حروف الف را نشان داري مي نمايد . و انگشتان حاضران روي قسمت گودي ظرف قرار دارد و در همين حال يكي از حاضران حروف مختلفي را كه پي در پي بوسيله فنجان مشخص مي شود يادداشت مي كنند و از آن كلمات و بعد جمله ها تشكيل مي شود و سوال ادامه مي يابد در اينجا اكتو پلاسم از سر انگشتان نزديك فنجان نشات مي گيرد و روحي كه مايل به تماس گرفتن است مي تواند از طريق تماس انگشتان فنجان را به حركت در آورد.

2- ميز و عقربه - مي توان در وسط ميزي عقربه اي شبيه به عقربه ساعت نصب كرد و بطوري آن را قرار داد كه به آساني بچرخد ... اين عقربه را هيچيك از حاضران نبايد لمس كند و البته در اطراف ميز حروف و اعداد نيز نوشته شده كه عقربه در برابر هر يك قرار مي گيرد وخود روح هم مي تواند براي تشكيل كلمه و جمله عقربه را بچرخاند.

3- تماس بوسيله نوشتن - به اين معني كه مديوم قلمي بدست مي گيرد بطريقي كه مي خواهد چيزي بنويسد در اينجا يك دوربين به كار مي افتد و حركت دست او را تعقيب مي كند لحظه اي بعد دست مديوم (واسطه) كه قلم را در دست دارد به حركت مي آيد و بدون دخالت يا تمايل او با سرعت چيزهائي را كه لازم است و مورد سوال مي باشد مي نويسد. اين در واقع دست روح است كه به مديوم تسلط دارد حتي گاهي نگارش به زباني نوشته مي شود كه مديوم آنرا نمي داند. در اينجا هم جريان به صورت سوال و جواب اولي شفاهي دومي كتبي انجام مي گيرد.

4- در حال خلسه (غش) - در اين حال و سيط (مديوم) دچار حالت مخصوصي مي گردد مانند غش و از خود بيخود شدن وبيهوشي ... كه شباهت به خواب مغناطيسي دارد و او را از اين حالت حتي بزور و عنف هم نمي توان خارج ساخت.در اين وضع روحي كه خواهان ارتباط و احضار است بطور موقت به بدن مديوم وارد مي شود و اين روح از دستگاه صوتي مديوم استفاده مي كند و به زبان او سخن مي گويد و حاضران سخنانش را مي شنوند. براي دست يابي به چنين حالتي حضار در يك اطاق در بسته مجهز به چراغهائي كه يكي نور سفيد و ديگري قرمز دارد جمع مي شوند در حالي كه در قسمتي تاريك موسيقي نواخته مي شود تا مديوم به (بيخودي) فرو رود. وقتي روحي كه بر مديوم مسلط شده به زبان و با دهان او به سخن مي آيد آهنگ موسيقي را متوقف مي كنند و چراغ روشن مي شود. حاضران خاموش مي مانند و وقتي روح اطاق را ترك مي كنند بايد چراغ سفيد روشن شود. شركت كنندگان در سكوت كامل مي مانند تا بدون دخالت آنها مديوم بهوش بيايد و به حال عادي باز گردد در اين حالت مديوم مي تواند به زبان هاي مختلف تكلم كند و در سخنانش و يا نوشته هايش - آثار ادبي مهم و اصطلاحات ارزنده علمي مي آيد در حالي كه ممكن است اصولا سواد نداشته باشد. در مورد بيماران اصطلاحات مخصوص پزشك را بكار مي برد و قادر است به علاج روحي مريضي كه در جلسه حضور دارد يا غايب است بپردازد.اين نوع تماس از بهترين انواع آن است زيرا روح بعد از بيهوشي مد يوم بوسيله اكتو پلاسم يك ( ماسك ) در صورتش و بخصوص در نواحي دهان ماديش پديدار مي شود و آنرا مي پو شاند و( ارتعاش صوتي) در اين قسمت موجب مي شود كه صدايش به گوش حاضران برسد.

5- تجسد كامل- در اين وضع پس از بيهوشي ( حالت خلسه ) مد يوم و انتشار اكتو پلاسم كافي از او روح مي تواند تجسد يابد يعني شكل بگيرد در ست مانند بدن انسان اين روح تجسد يافته كه تصور ميكردد لباس به تن دارد در كنار حاضران مي نشيندوبا آنها گفتگو مي پردازد. درست مثل انسان زنده يا كسي كه مجددا به دنيا آمده وفتي نيروي اوكاهش مي يابد جسمش بتدريج به تحليل مي رود تا مخفي شود. اگر يكي از حاضران دست اين روح را بدست گيرد كم كم ذوب مي شود تا انيكه بكلي نا پديد گردد.

× × × انسان و خلقت آن

بسمه تعالی 

خلقت انسان

مخلوقات الهی به دو دسته تقسیم می­شوند:

1-مخلوقاتی که با قدرت تشخیص توام با انتخاب خلق شده­اند.

2- مخلوقاتی که بدون قدرت تشخیص توام با انتخاب خلق شده­اند.

این مخلوقات که در دسته ملائکه قرار دارند دارای عقل ثابت و بدون تغییر هستند که حق را می­فهمند و باطل و شیطان در آنان راه ندارد و کاملا سرسپرده و تسلیم دستگاه الهی هستند.آنان چون نمی­توانند برای خود امکانات ایجاد کنند با آخرین تجهیزات وامکانات مناسب خودشان خلق می­شوند. یعنی ملائکه از تمامی امکانات در خور خویش استفاده می­کنند.آنان با عقل ثابت خود تمامی نیاز خویش را در اجرای مسؤلیت مهم خویش که همان اطاعت و فرامان­بری است انجام می­دهند.  

  آنان ساخته شده­اند تا حداکثر پیروی از فرمان­دهندگان خویش اعم از خداوند یا اهل بیت علیهم السلام و یا دیگر ملائکه و پیامبران را داشته باشند. آنان نمی­دانند که مخالفت  چیست و حسادت را نمی­شناسند و هیچ یک از احساسات خودخواهانه در آنان نیست، زیرا تشخیص و درک ثابت و از پیش تعیین شده­ای دارند که جایی برای تغییر و نامتعادلی و بی­راهه­روی و مخالفت و تک­روی ندارد و اصولا در وجود و آرمانشان این مطلب تعبیه نگردیده است،هر کدام مقام خود را ایده­ال خویش می­داند و در وی نیاز وانگیزه­ای برای تکامل و بدست آوردن چیز دیگری نیست.

مخلوقات دسته اول: آنان درمراتب متعددی خلق شده­اند از ساده­ترین موجودات مانند نساناس­ها گرفته تا پیچیده­ترین موجودات که انسان­ها باشند.

این مخلوقات در صفات اصلی مشترک هستند تنها در مراتب این صفات با هم تفاوت دارند.

صفات عمومی این موجودات عبارتند از:

1-قدرت تشخیص(عقل): این قدرت تابع عقل است. عقل مهم­ترین ابزاری است که در اختیار یک موجود قرار می­گیرد زیرا عقل برای وی تشخیص،محاسبه،انتخاب،آزادی در انتخاب، عمل آزادانه و ایجاد خلقت و تغییر در خلقت موجود،آرمان خواهی و نیاز به بهتر شدن و احساس نقص کردن و دنبال حیله و تدبیر برای کسب آرزوها را ایجاد می­کند.

2-قدرت ایجاد تغییر در عقل: این صفت مهمی است. این مخلوقات می­توانند در عقل اولیه خویش تغییراتی ایجاد کنند و در تکامل و تغییر تشخیص و عملکرد خویش مؤثر باشند. اما موجوداتی که با عقل ثابت خلق شده­اند در همان ادراک اولیه باقی مانده و خیرو قدرت تشخیص حق را که به آنان اعطاء کرده­اند همواره بدون نقص با خود دارند و طبیعی است که نمی­توانند تغییری در آن ایجاد کنند.

3-توانایی انتخاب در تشخیص: وقتی توانستند تشخیص دهند طبیعی است که بتوانند آن را گزینش کرده و بدست آورند، زیرا تشخیصی که بدست نیامد و در حیطه اراده نباشد بی­ارزش و عبث خواهد بود. وقتی عقل متغییر آمد، باید انتخاب براساس این تشخیص متغییر نیز بیاید.

4-آزادی در انتخاب: زمانی انتخاب معنا دارد که بتوان بدون اجبار انتخاب کرد.چون در غیر این صورت مانند موجودات دسته اول میشدیم که عقل ثابت دارند و در انتخاب نیز تابع همان ثبات و بدون تغییر خواهند بود. اما مخلوقات دسته دوم چون عقل متغییر دارند طبیعی است که تشخیص متغیر و نیر انتخاب متغییر بر اساس تشخیص متفاوت، داشته و از همین جا معلوم می­شود که باید در پذیرش این تغییرات بدست آمده در عقل و تشخیص­شان نیز آزاد باشند در غیر این صورت «تشخیص متغییر باید انتخاب ثابت به ما دهد» که این با هم تعارض دارد. پس باید بین این مخلوقات با مخلوقات دسته اول تفاوت باشد و این تفاوت در نحوه عملکرد و انتخاب­شان ظاهر می­شود. موجودات دسته اول که آن­ها را به عنوان ملائکه می­شناسیم ثابت و درست و بی خطا و تابع محض اراده الهی می­باشند، ولی موجودات دسته دوم تابع عقل و انتخاب و تشخیص خویش می­باشند و زمانی تابع این تشخیص می­شوند که در پیروی از این تشخیص آزاد باشند و مجبور به پذیرش ایده و نظریه آسمانی و از سوی خالق نباشند که در قیامت به خداوند و خلقت وی ایراد بگیرند. هرچند ممکن است بین خود تابع افکار و نظریات دیگران شوند ولی این ایراد دیگر از ناحیه آفریدگار نیست بلکه ناشی از بد فهمیدن و غلط تشخیص دادن خودشان بوده و از سوی آفریدگار تحمیلی بر آن­ها صورت نگرفته است،بلکه با آزادی و انتخاب آزادانه و بدون تحمیل از سوی آفریدگار و بوجودآورنده آنان سر زده است.

به همین جهت است که مهم­ترین قانون الهی رعایت کردن عنصر آزادی در تشخیص و انتخاب است و روش انبیاء و فرستادگان الهی نیز بر همین روال بوده که تمام زجر و سختی را تحمل می­کردند ولی ذره­ای به عوامل غیر طبیعی برای تغییر عقیده و تشخیص افراد متوسل نمی­شدند مگر در موارد بسیار اندک، و همواره جنگیدند و کشته شدند و از نیروی ماوارائی برای مجبور کردن مردم به ایمان استفاده نکردند، زیرا چنین چیزی با اصل خلقت این دسته موجودات مختار، تعارض دارد و در این صورت، شبیه ملائکه می­شدند که عقل ثابت دارند. کسانی که عقل متغیر دارند باید خودشان در تشخیص و درکشان تغییر ایجاد کنند و تغییرات اجباری و تحمیلی الهی مغایر با استعداد خلقتی در آنان است که عقل متغییر را برای آنان تعبیه نموده است . اگر با داشتن عقل متغییر، خداوند به آن­ها عقل ثابت دهد که اصل خلقت الهی که توسط خداوند برنامه­ریزی شده تعارض و تناقض می­یافت در حالی که خداوند از پیش از خلقت این موجودات می­دانست که آنان چگونه می­اندیشند و چگونه محاسبه می­کنند و چگونه عمل می­کنند و عقل ثابت دادن به آنان در نیمه راه به معنی ندانستن نحوه عمل­کرد این عقل متغییر است که با شأن الهی سازگار نیست. یعنی خداوند از همان ابتدای خلقت بشر می­دانست که بشر چگونه خواهد اندیشید و چگونه در برابر فرستادگان خداوند موضع گیری خواهد نمود و به همین دلیل است که این پیمان غلیظ و سخت را از فرستادگان خویش گرفت تا آنان را با برنامه خویش همراه و همگام سازد تا جایی در نیمه راه برنامه، برای اعتراض برای آنان نگذارد و خداوند نیز با علم بی­کران خویش می­­دانست که آنان در این پیمان ثابت قدم خواهند ماند.این رمز بزرگ عدم دخالت گسترده در امور بشر و ایجاد تغییر در انتخاب وی می­باشد. ممکن است خداوند برای اثبات حقانیت و بیداری مردم معجزاتی را توسط پیامبران یا اوصیائش ارائه کند ولی هیچ­گاه با آن معجزات، آنان را وادار به تغییر عقیده نمی­کرده­ است، و همواره به عقیده حتی دشمنانش احترام می­گذاشت تا جایی که برخی از این اقوام را برای عبرت گیری و پندیابی مورد عذاب قرار می­داد و پس از آن که آنان مستقیم با قدرت الهی و عذاب وی روبرو می­شدند دیگر در این دنیا جایی نداشتند چون به اثار غیبی آگاه شده بودند و اکنون که پشت پرده را دیده بودند، دیگر جایی برای ماندنشان باقی نمی­ماند وباید از این جهان می­رفتند، در نتیجه پرونده آنان بسته و به سرای آشکار روان می­شدند.  

ساده­ترین این موجودات نساناس­ها هستند که دردرجه پایین ادراک و قدرت تغییر دادن عقل خویش هستند و طبیعی است که دامنه توسعه این تغییر نیز اندک بوده و بدنبال آن تشخیصشان نیز از تغییرات و اعمال احساسات و تحلیل کمتری برخوردار می­باشند و بالطبع مسولیت کمتری بر عهده آنان خواهد بود.به همین دلیل است که می­بینیم در روایات نسانس ها را موجوداتی ساده و حق پذیرتر و مطیع تر بیان میکنند. زیرا اطاعت اولیه با رشد و تغییر عقلی و قدرت تشخیص نسیت معکوس دارد.هر چه موجودی در خلقت قدرت تشخیص با دامنه وسیع تغییرات داشته باشد مسؤلیت و درک و تشخیصش نیز وسیع تر و عمیق تر و پذیرش نیز سخت­تر و سرکشی وی نیز بیشتر خواهد بود.چون زمانی سرکشی و تکروی ظهور می­کند که که شخص به فکر و توان عقلی و تشخیصی خود بیشتر اتکا داشته باشد و فهم ودرک خود را برتر ببیند.در نتیجه زیر بار سخن دیگری نرفته و بسیلر سخت به سخن دیگری توجه می­کند تا چه رسد به اینکه آن را بپذیرد .اما اگر دامنه تغییر عقلش وسیع نباشد و از تحلیل و دقت نظر کمتری برخوردار باشد سخن حقی را که با شواهد مختصری برای وی بیان کنند هم درستی آن را تشخیص داده و در نتیجه آن را به راحتی می­پذیرد و بر آن ثابت می­ماند و چندان تغییری نیز در این آیین حق ایجاد نمی­کند و در نتیجه عوامل انحراف نیز در بین این موجودات کمتر ظاهر می­شود و بنابر این کمتر در معرض گمراهی قرار میگیرند .برای این مخلوقات آنچه داده شده خوب محافظت میکنند و تغییر ی در آن ایجاد نمی­کنند.نسانس­ها با ابزاری بسیار پیشرفته­تر از بشر خلق شدند و هنوز این ابزار به همان حال باقی است.این موجودات بسیار رام و منقاد اهل بیت هستند.(همان طور که در فرازمینی­ها آورده­ایم)..

در مرحله دوم خلقت این موجودات، جنیان قرار دارند.این موجودات نیز از تغییر عقلی کمتری نسبت به انسانها خلق شدندو در نتیجه با امکانات اولیه بیشتر اما قدرت تغییر عقلی کمتر خلق شدند و طبیعی است که دامنه تکلیفشان نیز کمتر باشد.

اما انسان بالاترین موجود در سلسله تکاملی مخلوقات ساخته شده که با عقلی با دامنه تغییرات بی­نهایت خلق شده است.این تغییر عقلانی بی­نهایت واقعاً بشر را به موجودی وحشتناک و غیر قابل پیش­بینی (البته از سایر موجودات)ساخته است. هیپ موجودی نیست که به این درجه از قدرت تغییر و تکامل عقلی خلق شده باشد.به همین دلیل است که فرستادگان الهی سوی بشر، برای سایر موجودات نیز کافی می­باشد زیرا حجتی که بشر را راهنمایی کند برای راهنمایی دیگر موجودات نیز توانا و موفق خواهد بود.   

بنابراین به یک اصل اساسی در خلقت موجودات با عقل متغییر که آن­ها را هوشمند می­نامیم می­رسیم، و آن این است که به هر میزان عقل کامل­تر اعطاء شود به همان میزان امکانات جنبی و مسؤلیت و تکلیف و پرسش­گری نیز کمتر می­شود و هر مقدار که عقل قوی­تر و تغییرات آن وسیع­تر باشد، در مقابل میزان پرسش­گری آن فرد و ظهور و نفوذ شبهات به وی و مسؤلیت او و آزادی انتخاب نمودن و دامنه انتخاب برای او بیشتر خواهد بود.

به این ترتیب است که می­بینیم انسان با قدرت تعقل نامحدود ساخته می­شود ولی فوق­العاده خطرناک است و براحتی می­تواند با تجربه اندوختن و پیروی از حیله­های دیگران به موجودی خطرساز و غیر قابل پیش بینی با قدرت مهیب تبدیل شود که کسی از مخلوقات نتواند جلوی وی را بگیرد و فقط آفریدگار باشد که بنا ناچار در فسادکاری وی دخالت نماید.

کشتن اولیاء و پیامبران الهی از همین قماش است. نکتته جالب در این اقدامات جنایت­کارانه این است که کشتن پیامبران در برابر روش و توانایی آن­ها در این اقدام چندان جلوه نمی­کنند. به عبارت دیگر در این اقدام چیزی که مهم است این است که بشر هم عصر این بزرگان و فرستادگان آفریدگار هستی با آن قدرت بیان و صداقت الفاظ و توانایی و تدبیر بی­همتا چگونه اسیر دست یاوه­سرایان و بیخردانی کافر و بیدین شده­اند و از همه مهمتر این­که آنان توانسته­اند چنین هوشمندان زیرکی که با دستگاه آفرینش با آن قدرت لایزال و بی­انتها، در تماس باشند اما باز از این­نابخردان شکست خورده و توسط آنان کشته شوند.این نیست مگر به جهت بیقید و شرط شدن و عنان کسیخته شدن عقل آنان در بکار گیری هرنوع حیله گری و تدبیر عقلی نامحدود که در نهاد آدمی گذاشته شده که می­تواند همه چیز را به زیر پا بکشد.درست است که فرستادگان الهی توان استفده از قدرت الهی خویش داشتند ولی همان طور که اشاره شد این کار با خلقت و آزمایش و آزادی انتخابی که در خلقت به اناسان اعطاء شده است تعارض دارد و در واقع فرستادگان الهی با آفریدگار هستی پیمان گذاشته­اند که در اجرای این مأموریت خطیر از ابزار معمولی بشر استفاده کرده و در این راه باید با اقناع مردم برای خود هوادار و محافظ فراهم کنند و بدون امداد آشکار و تحمیلی باید گلیم خود را از آب گل آلود دنیوی بیرون کشند و از آن­جا که مخالفین و دشمنان آنان در اعمال عقل و هر نوع تدبیر و حیله آزاد بودند به راحتی می­توانستند به دروغ و فریب کار فرستادگان را مختل و خنثی نمایند و همین طور نیز شد و ستمگران در طول تاریخ با تمامی طرفندها توانستند مردم نادن را بدنبال خود کشانده وکار پر خطر پیامبران را خنثی کنند.این معنای نامحدود بودن عقل بشری است که موجب خطر آفرینی وحشتناکی شده و اگر خداوند خودش در کار بشر دخالت نکند و روشی غیر از آن­چه تا کنون إعمال کرده نکند بشر تمامی هستی را می­تواند به خطر اندازند.به هین دلیل است که ظور امام عصر علیه­السلام به عنوان یک پایان برای نامحدود بودن إعمال عقل بشر و مجازات بازماندگان و اصلاح آنان قلمداد می­شود.  

5-داشتن توان تشخیص بد و تشخیص خوبی: وقتی عقل داده شد و این مخلوقات توانستند تشخیص دهند طبیعی است که باید دو چیز مخالف و متفاوت باشد که بتوان آن­ها را از یک­دیگر تشخیص داد، در غیر این صورت داشتن نیروی تشخیص بیهوده می­گشت. پس باید دو نیرو و دو قدرت خیر و شر وجود داشته باشد که با بررسی ان­ها پی به شر یا خیر بودنشان ببریم.

6-ظهور خیر و شر: در این هنگام است که چیزی بنام شر جلوه گر می­شود. به عبارت بهتر، ظهور پدیده شر نه به جهت اصالت داشتن وجود شر است بلکه به جهت قدرت تشخیصی است که در انسان­ها گذاشته شده و وجود زمینه شر داشتن جهت بکارگیری این نیروی تشخیص خیر از شر است.پس شر به جهت استفاده نیروی تشخیص شر از خیر در انسان ساخته شده  و اگر این نیرو در این موجودات نبود دیگر لزومی برای وجود و ظهور شر نبود.

7-مظهرو تولید کننده شر و مظهر و تولید کننده خیر:برای این­که خیر وشر تولید شود می­بایست موجودی برای تصدی گری خیر و موجودی برای تصدی گری شر ایجاد شود . اما خداوند که قصد اضلال و گمراهی کسی را ندارد پس باید از موجوداتی قدرت و امکانات شر داشتن را دارند برای این کار انتخاب شوند طبیعی است که این موجود باید پلیدترین و با قدرت ترین موجودات انتخاب گر باشد و او کسی نیست جز ابلیس که در ابتداء بسیار مطیع و عابد بود تا جایی که از ملائکه هم جلو افتاد و در نتیجه به دلیل این که از موجودات انتخاب گر بود به بالاترین مقام از تمام موجودات موجود تا آن زمان رسید ولی خداوند با علم ازلی و باطنی خویش به تمام امور می­دانست که ابلیس از کبریایی درونی برخوردار است و در نتیجه او را برای این منظور انتخاب کرد که موجودات جدید مختار یعینی انسان­ها را با نیروی فوق العاده قوی شیطان در برابر شر و انتخاب آن قرار دهد.

حال این سؤال پبش می­آید که قبل از این­که ابلیس به این مقال گمراه کنندگی برسد ، دیگر موجودات انتخاب­گر مانند نسانس­ها و جنیان توسط چه چیزی امتحان شوند؟پاسخ این است که آن موجودات به دلیل عقل نسبتا کم تحرک و ساده خویش چندان نیازی به امتحان پیچیده نداشتند و با ابزاری بسیار ساده راه کج یا درست را انتخاب می­کردند و هیچ­گاه خطر زیادی برای دیگران فراهم نمی­کردند، اما انسان به دلیل پیچیدگی عقلی و قدرت تطابق با حوادث و شرایط مختلف، فوق­العاده حیله­گر و تطبیق­ گر است که باید بشدت در تحت کنترل و آموزش شیطانی یا قوای خیر قرار گیرد و اگر به آموزش لازم دست یافت خودش مولّد خیر یا شر می­گردد.از این جهت است که شیاطین انسانی بسیار خطرناک­ تر از شیاطین جنی عمل می­کنند.

در مورد مظهر خیر نیز موجودی از خود انسانها قرار داده شده که بتواند مستقیم برای هدایت و راهنمایی آنها با آنان ارتباط برقرار کند. در واقع این کمال امتیاز دهی برای انسانهاست که تولید کننده شر را غیر مستقیم با انسانها درگیر نمود ولی تولید و راهنماگر خیر را مستقیما با انسانها مرتبط کرد تا راه هدایت بازتر از راه گمراهی باشد.در باره دیگر صفات مظهر خیر و شر دوباره سخن میگوییم.

8-گیرنده خیر و شر در انسان: برای اینکه خیر و شر رهروانی داشته باشد ، باید راه نفوذ خیر وشر نیز در انسان ممکن باشد. در نتیجه دو عامل و کشش درونی در انسان تعبیه شد تا محرک ما سوی آن دو راهنما باشند: شهوت برای شر و عقل و محاسبه برای خیر. با شهوت عنان گسیخته در تمام ابعاد، ما خود را مستعد  رهروی شیطان می­کنیم و با عقل و حسابگری می­توانیم از طریق حق راهنمایی شویم.

9-بستر مناسب جهت ظهور دو نیروی خیر و شر: زمانی انتخاب خیر و شر معنای واقعی می­یابد که در اثر انتخاب آن آثار مناسب با این انتخاب نیز ظهور کند و زمانی این آثار ظهور می­کند که بستر مناسبی جهت اثر پذیری برای خیر و شر وجود داشته باشد و در این هنگام است که هستی به انتخاب خیر ما پاسخ مناسب می­دهد یعنی بارورتر و آبادتر می­گردد و در اثر انتخاب شر ، هستی نیز واکنش نشان داده و پلیدی این انتخاب چهره خودش زا بصورت بروز ناهنجاری و فساد و تباهی در کل هستی نشان می­دهد. در نتیجه ما با دنیایی سراسر آلوده و فاسد و غیر قابل تحمل در زمین و فضا و دریا روبرو خواهیم شد.در این صورت است که هستی آماده اثر پذیری از انتخاب ما می­شود.

10- اکنون می­دانیم چرا با جهانی در ذات همراه با فساد و تغییر روبرو هستیم. در واقع خداوند این جهان را به این گونه خلق نکرده که با کمک ما آن را آباد کند بلکه به این دلیل این گونه ساخته و در آن عوامل فساد و نقص کار گذاشته که به ما بفهماند در اثر انتخاب غلط مستقیما در معرض اشتباه خویش خواهیم بود، شاید به این وسیله پی به خطای خود برده و تا دیر نشده دست از عملکرد غلط خویش برداریم.زیرا خداوند قادر بود تا جهانی را بسازد که عاری از هر فساد و فسادپذیری باشد، همان گونه که بهشت این گونه است.پس نتیجه می­گیریم که جهان موجود با همه ابعادش برای ما و در حیطه عملیاتی ما قرار دارد و اگر آزمایش ما نبود اصلا نیازی به ساخته شدن دنیا به این شکل نبود.


    هبوط انسان

عوامل و آثار هبوط انسان

هبوط به معناي فرود آمدن همراه با استقرار در جايي است. منظور از هبوط در اين جا، زميني شدن انسان و خروج از بهشت آسماني و روحاني فطرت است. بسياري از انسانها به سبب اعمال و رفتارهايي از مقام انسانيت خارج مي شوند و برخلاف فطرت سالم و عقل سليم عمل مي كنند و در نتيجه دچار مشكلات و رنج هايي مي شوند كه زندگي را بر ايشان سخت و دشوار مي سازد و در يك فرآيند به سقوط مي كشاند.

در حقيقت هبوط انسان از مقام انسانيت و زميني و دنيوي شدن، عامل اصلي سقوط او در دوزخ فراق الهي است. از اين رو، آشنايي با حقيقت هبوط و عوامل و آثار آن مي تواند ما را براي مقابله با عوامل هبوط كمك كند. حقیر با مراجعه به آموزه هاي وحياني قرآن بر آن است تا تبييني ازحقيقت هبوط، عوامل و آثار آن ارائه دهد.

از هبوط تا سقوط

انسان ها تا زماني كه در دنيا به سر مي برند و از حيات مادي دنيوي بهره مند مي باشند، در حال شدن و صيرورت هستند. هر چند كه همه انسان ها به سوي خداوند حركت مي كنند و به طور ذاتي آن را به عنوان كمال مطلق شناسايي كرده و به سوي متاله شدن در حركت مي باشند، (اليه المصير، غافر، آيه 4، تغابن، آيه3) اما بسياري از آنان در فرآيند شدن و رسيدن، به گمراهي مي افتند.

اين گمراهي گاه به سقوط نهايي در دوزخ فراق مي انجامد؛ زيرا فراق از خدايي شدن، به شكل دوزخ در قيامت ظهور مي يابد كه زبانه هاي آن هستي و قلب را مي سوزاند (سوره همزه)؛ و گاه ديگر در شرايط اشتباه در تطبيق مي افتد و آنچه را كمالي نيست كمالي مي پندارد و به سوي نقص مي رود و از اين جهت گرفتار تنگناها و سختي ها مي شود و حتي اگر برخي از اسما و صفات الهي را در اين فرآيند و سير شدن ها، در خود تحقق بخشد و به كمالاتي برسد، از برخي ديگر در فراق است و اگر حتي از اشتباه در تطبيق بگريزد و حقايق اسما و صفات الهي را بشناسد به سبب خطا و گناهان، از تماميت بخشي اين كمالات محروم مي شود؛ زيرا آن خطا و سيئات اجازه نمي دهد تا شخص در مرتبه تماميت متاله شدن قرار گيرد و اينگونه است كه به جاي جنت ذات، در جنات ديگر اسما و صفات الهي وارد مي شود و همراه با بهره مندي از قرب بهشت، در بهشت هاي هفتگانه اي در مي آيد كه غير از بهشت هشتم يعني جنت ذات است. (فجر، آيات 27 تا 29) پس، از حضور در مقاماتي چون قاب قوسين او ادني (نجم، آيه 9) و رضوان من الله اكبر (توبه، آيه 72) باز مي ماند.

همه انسان ها مي بايست از اين فرصت استثنايي عمر خويش در دنيا بهره گيرند، زيرا امكان شدن هاي كمالي و خدايي شدن در جايي ديگر براي انسان ميسر نيست. شرايط دنيا هرچند سخت و دشوار است، ولي انسان به طور طبيعي استعداد اين را دارد كه ضمن بهره مندي تمام و كمال از اين شرايط، از افتادن در دام ماديات رهايي يابد و وجه الله را مقصد سير خود قرار دهد و به تمام وجود متوجه خدايي شدن شود.

اما بسياري از مردم در دام هاي خطا و اشتباه مي افتند، زيرا حتي اگر بتوانند نفس را از درون مديريت كنند و تحت مديريت عقل قرار دهند؛ دشمني سوگند خورده در كمين آدمي است كه با وسوسه وفريب، شرايط زندگي مناسب را دگرگون مي سازد. هرچند كه وحي الهي براي هدايت آدمي و دنيا به ياري و مدد عقل آمده است؛ با اين همه نجواي دايمي ابليس و شياطين اجازه نمي دهد تا درشناخت و تشخيص كمال از نقص، حق از باطل، خوب از بد، زيباو زشت موفق باشد و از دام تلبيس ابليس بگريزد و از تزيين گري وي نجات يابد و با متشابهات، وي را گمراه نسازد. اينگونه است كه گرفتار هبوط مي گردد و زميني و مادي مي شود و در يك فرآيند به جاي خدايي شدن، شيطان مي شود و درجرگه شياطين در مي آيد و از اولياي آنان محسوب مي شود و در نهايت سقوط كرده و امكان رهايي از آتش فراق نمي يابد؛ زيرا استعداد خدايي شدن را از دست داده و از سرمايه عمر و وجود خويش زيان كرده است.

عوامل هبوط

هبوط به معناي فرود آمدن (مفردات الفاظ قرآن كريم، راغب اصفهاني، ص 849، ذيل واژه هوي) همراه با استقرار است. (كشاف، زمخشري، ج 4، ص 790؛ تفسير التحرير و التنوير، ج 15، جزء 30، ص 514).

واژه هبوط درباره خروج آدم (ع) وحوا و ابليس از بهشت خاص آدم (ع) و شرايط آرماني آنجا به كار رفته است. خداوند در آياتي از جمله 35 و 36 سوره بقره، هر دو واژه اخراج و هبوط را به كار مي برد. در اين آيه آمده است كه ما به آدم و همسرش گفتيم تا در بهشت سكونت كنند، ولي ابليس با شيطنت خود ايشان را به لغزش انداخت و آن دو را از بهشت اخراج كرد و ما هم به هر سه نفرشان گفتيم هبوط كنيد.

به نظر مي رسد كه هبوط تنها خروج صرف نيست؛ بلكه نوعي خروج از جا يا جايگاه به شكل خاص مي باشد.

واژه هبوط يك بار ديگر، درباره خروج و نزول نوح و همراهانش از كشتي درپي فرمان خداوندي در آيات 44و 48 به كار رفته است. در اينجا نيز واژه هبوط به معناي خروج ازكشتي و نزول بر زمين براي استقرار در آن، به كار رفته است.

مورد سوم از كاربرد اين واژه درباره فرمان خداوند به هبوط بني اسرائيل در شهري مي باشد.

بني اسرائيل پس از خروج از سرزمين مصر فرعوني، خواهان بهره مندي از غذاهاي معمولي به جاي منّ و سلواي آسماني مي شوند، خداوند نيز به ايشان فرمان مي دهد تا در مصر و شهري ديگر در آيند از اين مواد غذايي معمولي استفاده كنند. در اينجا خروج از سرزمين آسماني و غذاهاي آسماني و استقرار در سرزمين و شهري معمولي براي استفاده از غذاهاي به عنوان هبوط تعبير شده است. (بقره، آيات 60 و 61)

مورد چهارم از كاربردهاي آن، درباره هبوط برخي از سنگ ها و فرو ريختن آنها بر اثر ترس از خشيت الهي است. (بقره،آيه 74) درحالي كه دل هاي برخي از مردمان حتي از اين سنگ ها نيز سخت تر است و هيچ خشيت و خوفي از خداوند ندارند تا بترسند و فروپاشند و نرم شوند.

از كاربردهاي چهارگانه واژه هبوط در آيات قرآني اين معنا به دست مي آيد كه در هبوط افزون بر خروج از جا و جايگاه و استقرار درجايي ديگر، نوعي نزول و تنزل مكاني و يا مقامي نيز وجود دارد. بنابراين، از مقومات معنايي آن مي بايست به خروج، نزول و استقرار توجه داشت. از اين رو گفته شده كه هبوط نوعي خاص از نزول و خروج و استقرار است. لذا درباره هبوط مي توان گفت كه آن فرود آمدن همراه با نزول و خروج از مكان و منزلت و مستقر شدن در وضعيت ديگري است.

همان گونه كه حضرت آدم(ع) تحت تاثير وسوسه ابليس، سوگند دروغ و فريب كاري شيطان، از بهشت خود، بيرون رانده شد و از مقام منزلت نيز خارج گرديد و درجايي پست تر و سخت تر مستقر شد، اين هبوط براي همه انسان ها در همين جهان نيز ممكن است تحقق يابد.

حضرت آدم(ع) پيش از هبوط، در جايگاه خوبي قرار داشت كه جايگاه فطري همه انسان هاست. دراين جا و جايگاه، آدم(ع) از مكان و مكانت بسيار خوبي بهره مند بود. خداوند در اين باره مي فرمايد كه او در آن جايگاه از همه چيز بهره مند بود، پوشش مناسب و زيبايي داشت. در آسايش و آرامش كامل بود؛ نه گرسنگي و نه عرياني داشت؛ گرفتار تشنگي و آفتاب شديد نبود: ان لك الا تجوع فيها و لا تعري و انك لا تظما فيها و لا تضحي (طه، آيات 119 و 120)؛ ولي به وسوسه ابليس كه وعده درخت جاودانگي و ملك و پادشاهي بي زوال: شجره الخلد و ملك لا يبلي، به او داده بود (طه، آيه 121) از آن ميوه درخت ممنوعه خورد و لخت و عريان شد و در نهايت از بهشت اخراج شد و از مقام و منزلت هبوط كرد و در شقاوت و سختي دنيايي ديگر گرفتار آمد (طه، آيات 122تا 124) بني اسرائيل نيز در سرزمين آسماني سينا در آسايش و آرامش بودند و از مائده هاي آسماني بهره مي بردند و از من و سلوي روزي مي خورند؛ ولي زياده خواهي كرده و دل به ماديات دنيايي سپردند و آرامش و آسايش بهشت سينايي را نپسنديدند و خواهان آن شدند تا زميني شوند و همانند ديگر مردمان زندگي كنند. اين گونه بود كه فرمان هبوط از سوي خداوند آمد و ايشان نيز همانند حضرت آدم(ع) گرفتار شقاوت و رنج و سختي شديد شدند و سعادت خود را به دست خويش به شقاوت تبديل كردند. (بقره، آيات60 و 61).

با نگاهي به آيات قرآني و تحليل و تبيين هايي كه درباره هبوط حضرت آدم(ع)، هبوط ابليس و هبوط بني اسرائيل مي دهد، مي توان به دو دسته عوامل بيروني و دروني اشاره كرد.

از عوامل دروني و بيروني هبوط مي توان به زياده خواهي (طه، آيه 121 و بقره آيه 60)، خود بزرگ بيني و خودپسندي (ص، آيات 74 تا 77)، تكبر و استكبار (بقره، آيه 34؛ اعراف، آيات 11 و 13؛ حجر، آيات 32 تا 34؛ ص، آيات 75 و 77)، فرومايگي (اعراف، آيات 11 و 13)، نافرماني و عصيان (همان آيات؛ ص، آيات 74 و 77؛ طه، آيات 121 و 123)، اضلال و اغواي ديگران (بقره، آيات 35 و 36؛ اعراف، آيات 19 تا 24)، ظلم و ستم (بقره، آيات 35 و 36)، وسوسه و اغواپذيري و پذيرش سلطه شيطان (بقره، آيات 35 و 36؛ اعراف، آيه 27) و فريب خوردن از شيطان (همان) اشاره كرد.
براساس آموزه هاي قرآني از مهم ترين عوامل هبوط، تخلف از فرمان الهي و عصيان نسبت به اوست. (اعراف، آيات 22 تا 24) اگر اموري دروني چون خودبيني، فرومايگي، زياده خواهي و مانند آن به عنوان عوامل هبوط بيان شده، در حقيقت بسترساز و زمينه ساز عامل اصلي هبوط يعني عصيان و نافرماني است.

آثار هبوط

با نگاهي به آنچه گفته شد به آساني مي توان دريافت آثار متعدد و متنوعي براي هبوط وجود دارد. از جمله اين كه هبوط، شرايط را براي انسان سخت تر مي كند، زيرا در موقعيتي قرار مي دهد كه از نظر مكان و مكانت، شرايط دشواري براي شدن هاي كمالي است. خداوند به صراحت اين معنا را در آياتي از جمله 35و 36 سوره بقره بيان مي كند. از جمله مهمترين اثر هبوط، اخلال درمسير طبيعي در شدن هاي كمالي انسان و خدايي شدن اوست؛ زيرا پيش از هبوط، دشمني وجود نداشت و تنها كينه و حسادت بود، ولي پس از هبوط شرايط دگرگون مي شود و آن حسادت و كينه دروني به دشمني آشكار تبديل مي شود. از اين روسخن از دشمني ميان هبوط كنندگان است. اين دشمني تنها اختصاص به انسان و شيطان ندارد هرچند كه دشمن اصلي بشر است، ولي دشمني و عداوت ميان انسانها نيز پديد مي آيد و اين، شرايط را براي خدايي شدن سخت و دشوارتر از پيش مي كند.

اگر شرايط زيستي انسان با هبوط، دشوار شد و به جاي سيري، در گرسنگي و به جاي پوشش، در بي لباسي و لختي و به جايي سيرابي، در تشنگي و به جاي سايه، در آفتاب سوزان قرارگرفت، بدتر از همه اينها دشمني ميان انسانها و نيز ميان انسان و شيطان پديدار شد كه سختي را چندبرابر افزايش مي دهد. لذا خداوند با واژه شقاوت اين سختي را بيان مي كند كه عين بدبختي است.

انساني كه از مقام فطرت خدايي خود هبوط مي كند اينگونه شرايط را براي خود سخت مي كند و بدبختي را به جان مي خرد. پيش از هبوط از مقام انسانيت و بهره مندي از شرايط فطري، انسان به آساني گام در راه خدايي شدن مي گذارد؛ ولي هرچه زميني تر مي شود و خود را با سيئات و خطاها و اشتباهات به بي تقوايي عقلاني و وحياني مي كشاند، شرايط را بر خود سخت تر مي كند.

بسياري از مردم همانند بني اسراييل رفتار مي كنند و از اين كه در شرايط مناسب آسايش و آرامشي هستند و عقل سالم و قلب سليم، مديريت آنان را به عهده دارد، خسته مي شوند و خوشي، زير دلشان را مي زند. لذا شرايط مناسب و مساعد طبيعي و فطري تحولات كمالي را به وسوسه هاي زميني شيطان مي فروشند و به سوي شهر طبيعت و غريزه كوچ مي كنند و خواهان سكونت در آن مي شوند. اين گونه است كه شرايط شدن هاي كمالي و خدايي شدن را از دست مي دهند و يا در شرايطي سخت مي بايست راه خدايي شدن را بپيمايند.

هبوط، همان گونه كه خروج ازمنزل سلامت جسم و آسايش آن است(بقره، آيات 35و 36؛ و آيات 60 و 61) همچنين فروافتادن از منزلت انسانيت و سلامت روح و آرامش جان است و شخص با هبوط خويش، از مقام رفيعي كه در پيشگاه الهي دارد فرومي لغزد و فرو مي افتد. (اعراف، آيات 11 تا 18)و به عنوان هبوط كننده مي بايست در زميني همراه با گرسنگي، تشنگي، آفتاب سوزان، عرياني و لختي زندگي كند و بدبختي آن را تحمل نمايد و يا آنكه همانند ابليس گمراه گر، خوار و ذليل و رانده از درگاه ايزدي گردد. (حجر، آيات32 و 34)

البته خداوند به انسان هايي كه در هبوط خويش تحت تأثير وسوسه هاي شيطان بوده اند، فرصت توبه را مي دهد و حتي زمينه هدايت و چگونگي رهايي از شرايط سخت را نيز ارائه مي كند و اجازه مي دهد تا در اين شرايط شقاوت بار زميني شدن نيز بتواند متاله شود. هرچند كه اين كار براي آنها هزينه بيشتري تحميل مي كند و قدرت عمل را كاهش مي دهد. (بقره، آيات 35 تا 38)

اما كساني كه اولياي شيطان شدند و تحت هدايت و ولايت او قرارگرفتند و به اغواگري و اضلال ديگر انسانها تحت پرچم ابليس مي پردازند، امكان اين را نمي يابند تا توبه كنند؛ زيرا ايشان نيز رانده شده درگاه الهي هستند و از منزلت انساني خارج شده و در منزلتي پست تر از چارپايان يا سنگ هاي سخت و خارا قرار گرفته اند. لذا هبوط آنها به سقوط مي انجامد و همانند ابليس امكان توبه را نمي يابند و حتي سوگند مي خورند در فرومايگي و سقوط تا درك الاسفل از آتش دوزخ نيز پايين بروند ولي تن به پذيرش حق ندهند و درمسير خداوندي و متأله شدن گام برندارند.

انانيت و خودبيني آنها در كنار نافرماني و عصيان از روي علم و دانش، اجازه نمي دهد تا به خود آيند و راه حق را برگزينند.

به هرحال، از آموزه هاي قرآني برمي آيد كه تنها آدم(ع) از بهشت خويش و مكان و مقام خود هبوط نكرده است، بلكه همه انسانها در شرايطي برابر، اين امكان را دارند كه هبوط كنند و به جاي پيروي از فطرت سالم و عقل و قلب سليم از شيطان نفس و هواهاي آن پيروي كنند و خداي خويش را هواهاي نفس و غرايز قرار دهند و به جاي خدايي شدن، خودخواه شوند و هبوط كرده و درنهايت در دامن ابليس و ولايت او سقوط كنند و از مقام قرب الهي دور شوند.

  داستان هبوط انسان از بهشت به زمین

داستان هبوط انسان از بهشت به زمین

قرآن تحلیل دیگری از آفرینش انسان به دست می دهد که می تواند شگفت انگیز باشد. تا آن جا سخن از این بود که تنها آب و آهن پس از شکل گیری در کرات دیگر به زمین آمده ولی در آیات قرآن سخن از هبوط آدم نیز به میان آمده است.

هبوط به معنای افتادن و سقوط است. تاکنون این سقوط و هبوط را به بعد اخلاقی و تشریعی نسبت می دادند و این که آدم به خاطر گناهی از مقام خود سقوط کرده است. ولی به نظر می رسد که آیات قرآن بیانگر آن است که انسان نیز همانند آب و آهن از کرات دیگر به زمین افتاده و آمده است. به این معنا که شکل گیری نخست آدم در زمین نبوده و در کرات و کهکشان دیگری که از نظر وضعیت بهتر بوده شکل گرفته است و سپس از آن جا به زمین سقوط و هبوط کرده است. بنابراین انسان از کرات دیگر به زمین آورده شده است. این بدان معنا خواهد بود که شکل گیری انسان در زمین اتفاق نیفتاده بلکه او در محیطی غیرزمینی که قرآن از آن به جنت و بهشت یاد می کند و در حقیقت از آب مستقیم در امان بوده و کاملا در اعتدال قرار داشته آفریده شده و مدتی بس طولانی که چهل دوره از آن یاد می کنند با همسر و جفت خویش زیست کرده است. آن گاه از عنصری که نمی بایست استفاده کند استفاده می کند و بدنش آشکار می شود. به این معنا که پیش از استفاده از آن عنصر به شکلی دیگر بود و عناصر خلقی وی به این شکل کنونی آشکار نبوده است. در این زمان است که می کوشد تا خود را بپوشاند و نیاز به لباس می یابد؛ زیرا پیش از آن که از عنصر ظاهرساز استفاده کند محیط زیست، مناسب او بود؛ پس از خوردن عنصر و بهره گیری از آن، دیگر آن محیط برای زیست او مناسب نبوده و مانند این بوده که در حرارت بسیار یا سرمای زیاد قرار گرفته باشد و نیاز به پوشش داشته و جسم کنونی اش ظاهر می شود. دراین جاست که ناچار می شود تا از آن کره و محیط زیست خویش کوچ کند و به زمین بیاید که اینجا به گونه ای با شرایط کنونی وی مناسب بود. البته قرآن بیان می کند که او عجله کرد و اگر عجول نبود و ا ز آن عنصر در هنگام خودش استفاده می کرد شرایط به گونه ای برای او فراهم می شد که بتواند در موقعیت بهتری به زمین بیاید ولی عجله برای رسیدن به مقام خلافت وی را وادار ساخت تا از عنصر ظاهرساز جسد استفاده کند و در حقیقت مانند کودکی شد که شش ماهه و پیش از موعد به دنیا آید. از این رو قرآن وی را سرزنش می کند که موجودی عجول است و این که خود را به زحمت افکنده و پیش از آن که از نظر کمالی به اندازه ای برسد که بتواند به زمین کوچ کند اقدام کرده است و یا ا ین که زمین هنوز شرایط کمالی خود را نیافته بود تا پذیرای انسانی شود.به هرحال این گونه شد که انسان از جایی دیگر (سیاره ای در کهکشانی) به زمین مهاجرت می کند.

زمین بستر مناسب برای آفرینش موجودی کامل مانند انسان نبود. از این رو نمی توان در حلقات تکاملی داروین انسان را جست و حلقه مفقوده را تشخیص داد؛ زیرا انسان در زمین آفریده نشده تا بتوان حلقه واسطه میان انسان و دیگر موجودات را به دست آورد.

قرآن با اشاره به خلقت ابلیس و جنیان به این نکته هم اشاره می کند که آفرینش جن نیز در زمین نبوده و در حقیقت آنها تبعیدی به زمین هستند.

اما مسئله انسان هایی چون نسناس و ناس را باید در آیات بقره جست آن جایی که فرشتگان اعتراض می کنند که موجودی همانند موجودات پیشین خلق می کنی و خداوند توضیح می دهد که این، موجود دیگری است که همانند پیشینیان نخواهد بود. از این رو دو احتمال داده می شود. این که در گذشته در همان فرآیند زمینی، انسان ها یعنی همان نسناس و ناس خلق شده بودند و تباهی در زمین می کردند و اکنون این جانشین در زمین نیز همان گونه رفتار خواهد کرد. دیگر آن که این موجود اصولا از ریشه آن ها نیست تا مانند آنها عمل کند و در حقیقت در جایی دیگر با توانایی های دیگر خلق و برای خلافت به زمین می رود. بنابراین روحیات زمینی نخواهد داشت و از عناصر بلند آسمانی و روح برتر برخوردار خواهد بود. هرچند که زمین کشش هایی خواهد داشت ولی عناصر آسمانی و فرا زمینی می تواند او را تقویت کند و از اعمال زشت باز دارد و موجبات تباهی زمین را فراهم نیاورد.

    اثبات نظریات علمی به معنی بطلان دین نیست

اثبات نظریات علمی به معنی بطلان دین نیست

آنچه مهم است این که اثبات هر یک از نظریات علمی به معنای بطلان دین و یا آموزه های وحیانی قرآن نیست؛ زیرا حتی اگر نظریه تکامل داروین اثبات شود به معنای نفی خداوند به عنوان عله العلل نیست؛ زیرا حتی اگر عمر انسان میلیاردها و بلکه بلیاردها نیز به عقب بازگردد و یا نظریه داروین در مورد رشد و تکامل انواع تأیید شود به معنا و مفهوم عدم دخالت خداوند به عنوان عله العلل نخواهد بود. از سوی دیگر آموزه های قرآنی به دو دسته تقسیم می شوند؛ مواردی که به صراحت موضوعی را مطرح و حکم قضیه را گفته است و مواردی که به اجمال گذرانده و یا حتی سخنی از آن به میان نیاورده است. حتی در برخی از آموزه های قرآنی که خلاف حکم قطعی عقل است نیز تأویل، امری شایع و رایج است؛ بر همین اساس گزاره «جاء ربک؛ به معنای آمدن جسمی خداوند معنا نمی شود و یا «الی ربک ناظره» به معنای دیدن باچشم نیست؛ زیرا خداوند منزه و پاک از جسم است. از این رو آن را به تأویل می برند تا با قطعیات عقل و حتی آموزه های قطعی دین که از آن به محکمات یاد می شود در تناقض و تضاد نباشد. از این رو بخشی از آموزه های قرآنی به عنوان آموزه های محکم و قطعی و برخی دیگر به عنوان متشابهات مطرح می باشد.

در روایات شیعی آمده که از امیرمومنان علی(ع) پرسیده شده پیش از آدم(ع) کسی بوده است؟ آن حضرت پاسخ می دهد آری و آن نیز آدم بوده است و همین طور چندین بار این سؤال تکرار می شود و پاسخ تکرار پاسخ است. بنابراین سخن از موجوداتی است که پیش از آدم وجود داشته است.

    آدم(ع)

در اخبار آمده است كه آدم(ع) به هند، حوّا به جدّه، و ‌ابليس به بصره فرود آمدند.

برخي از روايات محل هبوط آدم را كوه سرانديب در سرزمين هند، حوّا به جدّه، و ‌ابليس به اُبله، آن سوي

مشرق مي‌دانند. از امام صادق(ع) در حديثي طولاني روايت شده كه فرمود: آدم(ع) آغاز

حركتش از هند بوده و جايي كه  نخستين قدم را نهاد همان موضع قدم عمران و آباداني بود

و ما بين هر قدم او صحراهاي بي‏آب و علفي بود تا سرانجام به نزديك محل كعبه رسيد و برآن

طواف كرد.

قول مشهور در روايات نقل شده از ائمّه اطهار(ع) اين است كه آدم(ع) به

كوه صفا در مجاورت كعبه فرود آمد، و حوّا بر كوه مروه قرار گرفت، ولي بين اهل سنّت مشهور

است كه آدم بر كوهي در سرانديب به نام كوه نور نازل شده و حوّا در شهر جدّه نازل گشته است.

ولي اهل حديث اخبار مشابه اين را حمل بر تقيّه نموده‏اند.طبق روايتي از امام صادق(ع) آدم بر

كوه صفا فرود آمد و نام‌گذاري اين كوه به صفا به دليل فرود آمدن«صفي‌اللّه» بر آن است و حوّا

بر كوه مروه فرود آمد و چون «مرأة» (زن) بر آن فرود آمد، آن را مروه  ناميدند.

علاّمه طباطبايي مي‌گويد: امام علي(ع) در پاسخ مرد شامي كه پرسيده بود: پر ارج‌ترين مكان

بر روي زمين كجا است؟ فرمود: مكاني به نام سرانديب كه آدم از آسمان در آن جا هبوط كرد.

از روايات فراواني استفاده مي‌شود كه آدم(ع) در سرزمين مكّه فرود آمده است. به گفته

علاّمه طباطبايي، جمع ميان اين روايات اين است كه بگوييم: آدم اوّل به كوه سرانديب و بعد

به مكّه هبوط كرده است

آدم(ع) پس از آن‌كه به سرزمين مكّه قدم گذاشت چهل روز در

فراق جوار قرب الهي و بهشت و نعمات آن، و انجام خطايي كه مرتكب شده بود و براي جدايي‌اش

از حوّا به گريه و زاري پرداخت. پس از آن از جانب خدا به تعليم جبرئيل كلماتي را تلقّي نمود و

در جوار كعبه و در مكان ملتزم و حطيم با آن كلمات از خطاي خود طلب بخشش نمود.

در پاره‌اي از روايات آمده است كه آدم(ع) قريب به سيصد سال در فراق بهشت و جوار قرب

الهي گريست تا اينكه جبرئيل او را به مكّه راهنمايي نمود. و بعد از ساخت كعبه براي انجام

مناسك حجّ او را به عرفات آورد و در آنجا حوّا را پيدا كرد.

  آفرینش انسان

آفرینش شگفت انسان

قرآن در آیات بسیاری به مسأله آفرینش انسان توجه داده است. این آیات به ویژه در سوره های بقره و حجر قرار دارد. در این آیات تنها سخن از عناصر خلقتی است و هیچ سخنی از کیفیت و چگونگی آن نیست. البته به فرآیندی اشاره می کند که می تواند زمان بسیاری را در برگیرد. این که از گل و گل متعفن و لجن بدبو شدن آن سخن گفته شده خود بیانگر فرآیند زمانی طولانی است. در هیچ یک از آیات قرآنی به صراحت از این که خداوند انسان را در چشم به هم زدنی خلق کرده نیست. البته این امکان وجود دارد و خداوند به حکم اذا اراد شیئا أن یقول له کن فیکون؛ هرگاه چیزی را بخواهد، به آن حکم «باش» می کند و آن شی می شود البته آفرینش آدم و عیسی بن مریم(ع) یک استثناء است و در آن عنصر اعجازی یافت می شود ولی این بدان معنا نیست که فرآیند و عناصر زمانی و روند طبیعی به طور کلی محو شده باشد. تنها در خلقت حضرت عیسی(ع) پدر، جای خویش را به دمیدن مستقیم روح به واسطه دیگری چون روح الامین می دهد. با این همه از باب این که ان الله یابی ان تجری الامور الا باسبابها؛ خداوند ابا می ورزد از این که امور جز از راه اسباب و عوامل طبیعی جریان یابد، در همه مسایل و امور اصل طبیعی، مقدم، و قانون آن جاری و برقرار می باشد.

البته آفرینش پرنده و ساختن آن از گل و دمیدن روح و جان دادن به آن توسط عیسی می تواند بیانگر اعجاز خلقت باشد و عنصر تکاملی را از میان بردارد و طبیعت را از گردونه تأثیر و تأثر بیرون راند ولی در همان جا نیز ممکن و محتمل است که فرآیند خلقت تشدید شده و همانند طی الارض به تعبیر علامه طباطبایی زمان در هم پیچیده و گرد شود. می توان آن را چیزی شبیه نسبیت انیشتن یافت که در مسأله زمان مطرح می شود و این که در سرعت بالای نور چه اتفاقی برای زمان می افتد.

  به نظر من آدمها دو دسته هستن

به نظر من آدمها دو دسته هستن:

یا از من پولدارترن که بهشون میگم مال مردم خور و ...

یا بی پول ترن که بهشون میگم گشنه گدا و ...

یا بهتر از من کار میکنن که بهشون میگم خرحمال و ...

یا کمتر کار میکنن که بهشون میگم تنبل و ...

یا از من سرسخت ترن که بهشون میگم کله خر و ...

یا بی خیال ترن که بهشون میگم ببو و ...

یا از من هوشیارترن که بهشون میگم پرافاده و ...

یا ساده ترن که بهشون میگم هالــو و ...

یا از من شجاع ترن که بهشون میگم بی کله و ...

یا از من محتاط ترن که بهشون میگم بی عرضه و ...

یا از من دست و دل باز ترن که بهشون میگم ولخرج و ...

یا اهل حساب و کتابن که بهشون میگم خسیس و ...

یا از من بزرگترن که بهشون میگم گنده بگ و ...

یا کوچیکترن که بهشون میگم فسقلی و ...

یا از من مردم دار ترن که بهشون میگم بوقلمون صفت و ...

یا رو راست ترن که بهشون میگم احمق  ...

  کلا معیار همه چیز من هستم و نه حقیقت

نیمی از عمر را به تمسخر آنچه دیگران به آن اعتقاد دارند می گذرانیم 
نیمی دیگر را در اعتقاد به آنچه دیگران به تمسخر می گیرند...!

ارسالی از : عسل . زد . اف

   بیایید اینگونه نباشیم


صادق هدایت که از پیشگامان داستان نویسی نوین ایران و البته روشنفکری برجسته بود، در کتاب بوف کور به نکاتی اشاره میکند که از دید او دردهای مشترک ما ساکنان کنونی ایران است ، خلاصه این نکات بشرح زیر است :


  . 1 اکثر ما ایرانی ها تخیل را به تفکر ترجیح می دهیم
.

  . 2 اکثر مردم ما در هر شرایطی منافع شخصی خود را به منافع ملی ترجیح می دهیم
.

 3 .  با طناب مفت حاضریم خود را دار بزنیم
.

  . 4 به بدبینی بیش از خوش بینی تمایل داریم
.

  . 5بیشتر نواقص را می بینیم اما در رفع آنها هیچ اقدامی نمی کنیم
.

  . 6در هر کاری اظهار فضل می کنیم ولی از گفتن نمی دانم شرم داریم
.

  . 7کلمه من را بیش از ما به کار می بریم
.

  . 8غالبا مهارت را به دانش ترجیح می دهیم
.

  . 9بیشتر در گذشته به سر می بریم تا جایی که آینده را فراموش می کنیم
.

  . 10از دوراندیشی و برنامه ریزی عاجزیم و غالبا دچار روزمرگی و حل بحران هستیم
.

  . 11عقب افتادگی مان را به گردن دیگران و توطئه آنها می اندازیم، ولی برای جبران آن قدمی بر نمی داریم
.

  . 12دائما دیگران را نصیحت می کنیم، ولی خودمان هرگز به آنها عمل نمی کنیم
.

  . 13همیشه آخرین تصمیم را در دقیقه 90 می گیریم
.

  . 14غربی ها دانشمند و فیلسوف پرورش داده اند، ولی ما شاعر و فقیه
!

  . 15زمانی که ما مشغول کیمیاگری بودیم غربی ها علم شیمی را گسترش دادند
.

  . 16زمانی که ما با رمل و اسطرلاب مشغول کشف احوال کواکب بودیم غربی ها علم نجوم را بنا نهادند
.

  . 17هنگامی که به هدف مان نمی رسیم، آن را به حساب سرنوشت و قسمت و بد بیاری می گذاریم، ولی هرگز به تجزیه تحلیل علل آن نمی پردازیم
.

  . 18غربیها اطلاعات متعارف خود را در دسترس عموم قرار میدهند، ولی ما آنها را برداشته و از همکارمان پنهان میکنیم
.

  . 19مرده هایمان را بیشتر از زنده هایمان احترام می گذاریم
.

  . 20غربی ها و بعضا دشمنان ما، ما را بهتر از خودمان می شناسند
.

  . 21در ایران کوزه گر از کوزه شکسته آب می خورد
.

  . 22فکر می کنیم با صدقه دادن خود را در مقابل اقدامات نابخردانه خود بیمه می کنیم
.

  . 23برای تصمیم گیری بعد از تمام بررسی های ممکن آخر کار استخاره می کنیم
.

  . 24همیشه برای ما مرغ همسایه غاز است
.

  . 25به هیچ وجه انتقاد پذیر نیستیم و فکر می کنیم که کسی که عیب ما را می گوید بدخواه ماست
.

  . 26چشم دیدن افراد برتر از خودمان را نداریم
.

  . 27به هنگام مدیریت در یک سازمان زور را به درایت ترجیح می دهیم
.

  . 28وقتی پای استدلالمان می لنگد با فریاد می خواهیم طرف مقابل را قانع کنیم
.

  . 29در غالب خانواده ها فرزندان باید از والدین حساب ببرند، به جای اینکه به آنها احترام بگذارند
.

  . 30اعتقاد داریم که گربه را باید در حجله کشت
.

  . 31اکثرا رابطه را به ضابطه ترجیح می دهیم
.

  . 32تنبیه برایمان راحت تر از تشویق است
.

  . 33غالبا افراد چاپلوس بین ما ایرانیان موقعیت بهتری دارند
.

  . 34 اول ساختمان را می سازیم بعد برای لوله کشی، کابل کشی و غیره صدها جای آن را خراب می کنیم. در شهرسازی هم از چنین مهارتی برخورداریم
.

  . 35شانس و سرنوشت را برتر از اراده و خواست خود می دانیم
.

36 . قبل از قضاوت کردن نمی اندیشیم و بعد از آن حتی خود را سرزنش هم نمی کنیم
.

37 .  وعده دادن و عمل نکردن به آن یک عادت عمومی برای همه ما شده است
.






بیایید اینگونه نباشیم

 

ارسالی از عسل . زد . اف


  اولین ها . . . . . . .

۱- اولین آیه ای که در تورات نازل شد؟
بسم الله الرحمن الرحیم

2- اول هدیه ای که در مدینه به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم داده شد؟
تکه ای نان به همراه روغن و مقداری شیر که از طرف زید بن حارثه رضی الله عنه بود.

3- اولین نفری از مشرکین که در غزوه بدر به هلاکت رسید؟
الاسود بن عبدالاسد المخزومی که توسط حمزة بن عبدالمطلب رضی الله عنه کشته شد.

4- اولین دوشیزه ای که در راه خدا هجرت نمود؟
ام کلثوم دختر عقبة بن ابی معیط

5- اولین کسی که روزه گرفت؟
آدم علیه السلام.... هر ماه سه روز روزه می گرفت.

6- اولین حدیث پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم در مدینه؟
«صلوا الارحام و صلوا والناس نیام تدخلوم الجنة بسلام»
حق خویشاوندی را به جا آورید و شب هنگام که مردم خفته اند، نماز بخوانید، تا به سلامت وارد بهشت گردید.

7- اولین کسی که کتاب تفسیر قرآن با سند تصنیف نمود؟
مالک بن انس رحمه الله تعالی

8- اولین مسلمانی که به حبشه هجرت نمود؟
حاطب بن عمرو

9- اولین کسی که احمد نامیده شد؟
رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم

10- اولین کسی که با شمشیر قتال کرد؟
ابراهیم خلیل علیه السلام

11- اولین کسی که شلوار پوشید؟
ابراهیم علیه السلام

12- اولین کسی که بع عنوان خزانه دار بیت المال تعیین شد؟
ابوعبیدة الجراح رضی الله عنه

13- اولین کوهی که در زمین قرار داده شده؟
جبل ابی قبیس در مکه

14- اولین کسی که کتابی درباره احکام قرآن نوشت؟
امام شافعی رحمه الله تعالی

15- اولین داعی در اسلام؟
مصعب بن عمیر رضی الله عنه

16- اولین خلیفه ای که اسم الله را به اسم خود اضافه نمود؟
معتصم.... که به او معتصم بالله گفته می شد.

17- اولین کسی که از دفاتر دولتی استفاده کرد؟
یوسف علیه السلام

18- اولین طواف کننده بیت العتیق؟
فرشتگان

19- اولین کسی که شعر سرود؟
آدم علیه السلام

20- اولین سوره ای که در مکه نازل شد؟
علق
21- اولین کسی که بعد از دمیدن در صور از قبر برانگیخته می شود؟
رسول الله صلی الله علیه وسلم

22- اولین امیر در اسلام؟
عبدالله بن جحش الاسدی

23- اولین قبیله از یهودیان که با پیامبر صلی الله علیه وسلم نقض پیمان کرد؟
یهود بنی قینقاع

24- اولین کسی که بر سکه لا اله الا الله را نوشت؟
حجاج بن یوسف ثقفی

25- اولین کسی که بت پرستی را وارد عربستان کرد؟
أبو خزاعة عمرو بن لحي .

26- اولین فرعون مصر که موحد بود؟
اخناتون

27- اولین جبار در زمین چه کسی بود؟
نمرود

28- اولین مسلمان که در دریای روم سوار بر کشتی شد؟
معاویه پسر ابی سفیان رضی الله عنهما

29- اولین کسی که "اما بعد" گفت؟
داود علیه السلام

30- اولین قاضی در بصره؟
ابومریم حنفی
31- اولین قاضی در کوفه؟
جبیر بن قشعم

32- اولین قاضی در مصر؟
قیس بن ابی العاص

33- اولین کسی که مسجد را با سنگریزه فرش کرد؟
عمر بن خطاب رضی الله عنه

34- اولین لشکری که بعد از وفات پیامبر از مدینه خارج شد؟
لشکر سلمة بن زبیر

35- اولین نمازی که بر پیامبر صلی الله علیه وسلم فرض گشت؟
نماز ظهر

36- اولین کسی که در آسمان اذان داد؟
جبرئیل علیه السلام

37- اولین کسی که ساعات دوازده گانه رو اندازه گیری کرد؟
نوح علیه السلام در کشتی برای آنکه اوقات نماز را بداند.

38- اولین کسی که سبحان ربی الاعلی گفت؟
اسرافیل علیه السلام

39- اولین افرادی که توحید را در دوران جاهلیت در مکه آشکار ساختند؟
قس بن ساعدة ـ ورقة بن نوفل .

40- اولین چیزی که الله بنا نمود؟
آسمان
41- اولین چیزی که قلم نوشت؟
انا التواب اتوب علی من تاب
من توبه پذیرم، توبه هر کس را که به طرف من رجوع کند، می پذیرم.

42- اولین روزی که خداوند خلق نمود؟
روز یک شنبه

43- اولین کسی که در حکومت اسلامی زندان ساخت؟
علي بن ابي طالب رضي الله عنه


با تشکر از : غربائ

  وفات ميكائيل عليه السلام

وفات ميكائيل عليه السلام

در روايت هاي اسلامي، ماجراي مرگ ميكائيل عليه السلام اين گونه به تصوير كشيده شده است: امام ششم عليه السلام فرمود: چون خدا اهل زمين را بميراند، درنگ كند به اندازه زماني كه خلق بوده اند و به اندازه آنچه آنها را ميرانيده و چند برابرش، سپس اهل آسمان اول را ميراند، سپس درنگ كند به مانند آنچه خلق را آفريده و مانند آنچه اهل زمين و اهل آسمان اول را ميرانده و چند برابر آن، سپس اهل آسمان دوم را بميراند و به همين ترتيب بيان كرده تا مرگ اهل آسمان هفتم، و فرمود: پس از آن درنگ كند به مانند دوران خلقت و دوران مرگ اهل زمين و اهل هفت آسمان و چند برابر آن، سپس ميكائيل عليه السلام را بميراند، سپس درنگ كند به مانند زمان آفرينش خلق و مانند همه اينها و چند برابر، سپس جبرئيل عليه السلام را بميراند و پس از درنگ همه اين مدت و چند برابرش، اسرافيل عليه السلام را بميراند و پس از درنگ همه آن مدت و چند برابر، عزرائيل عليه السلام را بميراند.
گفت: سپس خدا تبارك و تعالي مي فرمايد: «از آنِ كيست امروزه پادشاهي؟» و خود پاسخ گويد: «از آنِ يگانه قهار. كجايند جبارها؟ كجايند آنان كه به معبودي با من ادعا مي كردند؟ كجايند متكبران؟ و مانند اينها، سپس درنگ كند به اندازه دوران آفرينش خلق و به اندازه همه اين مدت و چند برابر آن همه، سپس زنده كند خلق را و يا بدمد در صور.
عبيد بن زراره گويد: گفتم: راستي چنين كاري مي شود؟ مدت را طولاني پنداشتم. فرمود: آيا مدتي را كه پيش از آفرينش بوده، درازتر است يا اينها؟ گفتم: اين. فرمود: مگر آن را دانستي و آمار كردي؟ گفتم: نه. فرمود: پس همچنين است اين،1چنان كه خداي متعال مي فرمايد: «يَوْمَ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ فَفَزِعَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ»2 تا آنجا كه مي فرمايد: «مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَيْرٌ مِنْها وَ هُمْ مِنْ فَزَعٍ يَوْمَئِذٍ آمِنُونَ؛ روزي كه در صور دميده شود، پس هر كس در آسمان و زمين است، جز آنان كه خدا نخواسته، ترسان و هراسان شوند و به صف محشر درآيند... پس كسي كه كاري نيك كرده باشد، بهتر از آن را به او مي دهند و ايشان از هول و هراس اين روز در امانند».
در آن روز، كوه ها حركت كرده و فرو مي ريزند و زمين به لرزه درمي آيد و هر زن شيردهي كودك خود را فراموش مي كند و حامله ها سقط جنين مي كنند و همه مردم از خود بي خود مي شوند و گويا مست گشته اند و محاسن سياه جوانان سفيد شود و هر كس به گوشه اي پناه برد. سپس خداوند دستور نفخه اي ديگر را به اسرافيل مي دهد و از آن سري كه به طرف زمين است، صدايي بيرون مي آيد و كسي را زنده نمي گذارد، مگر كساني كه بخواهند زنده بمانند، مانند جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل و عزرائيل عليهما السلام ، آن گاه خداوند از عزرائيل عليه السلام مي پرسد:
چه كساني باقي مانده اند؟ مي گويد: اين چهار فرشته. سپس امر مي كند كه آن سه فرشته را قبض روح كند و بعد مي پرسد: چه كسي باقي مانده؟ عزرائيل عليه السلام مي گويد: بنده ضعيف تو، عزرائيل. خطاب مي رسد: تو هم بمير و در اين موقع عزرائيل عليه السلام صيحه اي مي زند كه اگر مردم پيش از مردنشان آن را شنيده بودند، همه مي مردند. اينجاست كه عزرائيل عليه السلام ، تلخي مرگ را مي چشد و مي گويد: اگر مي دانستم مرگ به اين تلخي است، با مؤمنان بيشتر مدارا مي كردم. در اين موقع، كسي زنده نمي ماند و خداوند خطاب مي كند: «اي دنيا ! كجا رفتند پادشاهان و شاهزادگان و مستكبران و ستمگران و مال داراني كه حقوق واجب را ادا نكردند؟ و امروز پادشاهي از آن چه كسي است؟» چون كسي پاسخ نگويد، خودش مي فرمايد: «پادشاهي از آن خداي يكتاي توانمند است».
سپس تومار آسمان ها و ستارگان را درهم مي پيچد و كوه ها را متلاشي مي سازد و اين زمين را به زميني كه در آن معصيت نشده باشد، تبديل مي كند؛ زميني كه خوني به ناحق در آن نريخته و وسيع و گسترده باشد و كوه و تپه و گياهي در آن وجود ندارد، چنان كه در آغاز چنين بوده است و آسمان ها را هم تبديل نمايد و همه مردم به امر خدا در پيشگاه حق حاضر شوند.
و چنان كه پيش از خلقت آسمان ها و زمين، عرش بر روي آب قرار داشت ، دوباره آن را به حال اول برگرداند، سپس به آسمان ها دستور مي دهد كه چهل شبانه روز بر زمين ببارد تا همه جا را آب فرا گيرد و اجزاي بدن مردگان در آب جمع شود، سپس جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل عليهم السلام و حاملان عرش را زنده نمايد و به اسرافيل عليه السلام فرمان مي دهد كه در صور (بعثت) بدمد و ارواح خلايق از سوراخ هاي آن مانند مور و ملخ بيرون آيند و ميان زمين و آسمان پر گردد و به زمين آيند و به جسدهاي خود كه در قبرها خوابيده، ملحق شوند و به امر خدا زنده گردند و از قبرها بيرون آيند، چنان كه در قرآن مي فرمايد:
يَوْمَ يَخْرُجُونَ مِنَ الْأَجْداثِ سِراعاً كَأَنَّهُمْ إِلي نُصُبٍ يُوفِضُونَ خاشِعَةً أَبْصارُهُمْ تَرْهَقُهُمْ ذِلَّةٌ ذلِكَ الْيَوْمُ الَّذِي كانُوا يُوعَدُونَ. (معارج: 43)
آن روز به شتاب از قبرها بيرون آيند، گويي به سوي بت ها مي دوند، در حالي كه چشم هايشان از شرم و ترس به زير افتاده و پرده اي از ذلت آنها را پوشانده است. اين، همان روزي است كه به آنها وعده داده مي شد.
سپس مردم را به عرصه محشر بياورند و خداوند به آفتاب امر مي كند كه از آسمان چهارم به آسمان دنيا فرود آيد تا گرمي اش به مردم بيشتر برسد. بدين ترتيب گرماي آن، بر مردم در آزار و عطش غلبه مي كند و همه بدنشان را عرق فرا مي گيرد و با بدن برهنه و تشنه برانگيخته شوند و زبانشان در دهان آويزان گردد. در اين موقع، چنان گريه مي كنند كه اشكشان تمام شود و بعد به جاي آن خون گريه مي كنند.3
 

   انسانیت

انسان‌ها به شیوه هندیان بر سطح زمین راه مى‌روند. با یک سبد در جلو و یک سبد در پشت. در سبد جلو, صفات نیک خود را مى‌گذاریم. در سبد پشتی, عیب‌هاى خود را نگه مى‌داریم. به همین دلیل در طول زندگى چشمانمان فقط صفات نیک خودمان را مى‌بیند و عیوب همسفرى که جلوى ما حرکت مى‌کند. بدین گونه است که درباره خود بهتر از او داورى مى‌کنیم، غافل از آن که نفر پشت سرى ما هم به همین شیوه درباره ما مى‌اندیشد.

پائولو کوئیلو

انسان های بزرگ در باره عقاید  سخن می گویند

انسان های متوسط در باره وقایع سخن می گویند

انسان های کوچک پشت سر دیگران سخن می گویند

انسان های بزرگ درد دیگران را دارند

 انسان های متوسط درد خودشان را دارند

 انسان های کوچک بی دردند

انسان های بزرگ عظمت دیگران را می بینند
انسان های متوسط به دنبال عظمت خود هستند

انسان های کوچک عظمت خود را در تحقیر دیگران می بینند

انسان های بزرگ به دنبال کسب حکمت هستند
انسان های متوسط به دنبال کسب دانش هستند

انسان های کوچک به دنبال کسب سواد هستند

انسان های بزرگ به دنبال طرح پرسش های بی پاسخ هستند
انسان های متوسط پرسش هائی می پرسند که پاسخ دارد

انسان های کوچک می پندارند پاسخ همه پرسش ها را می دانند


انسان های بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند

انسان های متوسط به دنبال حل مسئله هستند

انسان های کوچک مسئله ندارند


انسان های بزرگ سکوت را برای سخن گفتن برمی گزینند

انسان های متوسط گاه سکوت را بر سخن گفتن ترجیح می دهند

انسان های کوچک با سخن گفتن بسیار، فرصت سکوت را از خود می گیرند

  حضرت آدم

حضرت آدم

هرچند ميكائيل از ملائكه مقرب خداوند است، در ماجراي آوردن گِل از زمين براي خلقت آدم سربلند نبود:
خداي جل جلاله زمين را معرفي كرد كه از آن خلقي آفريند؛ برخي فرمان بر و برخي گنهكار. زمين لرزيد و خواست معاف باشد و خواهش كرد از آن خلقي نگيرد كه گنهكار شود و به دوزخ رود. جبرئيل آمد تا گل آدم را از آن بردارد. زمين از او خواهش كرد به عزت خدا كه جبرئيل چيزي بر ندارد. جبرئيل و زمين به خدا ناليدند و خدا فرمود: برگردد و ميكائيل را مأمور كرد. باز زمين لرزيد و خواهش و زاري كرد و خدا فرمود تا دست از آن كشيد و سپس اسرافيل را مأمور كرد و باز زمين لرزيد و خواهش و زاري كرد و خدا فرمود تا دست كشيد.
سپس عزرائيل را مأمور كرد و زمين لرزيد و خواهش و زاري كرد و او گفت: خدا به من فرماني داده و من آن را انجام مي دهم، خوشت آيد يا بدت آيد و مشتي از آن طبق فرمان خدا برگرفت و آن را به جايگاه خود بالا برد و خدا فرمود: چنانچه متصدي بر گرفتن خاك زمين شدي و او نخواه بود [نمي خواست]، متصدي جان گرفتن همه اهل زمين شو با ناخواهي آنان تا روز قيامت.1
در ماجراي خلقت در روايت ها گفته شده است، به هنگامي كه آدم عليه السلام در بهشت دچار خطا شد و خداوند او را از آنجا راند، هريك از ملائك زينتي از او برداشتند: جبرئيل تاج را از سرش و ميكائيل حلقه گل را از دور سرش. او كه به سرزمين گرسنگي و درد (زمين) قدم نهاد، صد سال گريست و توبه نمود تا توبه اش قبول شد.2

  دعاء الصحيفه

دعاء الصحيفه
نام كتاب :دعاء الصحيفه
نام نويسنده :اميرالمومنين عليه السلام
دعاء الصحيفه
در كتاب شريف و با بركت مهج الدعوات مرحوم سيد بن طاووس رحمة اللّه دعاى شريفى با بركات بسيار و آثار فوق العاده از مولى الموالى اميرالمؤ منين صلوات اللّه و سلام عليه و آله نقل نموده كه سزاوار است شيعيان آن حضرت از آن غافل نباشند و در مشكلات دنيا و آخرت و مسائل فردى و اجتماعى از آن بهره گرفته به نتيجه مطلوبشان برسند و از خير اين جهان و آن جهان بهره مند گردند.
اما توصيف نتايج و آثار آن كه در روايت بيان گرديده است .
مرحوم سيد رحمه اللّه عليه روايت نموده از حضرت على عليه السلام كه ايشان از حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله نقل نمودند كه حضرت رسالت صلى الله عليه و آله فرمودند: جبرئيل نزدم آمد در حالى كه در پشت مقام ابراهيم عليه السلام مشغول نماز بودم پس از اتمام نماز از خداوند متعال تقاضاى مغفرت براى امت خود نمودم . جبرئيل گفت : يا رسول اللّه صلى الله عليه و آله ! بسيار به امت خود علاقمند مى باشى و مى ترسى از خطاهايشان . خداوند به بندگانش رحيم است . حضرت مى فرمايد آرى اى برادر جبرئيل ! تو نيز مورد علاقه من و امت من مى باشى . اكنون دعايى را بياموز كه امت من بعد از من با قرائت آن و نائل شدنشان به مقاصد خود مرا ياد نمايند. جبرئيل عرضه مى دارد: يا رسول اللّه صلى الله عليه و آله توصيه مى كنم كه امر فرمايى امت خود را هر ماه سه روز ايام البيض را كه سيزدهم و چهاردهم و پانزدهم هر ماه است روزه را فراموش ننمايند و نيز امر فرمايى آنها را تا خداوند متعال را به اين دعاى شريف بخوانند و اين دعايى است كه حاملان عرش به بركت اين دعا عرش الهى را حمل مى كنند و من به بركت آن از آسمانها به زمين فرود مى آيم و از زمين به آسمان صعود مى نمايم ، و اين دعا را به دربهاى بهشت و جاى جاى بهشت مرقوم و نوشته شده است ، و با اين دعا دربهاى بهشت گشوده مى شود و به بركت اين دعا خلق خداوند در روز قيامت محشور مى شوند به امر الهى . و هر يك از امت شما اين دعا را قرائت كند خداوند عذاب قبر را از او برداشته و به بركت آن از بدى بزرگ قيامت . و از آفات دنيا در امن قرار خواهد گرفت و از عذاب آتش جهنم نجات خواهد يافت . رسول اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: از جبرئيل سوال نمودم كه ثواب اين دعا را بيان دارد. او چنين گفت : يا رسول اللّه صلى الله عليه و آله سوال نمودى از چيزى كه قدرت توصيف آن را ندارم زيرا قدرت توصيف آن را ندارم زيرا قدر آن را خداوند متعال داند و بس . و اگر تمام درختان قلم باشد و درياها مركب و جميع خلائق نويسنده قادر نخواهند بود ثوابى كه خداوند كريم به قرائت كننده اين دعا عطا مى فرمايد بنويسند. اينك مقدارى از آن بيان مى شود. چنانچه بنده اى اسير و عبد ديگرى باشد به قصد آزادى خود اين دعا را قرائت كند خداوند متعال او را از سختى عبوديت و اسارت بندگى خلاص خواهد نمود. چنانچه مغموم و گرفتارى آن را بخواند خداوند هم و غم او را بر طرف مى گرداند. و اگر حاجتى را انسان طالب باشد و براى رفع آن اين دعا را بخواند خداوند متعال حاجت او را برآورده و نيازش را مرحمت مى فرمايد چه آن حاجت دنيوى باشد و يا اخروى . مادى باشد يا معنوى ان شاء اللّه . و او را از مرگ ناگهانى (سكته ) حفظ مى فرمايد. و از هراس قبر او را ايمن و حفظ سازد و از فقر در دنيا او را محفوظ نمايد. و به او قدرت و مقام شفاعت از دوستانش در روز قيامت عطا فرمايد: در حالى كه آن روز سخت و هولناك و پرهراس خندان باشد و به بركت اين دعا به بهشت دارالسلام واردش نمايند و خداوند متعال او را در غرفه هاى آن مقام والا ساكن فرمايد در حالى كه ملبس به لباسهاى جنان باشد و چنانچه شخصى روزه بدارد و اين دعا را بخواند خداوند ثوابى را كه به جبرئيل عليه السلام و ميكائيل عليه السلام و اسرافيل عليه السلام و عزرائيل عليه السلام و ابراهيم خليل عليه السلام و عيسى عليه السلام و شما اى رسول گرامى صلى الله عليه و آله عطا فرموده به او عطا خواهد فرمود. رسول اكرم صلى الله عليه و آله مى فرمايد: در شگفت بودم كه جبرئيل گفت : يا محمد صلى الله عليه و آله ! هر يك از امت شما در مدت عمرش يك بار اين دعا را بخواند خداوند او را در روز قيامت در حالى محشور مى نمايد كه صورتش مانند ماه شب چهارده مى درخشد و مردم گمان مى كنند يكى از انبياء است . پس جبرئيل ادامه داد و گفت : يا محمد صلى الله عليه و آله ! چنانچه شخصى پنج بار موفق شود به قرائت اين دعا، من جبرئيل با اسبى از اسبهاى بهشتى در كنار قبر او در روز رستاخيز آماه خواهم بود كه به مجرد زنده شدن و حشر او را بدون تامل در مواقف حساب و بدون توقف در هيچ مكانى به مقام عالى در دارالنعيم در جوار وجود نازنين شما اى محمد صلى الله عليه و آله فرمود آورم و ساكن نمايم و من جبرئيل ضامن هستم براى كسى كه موفق به خواندن اين دعا شود چه زن و چه مرد كه خداوند او را عذاب نفرمايد اگر چه گناهان او بيشتر از كف درياها و افزون تر از قطرات باران و برگ درختان و عدد مردم اهل بهشت و جهنم باشد و هر كس موفق شود به خواندن اين دعا شود ثواب حج واجب و عمره مقبوله بنويسند و هر كس در هنگام خواب يا طهارت و پاكيزگى پنج بار اين دعا را قرائت كند شما را در خواب مى بيند در حالى كه او را بشارت به بهشت مى دهيد، و چنانچه شخصى گرسنه و تشنه باشد و براى رفع آن غذا و آبى نداشته باشد و يا مريض باشد و دارويى برايش فراهم نباشد به بركت قرائت اين دعا خداوند او را از تشنگى و گرسنگى و مرض نجات خواهد داد و حوائج دنيا و آخرت او را عطا خواهد فرمود. و هر كس چيزى از او دزديده باشند وضو بسازد و چهار ركعت يا دو ركعت نماز بخواند و در هر ركعت بعد از حمد سوره اخلاص (قل هو اللّه احد) را دو مرتبه بخواند و پس از سلام نماز اين دعا را بخواند و نوشته اين دعا را مقابل يا زير سرش بگذارد خداوند متعال مشرق و مغرب را درهم نموده و مفقود شده او را به او باز گرداند. و چنانچه شخصى دشمنى داشته باشد و موفق شود اين دعا را براى دفع او بخواند خداوند متعال او را در حفظ و امن محكم خود قرار مى دهد كه احدى به او ضرر نمى تواند برساند و هر كس داراى قرض باشد به بركت قرائت اين دعا دين او ادا خواهد شد آن هم به سهولت ان شاء اللّه تعالى .
آگاه باشيد كه هر مومن مخلصى با اخلاص كامل آن را قرائت كند و از خداوند بخواهد كه كوه به حركت در آيد و يا آب در زير پايش محكم و سفت و جامد شود هر آينه به مقصود خواهد رسيد. زيرا در اين دعا اسم اعظم الهى مستور است و سزاوار نيست كسى كه ايمان به خداوند و اوليائش دارد اجازه دهد در قلبش كوچكترين وسوسه و ترديدى درباره عظمت و خواص اين دعيا شريف پيدا شود، زيرا خداوند به هر كس كه اراده فرمايد او را عطاى بى حساب عنايت خواهد فرمود و رسول اكرم صلى الله عليه و آله فرمودند در هر جنگى كه با دشمنان داشتم و اين دعا را خواندم به بركت آن پيروزى نصيب مومنين گشت و نيز فرمودند: كسى كه موفق شود به مداومت بر آن به او نور اولياء عطا مى شود و هر مشكلى برايش آسان و آسانى آسانتر خواهد شد.

بسم اللّه الرحمن الرحيم سبحان اللّه العظيم و بحمده

  حضرت موسي

حضرت موسي

در ماجراي تعقيب بني اسرائيل و عبور آنان از نيل با معجزه حضرت موسي عليه السلام ، فرعونيان پس از آنكه متوجه فرار ايشان شدند، به تعقيب آنان پرداختند. وقتي فرعونيان معجزه حضرت موسي عليه السلام را ديدند، متحير بودند كه آيا به نيل وارد شوند يا نه؟ جبرئيل عليه السلام در پيشاپيش سپاه و ميكائيل عليه السلام در پشت سپاه به شكل آنان و سوار بر اسب بودند و ايشان را به ورود به نيل تشويق و تحريض مي كردند. با وجود مخالفت هاي هامان، وزير فرعون، او دستور به ادامه تعقيب بني اسرائيل مي دهد. وقتي تمام سپاهيان فرعون درون نيل قرار گرفتند و بني اسرائيل از آن خارج شدند، خداوند به رود درياگونه نيل امر كرد كه به حالت سابق بازگردد تا تمام فرعونيان غرق شوند. عده اي از بني اسرائيل در اين ماجرا منكر مرگ فرعون شدند و او را جاودان مي شناختند. از همين رو، خداوند به رود امر كرد تا جنازه او را به ساحل بياورد تا اين شبهه نيز برطرف شود و اعتقادات خرافي اين قوم اصلاح گردد.1
در برخي گفت و گوهاي يهوديان با رسول اكرم صلي الله عليه و آله كه پس از نزول سوره توحيد بود، يهودياني مانند ابن صوريا ادعا كرده اند جبرئيل عليه السلام براي ما ملك عذاب و نقمت الهي بود و ميكائيل عليه السلام ملك رحمت؛ اگر ميكائيل براي تو وحي مي آورد، به تو ايمان مي آورديم.2 ممكن است ادعاي آنان در بخش اول صحيح باشد و در مواردي كه بنا بر عذاب و نقمت آنان مي شد، جبرئيل عليه السلام مأمور اجراي اوامر الهي مي شد، ولي به درستي صحت اين استدلال، چيزي جز بهانه جويي نبوده است. از همين ‎رو، در پس اين ‎گفت و گو، آيه: «مَنْ كانَ عَدُوًّا لِلَّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ رُسُلِهِ وَ جبرئيل وَ ميكالَ فَإِنَّ اللَّهَ عَدُوٌّ لِلْكافِرين»3 نازل شده است.4 البته در برخي منابع، اين گفت و گو چنين ادامه يافته است كه رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود:
واي بر تو! تو جاهل و غافل از امر خداي اكبري. هر گاه جبرئيل به موجب حكم و امر رب جليل چيزي از عذاب اله به شما آورده باشد، او را چه تقصير و گناه بود! آيا شما ملك الموت را كه حضرت عزّوجلّ به قبض ارواح خلايق موكل گردانيد، دشمن خود مي دانيد؟ اگر پدران و مادران به فرزندانشان دواي تلخ و بدمزه دهند تا سلامتي خود را بازيابند، آيا فرزندان بايد پدران خود را دشمن بدارند؟ نه، اين طور نيست ولكن شما به حكمت الهي نادان و غافليد.
كسي كه گمان يكي از اين دو (جبرئيل و ميكائيل) را دوست دارد و ديگري را دشمن دارد، به راستي كه دروغ گوست.5

  فرشته ي مرگ (حضرت عزرائيل عليه السلام)

مشاهده ي فرشته ي مرگ (حضرت عزرائيل عليه السلام) در هنگام جان دادن چقدر سخت است؟

رسولُ اللّه صلى‏ الله ‏عليه و ‏آله و سلّم :

اِحضَروا مَوتاكُم ولَقِّنوهُم «لا إلهَ إلاَّ اللّه‏ُ» وبَشِّروهُم بالجَنّةِ ، فإنّ الحَليمَ مِن الرِّجالِ والنِّساءِ يَتَحَيّرُ عندَ ذلكَ المَصرَعِ ، وإنّ الشّيطانَ أقرَبُ ما يكونُ مِن ابنِ آدمَ عندَ ذلكَ المَصرَعِ . والّذي نَفسي بيَدِهِ ! لَمُعايَنهُ مَلَكِ المَوتِ أشَدُّ مِن ألفِ ضَربَةٍ بالسَّيفِ . والّذي نَفسي بيَدِهِ ! لا تَخرُجُ نَفسُ عَبدٍ مِن الدّنيا حتّى يَتَألَّمَ كُلُّ عِرقٍ مِنهُ على حِيالهِ .

پيامبر خدا صلى‏ الله ‏عليه و ‏آله و سلّم :

در بالين مردگان خود حاضر شويد و به آنان «لا اله الا اللّه‏» تلقين كنيد و نويد بهشتشان دهيد ؛ زيرا حتّى مردان و زنان بردبار هم در اين صحنه گيج و سرگشته مى‏شوند و شيطان بيش از هر زمان ديگرى در هنگام مرگ به آدمى نزديك مى‏گردد . سوگند به آن كه جانم در دست اوست ، مشاهده فرشته مرگ (عزرائيل) سخت‏تر از هزار ضربه شمشير است . سوگند به آن كه جانم در دست اوست ، جان هيچ بنده‏اى از دنيا (بيرون) نرود مگر اين كه يكايك رگ‏هاى او درد كشند .

  کلمات قصار

 

***  
یه زمانی توو مدرسه با دوستمون هماهنگ می کردیم که : تو اجازه بگیر برو بیرون منم 2دقیقه دیگه میام!
بعد معلم عقده ای می گفت صبر کن تا دوستت بیاد بعد برو.....
من که حلالشون نمی کنم!!!!!

 ***  

دست مخترع کولر درد نکنه چون:
اگه به ما بود الان
یا میگفتیم مشیتِ خدا در اینه که هوا گرم باشه و حتما یه حکمتی
هست،باید تحمل کرد و نباید تو کارِ خدا دخالت کرد!!
یا اینکه یه دعا ساخته بودیم و میگفتیم باید
روزی 70 بار از روش خوند تا خنک شد...!
اگرم میخوندیم و خنک نمیشدیم،میگفتن با اخلاص نخوندیو
فقط بنده های واقعی و با تقوا خنک میشن ...

 ***  

سلامتی پنگوئن که یه ذره قد داره، اما بازم لاتی راه میره ....

 ***  
يادش به خير زماني كه راهنمايي بوديم يه دبير داشتيم هر موقع از دست ما عصباني ميشد ميگفت: گوساله ها خجالت بكشيد من جاي پدرتون هستم!

 ***  

بزرگترین حرف های کینه توزانه با این جمله توجیه میشه : ” به خاطر خودت میگم

 ***  

دقت کردین وقتی با ماشین هستیم
احساس میکنیم گم شدیم اول ضبط ماشین رو کم میکنیم!!!

 ***  

دیشب پشت چراغ قرمز یه دختره خشگل و ناز توی یه سانتافه بود ...
براش دست تکون دادم ، اونم همینکارو کرد و بوسم برام پرت کرد !
خلاصه عشق وصفا و صمیمیت .. خيلي خوشگل داشت پا ميداد
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
فقط تنها ایرادی که داشت این بود که سنش حدودِ 4 یا 5 سال بود

 ***  

همیشه یه احمقی پیدا میشه که ماشینشو جلوی پارکینگ خونه ت پارک کنه .. حتی اگه خونه نداشته باشی !!!

 ***  

رفتم دنبالِ خواهرم از دانشگاه بيارمش
برگشتنه گشت بهمون گير داده ، ميگه خانوم كى باشن؟
منم با حالت عصبانى ميگم خواهرمه! مشكلى هست؟
بعد يهو خواهرم ميگه :
جناب سروان دروغ ميگه !!!
دوست دخترشم ؟؟؟؟
ميگم دروغ ميگه به خدا جناب سروان ؟
يارو هم مدارك ماشينُ گرفت گفت بيا كلانترى معلوم ميشه!!
به خواهرم ميگم مرض دارى مگه!!!!
ميگه بريم كلانترى بعد بابا اينا بيان دنبالمون مامورِ ضايع بشه يه ذره بخنديم؟؟؟))

 ***  

یه بار رفته بودم درمانگاه آمپول بزنم،
یه دختره اومد آمپولمو بزنه،معلوم بود خیلی تازه کاره!
همینجوری که سرنگو گرفته بود توی دستش،لرزون لرزون اومد سمت من و گفت:
"بسم الله الرحمن الرحیــــم"
منم که کپ کرده بودم از ترسم گفتم:
"اشهد ان لا اله الا الله"!
هیچی دیگه...
انقدر خندید که نتونست آمپولو بزنه و خدارو شکر یکی دیگه اومد زد ..!

 ***  

برای من سس نریز !!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
(دکتر شریعتی در فلافلی)

 ***  

هشت صبح راه میافتم 8:30 میرسم
هفت و نیم راه میافتم 8:30 میرسم
هفت راه میافتم 8:30 میرسم
شش راه میافتم 8:30 میرسم
نصفه شب راه میافتم 8:30 میرسم
از معجزات تهران اینه هر ساعتی راه بیوفتی بیای سر کار هشت و نیم میرسی

 ***  

تو مترو داري اس ام اس مي دي بايد بابغل دستيت حتمن مشورت كني !!
چون اونم در جريانه كامل...بالخره دوتا عقل بهتر كار مي كنه !!!


 ***  

به منشیه میگم برو تو پروگرام فایل , میگه کامپیوترو روشن کنم ؟ ....نه , چند تا سوراخ پشت کیس گذاشتن , از اونجا سعی کن به یاری خدا وارد میشی


 ***  
متأسفانه یا خوشبختانه، نگاه کردن به پر شدن دانلود از نگاه کردن به منظره‌ی دشت‌های پیچیده در باد لذیذتر است

 ***  

خلاصه ی شرایط و ضوابط گارانتی اجناس در ایران
.
.
.
.
.
.
.
به هر دلیلی اگر خراب بشود شامل گارانتی نمی شود ..!

  چی ، کی رو خوشحال میکنه؟

 
چی ، کی رو خوشحال میکنه؟

  طبقات، تعداد و تنوع ملائكه

طبقات، تعداد و تنوع ملائكه

ملائكه را بر اساس رتبه، به ملائك عرش و كرسي و آسمان ها (سماوي)1 و از نظر ربط به عوالم، به سه دسته مهيمين (شيدايان)، پرستشگران و كارگزاران تقسيم كرده اند.2 مهيمين را فرشتگاني خوانده ‎اند كه شيفته و غرق در عظمت خداوند سبحانند؛ نه به خود و نه هيچ امر ديگري توجهي ندارند. ملائكه پرستشگر نيز آن دسته از ملائكي هستند كه جز عبادت حضرت حق، مأموريت ديگري ندارند. حضرت امير عليه السلام در توصيف شگفتي آنان فرموده است:
سپس آسمان هاي بالا را از هم گشود و از فرشتگان گوناگون پر نمود. گروهي از فرشتگان همواره در سجده اند و ركوع ندارند و گروهي در ركوعند و ياراي ايستادن ندارند و گروهي در صف هايي ايستاده اند كه پراكنده نمي شوند و گروهي همواره تسبيح گويند و خسته نمي شوند و هيچ گاه خواب به چشمشان راه نمي يابد و عقل هاي آنان دچار اشتباه نمي گردد، بدن هاي آنان دچار سستي نشده و آنان دچار بي خبري برخاسته از فراموشي نمي شوند. برخي از فرشتگان، امينان وحي الهي و زبان گوياي وحي براي پيامبران مي باشند كه پيوسته براي رساندن حكم و فرمان خدا در رفت و آمدند. جمعي از فرشتگان حافظان بندگان و جمعي ديگر دربانان بهشت خداوندند. بعضي از آنها پاهايشان در طبقات پايين زمين قرار داشته و گردن هاشان از آسمان فراتر و اركان وجودشان از اطراف جهان گذشته، عرش الهي بر دوش هايشان استوار است، برابر عرش خدا ديدگان به زير افكنده و در زير آن، بال ها را به خود پيچيده اند. ميان اين دسته از فرشتگان با آنها كه در مراتب پايين تري قرار دارند، حجاب عزت و پرده هاي قدرت فاصله انداخته است. هرگز خدا را با وهم و خيال، در شكل و صورتي نمي پندارند و صفات پديده ها را بر او روا نمي دارند، هرگز خدا را در جايي محدود نمي سازند و نه با همانندآوردن، به او اشاره مي كنند.3
ملاصدرا فرشتگان را به اعتباري، در هشت صنف مي شمارد:
1. حامل و بر دارندگان عرش: فرمود: «و هشت فرشته عرش پروردگارت را بالاي آن حمل كنند».4
2. فرا گيرندگان اطراف عرش خداوندي: چنان كه فرمود: «و فرشتگان را مي بيني كه عرش را احاطه كرده اند و به ستايش پروردگارشان تسبيح مي گويند».5
3. بزرگان از فرشتگان: كه از آنان جبرئيل و ميكائيل است، چنان كه مي فرمايد: «هركه دشمن خدا و فرشتگان و پيامبران و جبرئيل و ميكائيل باشد، خدا نيز دشمن كافران است».6
4. فرشتگان بهشت: خداوند مي فرمايد: «فرشتگان از هر دري بر آنها (مؤمنين ) در مي آيند و مي گويند: درود بر شما بر آن صبر كه كرديد تا عاقبت منزلگاه نيكويي يافتيد».7
5. فرشتگان گماشته بر آتش جهنم: مي فرمايد: «نوزده (فرشته ) نگهبان آنند و ما موكلان دوزخ را جز فرشتگان قرار نداديم».8
6. فرشتگان گماشته بر انسان ها: «مي فرمايد: دو فرشته فراگيرنده ـ كه در چپ و راست او نشسته اند ـ وي را فراگيرند؛ سخن نگويد جز آنكه نزد او همان دم عتيد مراقب آماده است».9
7. نويسندگان اعمال: مي فرمايد: «بر شما نگهباناني گماشته اند كه نويسندگان ارجمندند و هر چه كنيد، بدانند».10
8. فرشتگان گماشته شده بر احوال اين جهان: فرمود: «قسم به فرشتگان صف آرا كه صف بسته اند و فرشتگان جلوگير كه جلوگيرند و آنها ذكر خوانند».11 و12
از نظر تعداد ملائكه، بعيد است كسي بتواند آنها را برشمارد؛ زيرا معادل و همراه بسياري از مخلوقات خداوند، ملك يا ملائكه اي را آفريده و مأمور امور او كرده است. از اين رو، چون تعداد مخلوقات خداوند براي ما قابل شمارش نيست و از گذشته و آينده نيز بي خبريم نمي توانيم تعداد ملائك را برشمريم. بنابراين، اگر به اين جهل و ناآگاهي، ملائك حامل عرش و ساكنان آسمان را بيفزاييم به قول دانشمندان علم جبر و رياضيات، حد جهلمان به سمت مطلق و شايد بي نهايت ميل كند.
همين مطلب درباره تنوع ملائك نيز صدق مي كند؛ زيرا خداوند مخلوقاتي در اوج آسمان ها و عمق كهكشان ها و درياها دارد كه ما از كم و كيف آنها بي اطلاعيم. آنان، وظايف مهم و بسيار متنوعي از سوي خداوند بر عهده دارند، از جمله:
1. ميراندن انسان ها كه وظيفه عزرائيل(ملك الموت) و ياران اوست: (سجده: 11)؛ (نحل: 28 و 32)؛ (انعام:61).
2. آوردن وحي، كه وظيفه جبرئيل و ياران اوست: (شعراء: 194)؛ (آل عمران: 39، 42 و 45)؛ (نحل: 2).
3. نوشتن اعمال انسان ها: (ق: 17 و 18)؛ (يونس: 21)؛ (انفطار: 10ـ12).
4. حافظان انسان ها: (انعام: 61)؛ (رعد: 11).
5. حاملان عرش الهي: (تدبيركنندگان عالم) (غافر: 7)؛ (حاقه: 17).
6. استغفار و شفاعت براي مؤمنان و ديگران: (غافر، 7ـ 9)؛ (انبياء: 26 ـ 28)؛ (نجم: 26).
7. ياري اهل ايمان.
8. فرشتگان بهشت و موكلان دوزخ: (رعد: 23 و 24)؛ (مدثر: 27 ـ31)؛ (زخرف: 77).
9. پيوسته تسبيح و حمد الهي را به جا مي آورند.
ملائكه، موجودات پاك و فرمان بري هستند كه خداوند در امور عالم به آنها مأموريت هايي محول فرموده است، ولي جن ها و شياطين در عرض انسان ها قرار دارند و در امور عالم هيچ كاره اند.13

  نقش ملائكه در اداره جهان

نقش ملائكه در اداره جهان

پيش از اين گفتيم مهم ترين تحليل از جايگاه ملائك در عالم هستي، بر اساس نظام طولي علت و معلول ارائه مي شود. با دقت در اموري كه در ذيل واژه «تدبير» مي توان گنجاند، درمي يابيم كه اين امور گاه به خدا نسبت داده مي شود و گاه به ملائكه. شهيد مطهري در اين باره چنين توضيح مي دهد:
نسبت خدا به موجودات، نسبت آفريدن و ايجاد كردن و تكوين است. تشكيلات و دستگاه او را مانند تشكيلات اجتماعي و روابط قراردادي كه در اجتماع بشر دائر است، نبايد پنداشت. نظام فرماندهي و اطاعت در بين خدا و ملائكه، جنبه تكويني و حقيقي دارد، نه جنبه قراردادي و اعتباري. فرمان خدا حرف نيست، ايجاد است؛ اطاعت ملائكه نيز متناسب با آن است؛ وقتي مي گوييم به فرشتگان فرمان داده كه چنين كنند، معنايش اين است كه آنان را طوري ايجاد كرده كه علت و فاعل باشند براي فعل و معلول مخصوص و معناي اطاعت ملائكه نيز همين عليت و معلوليت تكويني است. تشكيلات يادشده، مبيّن يك نظام تكويني است.
و از همين جاست كه قرآن كريم، تدبير خلقت را گاهي به «خدا» نسبت مي دهد و گاهي به فرشتگان؛ گاه مي گويد: «يُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّمَاء إِلَي الْأَرْضِ؛ خدا كار را از آسمان به زمين تدبير مي كند و مي فرستد1 و گاه مي گويد: «فَالْمُدَبِّرَاتِ أَمْرًا؛ قسم به فرشتگان تدبير كننده كار».2
گاهي قبض و دريافت نفوس انسان هايي را كه مي ميرند، به فرشتگان نسبت مي دهد و گاهي به فرشته خاص موت و گاهي به خدا. گاهي وحي را به يك فرشته نسبت مي دهد: «نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ عَلَي قَلْبِكَ؛ روح الامين (جبرئيل) قرآن را بر قلب تو فرود آورد3 و گاهي به اقدس احديت و مي فرمايد: «إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ تَنزِيلًا؛ ما، خويشتن، قرآن را بر تو نازل كرده ايم».4 و5

    زندگی نامه ی حضرت آدم علیه السلام

زندگی نامه ی حضرت آدم علیه السلام

«انی جاعل فی الارض خلیفة قالو اتجعل فیها من نفسه فیها و یسفک الدماء و نحن نسبح بحمدک و نقدس لک قال انی اعلم ما لا تعلمون»

پروردگار عالمیان خطاب به فرشتگان فرمود: بدرستی که با خلقت آدم در زمین خلیفه ای قرار دادم و ملائک گفتند آیا کسی را آفریدی که در زمین فساد کند و خونهای زیاد بریزد در حالی که ما همه شکر و حمد ترا به جا ما آوریم و خداوند فرمود:  آنچه را که من میدانم شما نمی دانید.

آن گاه که خداوند رحمان و آفریدگار بزرگ مقدر فرمود موجودی بیافریند که حتی از فرشتگان هم شریفتر باشد. این موجود را آدم صفت اله نامید . خداوند به جبرئیل فرمان داد که از زمین مشتی خاک بیاور، و چون جبرئیل چنین کرد، زمین به فریاد آمد و جبرئیل رابه ذات خداوند سوگند داد که موجودی خلق می شود که بر روی من آشوب ها به پا می کند و چون جبرئیل سوگند را شنید به عرش بازگشت و گفت: خداوندا تو خود واقف به اسراری ، این بار میکائیل حاضر به چنین کاری شد و او نیز چون جبرئیل دست خالی بازگشت .

چنان چه پس از او اسرافیل عازم زمین شد و او نیز هم چون دو فرشته دیگر بدون خاک از زمین بازگشت .و خداوند این بار عزرائیل را فرستاد و عزرائیل به سوگند زمین توجه نکرد و چون خاک را آورد خداوند به او گفت: چرا سوگند زمین را گوش نکردی؟

 عزرائیل پاسخ داد : اجرای امر پروردگارم را نمودم و خداوند فرمود حال که چنین شد تو را مأمور گرفتن جان اولاد آدم خواهم کرد .

خاکی را که عزرائیل از زمین آورده بود در جایگاهی نهادند و طبق امر خداوند با آب باران خیس شد تا سر انجام تبدیل به گل گردید و از این گل پیکر آدم شکل گرفت و روح خدا در آن دمیده شد و آدم از عالم نیستی قدم به عالم هستی گذارد .

چون آدم خلق گردید خداوند به فرشتگان فرمان داد تا او را تعظیم کنند همه فرشتگان آدم را تعظیم کردند اما در میان آنها فرشته ای متکبر بود که ابلیس نامیده می شد، و او بر خلاف سایرین در مقابل خداوند ایستاد و چنین گفت ،جنس من از آتش است و جنس آدم از خاک ، من هزار سال تو را عبادت کردم و او هنوز تو را عبادت نکرده ، پس من او را تعظیم نمی کنم .خداوند خطاب به او گفت من چیزی می دانم که تو نمی دانی ، او به تمام علوم آگاه است و اسماء را می داند، او خلیفه و جانشین من در زمین است و تو هیچ چاره ای نداری مگر این که او را تعظیم کنی و اگر چنین نکنی از درگاه رانده می شوی .

اما با این وجود باز هم ابلیس گفت: حاشا که من این چنین نخواهم کرد .

پس از آن خداوند، ابلیس را از پیشگاه کبریائی خود راند و فرشته ای که هزار سال عبادت خدا را کرده بود به خاطر نا فرمانی رانده شد که از این مطلب شاید بتوانیم نتایج زیادی کسب کنیم .  یکی از این نتیجه ها این است که فرشته ای با هزار سال عبادت برای خود داری از تعظیم به آدم مغضوب واقع شد ، یعنی درواقع به خاطر نافرمانی از دستور خدا ، پس تکلیف بنی آدم چیست که عمری در نافرمانی خداوند به سر می برند !

اما ابلیس به این مطلب اکتفا نکرد و پادش عبادات خود را طلب کرد، و خداوند فرمود به جز حضور در عرش هر چه می خواهی طلب کن ، ابلیس که با آدم دشمنی وکینه پیدا کرده بود گفت:

 می خواهم قدرت نفوذ در آدم واولاد او را داشته باشم و خداوند گفت به جز قلب آدم و اولادش که جایگاه من است اشکالی ندارد و شاید به خاطر همین مطلب است که قلب انسان که همانا وجدان هر شخص می باشد مظهر تمام پاکی هاست و هرگز خطا ها را قبول ندارد . کما این که هر خطا کاری هم شخصاً اعتقاد دارد که کارش صحیح نیست . مثلاً هیچ دزدی نمی گوید دزدی خوب است و هیچ قاتلی قتل را تائید نمی کند ، و هیچ فرد گناهکاری ، گناه را نمی پسندد .

 حضرت آدم پس از طی مراحلی سر انجام وارد بهشت شد ، اما از تنهایی بسیار رنج می برد واز این جهت غمگین بود تا این که یک روزکه خوابیده بود خداوند استخوانی از سمت چپ پهلوی آدم جدا کرد و از آن حوا را آفرید و از آن پس این دو از نعمت های خداوند استفاده می کردند ، آنها همه چیز می خوردند الا یک میوه و آن هم گندم بود ،چرا که خداوند آنها را ا زخوردن منع فرموده بود .

البته آدم از این مطلب اصلاً ناراحت نبود و زندگی خود را با خوبی و خوشی می گذراند .

شیطان که با خود عهد کرده بود آدم و اولاد آدم او را گمراه کند از خوشی آدم در رنج بود و پیوسته در صدد طرح نقشه ای برای باز گرفتن عزت آدم بود و سر انجام آن چه را که درنظر داشت اجرا کرد .

 او خود را در دهان ماری پنهان کرد و طاووس را فریفت که آن مار را به بهشت ببرد و پس از آن در بهشت به کمین آدم نشست .دریکی از روزها که آدم و حوا در بهشت گردش می کردند مار یا همان شیطان بر سر راه آدم حضور یافت و به گریه و زاری پرداخت آدم که دلش برای او سوخته بود نزدیک مار رفت و گفت ترا چه می شود که این قدر بی تابی می کنی ، شبطان پاسخ داد: بی تابی من برای خودم نیست ، بلکه برای شماست .

آدم گفت ما که اندیشه رنجی نداریم ، تو از چه جهت برای ما ناراحتی ؟ شیطان گفت : برای این که شما از انعام بهشتی محروم هستید .آدم گفت ما خیلی هم خوش هستیم و تو بی مورد برای ما دلسوزی می کنی ، اما در این میان حوا به میان صحبت آدم پریده گفت: چرا نمی گذاری ما را راهنمایی کند ؟ آدم گفت مارا خدا راهنمایی می کند و به راهنمایی یک مار نیازی نداریم . اما حوا دست بردار نبود و گفت ممکن است خواهش کنم برایمان بیشتر توضیح دهید . ومار گفت این میوه ( اشاره به درخت گندم) از تمام میوه های بهشت خوشمزه تر است در حالی که مجاز به خوردن آن نیستید . آدم در پاسخ گفت: خداوند همه نعمت های را به ما داده و گندم را هرگز و حوا گفت چرا نه؟

آدم گفت: امر، امر حضرت حق است و اطاعت از فرمانش بر ما واجب است . و دراین میان شیطان وسوسه می کرد و حوا سست می شد و سر انجام به گریه و زاری پرداخت تا این که آدم را نیز

سست کرد وآدم و حوا میوه ممنوعه را خوردند و این اولین نا فرمانی نوع بشر از دستور خداوند بود که به اخراج آدم و حوا از بهشت انجامید . آدم و حوا درسواحل دریای هند ،….نزدیکی جده و آدم به کوه سر اندیب افتاد…

با چنین اقدامی نه تنها آدم و حوا از بهشت رانده شدند بلکه از یکدیگر هم جدا افتادند ، و این جدائی میان آدم و حوا بیش از دویست سال طول کشید و در این مدت هر دو سرگردان و سر در گریبان و گریان بودند تا این که به وساطت حضرت جبرئیل به یک دیگر رسیدند که زندگی آنان از این پس توأم با عشق یکدیگر بود ، و خداوند را متفقاً عبادت می نمودند .

پس از چندی فرزندان بسیاری از آدم و حوا به وجود آمد و هر بار که حوا زایمان می کرد دو قلو می زایید یک پسر و یک دختر و به همین ترتیب تا ۳۰ سا ل حوا زایمان کرد و ۴۰ دختر و ۴۰ پسر از او به وجود آمد و آدم و حوا دختران و پسران خود را به ازدواج هم در می آورند . البته آنان موظف بودند از ازدواج پسر و دخترهایی که با یکدیگر هم زایمان بودند جلوگیری کنند . و هر پسر و دختری را می گرفت که با او هم زاد نبود و غالباً چند سال پس از او به دنیا آمده بود و این فرمان خدا بود که دختر و پسری را که از یک زایمان متولد شده اند به یکدیگر ندهد . در میان اولاد آدم دو پسر او هابیل و قابیل مشهورترند . هابیل جوانی بود زیبا روی و مومن و قابیل درست نقطه مقابل او .

و این مطلب همواره بهانه ای بود که موجبات اختلاف اولاد آدم را فراهم می ساخت و اما هابیل همواره با گذشت خود اختلاف را کم می کرد تا این که سر انجام هنگام ازدواج آنان پیش آمد و با توجه به دستور العمل آدم ( که امری خدائی بود و او موظف به اجرای آن بود.) در رابطه با نحوه ازدواج اولادش ،….. بزرگترین اختلاف میان هابیل و قابیل شکل گرفت زیرا که هنگام تولد قابیل دختری هم زاد او بود که اقلیما نام گرفت و آدم در صدد بود که اقلیما با هابیل ازدواج کند . اما قابیل به این مطلب اعتراض کرد ،… او گفت اقلیما هم زاد من است باید با من ازدواج کند . آدم گفت: پسرم، این گفتار خواستۀ من نیست که با اراده تو از آن برگردم ، بلکه فرمان رب جلیل است ، که اجرای آن بر همگان لازم می باشد.

اما قابیل باز هم فقط پا فشاری کرد او کسی نبود که از خواسته اش به سادگی بگذرد ، به ویژه این که بواسطه برتری های هابیل همواره تمایل داشت آتش میان خود و او را مشتعل تر سازد ، لذا به پدر گفت:  اقلیما فقط همسر من است.

 حضرت آدم که چنین دید ، چاره منحصر به فرد را کسب تکلیف از درگاه الهی دانست و به فرزندان خویش فرمود هر یک از شما ، به نزد خداوند قربانی تقدیم کنید و قربانی هر کس پذیرفته شد اقلیما از آن او باشد.

 هابیل و قابیل این گفته پدر را پذیرفتند . هابیل گوسفندی سفید و چاق و قابیل دسته ای گندم زرد و خشک بر سر کوهی نهادند و هابیل گفت اگر قربانی من مقبول خداوند واقع نگردد از اقلیما دست بر میدارم .  قابیل گفت…تو باید از فکر اقلیما بیرون روی زیرا اگر حتی قربانی من مقبول واقع نشود باز هم اقلیما از آن من است ، و فردای آن روز آتش از آسمان فرود آمد و قربانی هابیل را در خود کشید ، و حضرت آدم پس از این حادثه ، اقلیما را به هابیل داد و با این کار کینه مشتعل قابیل نسبت به هابیل فزونی یافت و به گونه ای زبانه کشید که فرزندان آن دو تا عصر حاضر نیز در فکر جان یکدیگرند ، و قابیل نیز همواره در صدد تو طئه بر علیه هابیل بود .

در واقع حضور هابیل برای قابیل غیر قابل تحمل بود اما دراین میان نمی توانست کاری انجام دهد ، زیرا که تا آن روز جنایت در زمین انجام نگرفته بود و فرزندان آدم نمی دانستند که امکان قتل یکدیگر را دارند ، و لذا هم چنان قابیل خود خواه ، سر در گریبان بود تا این که ابلیس به یاری او شتافت و ماجرای آن از این قرار است .

فصل بهاری بود و هوای دل انگیز و زمین با این گستردگی تنها اولاد آدم را در خود داشت و روزی از روزها قابیل به قصد سیر و سیاحت به صحرا رفت.

و شیطان که همواره مراقب او بود تا در گمراهی فرزندان آدم لحظه ای را از دست ندهد، او را تنها یافت . براستی که حالات انسانی ، حالاتی عجیب است ، مثلاً همین تنهائی که می تواند برای مردمان خوب و برای هابیل منبع خیر و برکت و تفکر به ذات اقدس خداوندی باشد ، چون نصیب قابیل می گردد، شیطان است که یک پای خلوت او می شود .

آری ابلیس … ابلیس در حالی که ماری پر تلاش را در دست داشت در مقابل قابیل ظاهر گشت، و به گونه ای رفتار می نمود که تمامی رفتارش را قابیل مشاهده کند .

لذا چندین بار مار را پس و پیش کرد آنگاه با حرکاتی که گویا درصدد تنیه مار است ، او را بر زمین کوفت، اما مار به حرکت خود ادامه داد، زیرا که در واقع این مار دست آموز شیطان همان ماری بود که ابلیس را در دهان خود به بهشت برد و ابلیس به یاری همین مار توانسته بود آدم و حوا را از بهشت خارج کند ، و در واقع در میان مخلوق خداوند پس از خود که نا فرمانی رب جلیل را نموده بود، دو تن دیگر را به گروه نا فرمانان افزود، اما آدم که به سرعت پشیمان گشت به درگاه حق عجزو لابه نمود و از پیشگاهش عفوو مغفرت خواست، و اکنون بار دیگر ابلیس تنها خاطی در میان مخلوقات است و به دنبال دستیار می گردد، و اولاد آدم بهترین دستیاران شیطان می توانند باشند . ابلیس که مار را بر زمین کوبید نحوۀ کشتن را به قابیل آموخت و به وسیله سنگ ضربات سحتی بر سر مار وارد ساخت ، تا این که حرکات مار پایان یافت، آنگاه از جای برخاست و روی به قابیل گفت:

 از این مار بیزاربودم ، و حالا دیگر او را کشتم که حیات نداشته باشد ، آنگاه …. زمزمه کنان خطاب به قابیل گفت : تو نیز می توانی هنگامی که هابیل در خواب است سنگی عظیم را با قوت بر سرش بکوبی، او از این ضربه خواهد مرد قابیل از شیطان پرسید ، تو کیستی ، و شیطان گفت یکی هم چون پدر تو آدم …..و قابیل به شیطان گفت ، تو چرا به من در این راه کمک می کنی و شیطان گفت ، چون از زندگی شما آگاهم و می دانم که هابیل همواره سد راه توست ، و حقوق تو را ضایع می سازد مثلاً در مورد اقلیما به راستی که زنی زیبا و وجیه بود که با تو زاده شد، اما وی او را تصاحب کرد ، ناگفته نماند که پدرت نیز او را بیشتر از تو می خواهد ، اما چون پای هابیل در میان برداشته شود تمامی دوستی های پدرت نصیب تو می گردد.

شیطان این مطلب را گفت و از آن جا دور گردید ، و قابیل تصمیم خود را گرفت، او فرا گرفت که چگونه برادر خویش را بکشد و لذا از آن پس در صدد به دست آوردن موقعیت بود، تا این که روزی در صحرا هابیل را مشاهده نمود که در سایۀ درختی خوابیده است واز این موقعیت بهتر نصیب او نمی گردید ، قابیل سنگی عظیم را یافت و با تمام قدرت بر سربرادر کوفت ، و هابیل هرگز شاید دردی احساس نکرد و بدین ترتیب اولین جنایت به دست اولاد آدم انجام یافت . قابیل چون هابیل را کشت نمی دانست ، با پیکر خونین او چه کند ، لذا حیران و سر گردان بود ،

 

 

برخی معتقدند ، اورا بر دوش گرفت و مدتها در صحرا و بیابان گردش کرد، گاه در گودالی افکند ، و زمانی بر قله کوهی گذاشت،و هنگامی نیز بر شاخه درختان قرارش داد، اما چون اندکی بر هر وضع می گذشت انبوه پرندگان بر بالای جنازه هابیل توجه دیگران را جلب می نمود و قابیل برای پنهان ماندن مطلب فی الفور به تغییر موقعیت می پرداخت، و می گویند چهل شبانه روز به این کار مبادرت ورزید تا سرانجام به فرمان حداوند دو حیوان که گویند کلاغ بوده، خاک سپاری جنازه را به او آموختند .

بدین گونه که در مقابل او نزاع کردند، و چون یکی از آنها کشته شد. آن دیگری با چنگال خود گودالی حفر و جنازه حریف کشته شده را در آن قرار داد و سپس خاکها را بر جایش ریخت . و هابیل بدین گونه با راهنمایی کلاغ به دست قابیل به دل خاک سپرده شد و پس از آن قابیل راه خانه را در پیش گرفت و این هنگامی بود که حضرت آدم نیز از زیارت بیت المعمور باز آمده و طالب دیدار فرزندانش بود، اما همه کس را دید ب جز هابیل را و چون به شدت دلتنگ او بود از دوریش گریان شد زیرا که وضع موجود را وضع غیر طبیعی پنداشت. و خداوند راضی نگردید پیغمبرش بیش از این در بی خبری باشد، لذا جبرئیل بر او ظاهر گشت و برای آدم گفت آنچه که بر هابیل گذشته بود . و آدم از شنیدن ماجرا سخت اندوهگین شد و سالین سال گریست و با وجود این که طبق روایات هزار سال عمر کرد، تا آخرین لحظات عمر خویش هابیل را فراموش نکرد.

وآدم در عمر خویش که عمری طولانی و پر برکت بود، نسل خود را در زمین توسعه داد و در این مدت فرزندان و فرزند زادگان خود را به ازدواج یکدیگر در می آورد، و نسل او به حدی برکت یافت که گویی هنگام مرگ آدم نیم کرور از اولاد او در زمین زندگی می کردند.

و چون مرگ آدم فرا رسید، او دانا ترین فرزند خویش را که شیث نامیده می شد، بر دیگران رجحان داد و خداوند نیز وی را خلیفه آدم و رسول خود گردانید، که پس از او به ترویج آئین خدائی پرداخت .

  دلايل و آثار وجود ملائكه در هستي

دلايل و آثار وجود ملائكه در هستي

براي اثبات وجود ملك و فرشته، راهي جز آيات شريف قرآن و اخبار مأثور نداريم و با برهان عقل و حس نمي توان راهي براي اثبات وجود آنها يافت. از آيات و بسياري از اخبار نيز همان گونه كه ديديم، نمي توان به حقيقت ملائكه پي برد و عمده چيزي كه استفاده مي شود، اين است كه آنان داراي نزول و عروج و بال هايي مناسب عالم خودشان هستند، به شكل هاي مختلف در مي آيند، معصوم و مطيع اوامر الهي هستند و كوچك ترين تخلفي از آنها سر نمي زند .1
ممكن است براي برخي اين پرسش پيش بيايد كه فايده خلقت ملائك چيست؟ براي پاسخ به اين پرسش مي توان از چند منظر به موضوع پرداخت:
نخست آنكه خلقت ملائك همانند ديگر مخلوقات از جريان كلي حكمت الهي در خلقت هستي پيروي مي كند. به عبارت ديگر، اگر همانند چيستي و حقيقت خلقت ملائكه، فايده آفرينش آنها براي ما مشخص نشد، اجمالاً بنا بر آيات قرآن مي دانيم اين آفرينش، بي حكمت و هدف نبوده است: «وَ ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما لاعِبينَ؛ و آسمان و زمين و آنچه را كه ميان آن دو است به بازيچه نيافريديم.» (انبياء:16)؛ «أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً وَ أَنَّكُمْ إِلَيْنا لا تُرْجَعُون ؛ آيا پنداشتيد كه شما را بيهوده آفريده ايم و اينكه شما به سوي ما بازگردانيده نمي شويد؟» (مومنون: 115)
فهم علت، حكمت و فايده بسياري از مخلوقات مادي و غير مادي خداوند براي ما ممكن نيست و در عين حال نيز اين جهل و بي خبري آسيبي به جريان سير ما به سوي خداوند نمي رساند.
ديگر آنكه بر اساس آيات و روايات بسياري كه پس از اين خواهيم آورد، از نقش بخشي از اين مخلوقات در عالم هستي مي توانيم آگاه شويم. به طور خلاصه مي توان گفت بخشي از ملائك، مجريان اراده الهي در امور مادي و طبيعي مانند باريدن باران و امثال آن هستند و بخشي ديگر كه در آسمان ها سكنا گزيده اند، يا به عبادت خداوند مشغولند يا به اموري از جنس امور اجرايي، در بهشت و جهنم موكَّل و مأمور شده اند.
شهيد مطهري رحمه الله مهم ترين تحليل از جايگاه ملائك در عالم هستي را بر اساس نظام طولي علت و معلول مي داند و در اين باره چنين توضيح مي دهد:
مقصود از نظام طولي علت و معلول، ترتيب در آفريدن و خلق اشيا و به اصطلاح ترتيب در فاعليت خدا نسبت به اشيا و صدور اشيا از اوست. علو ذات پروردگار و قدوسيت او اقتضا دارد كه موجودات، رتبه به رتبه و پشت سر يكديگر نسبت به او قرار داشته باشند، صادر اولي باشد، صادر دومي باشد، صادر سومي باشد و هكذا، يكي پس از ديگري ايجاد شوند و هر كدام معلول ماقبل خود باشند. البته مقصود، اول بودن و دوم و سوم بودن زماني نيست؛ در آنجا زمان مطرح نيست، خود زمان يكي از مخلوقات است. آنچه در لسان دين به عنوان ملائكه و جنود الهي و رسل الهي (رسل تكويني نه رسل تشريعي) و مقسمات امر و مدبّرات امر آمده است و مفاهيمي مانند عرش، كرسي، لوح و قلم كه وجود يك سلسله تشكيلات معنوي و الهي را براي خدا معرفي مي كند، همه براي تفهيم همين حقيقت است كه خداي متعال، آفرينش را با نظام خاص و ترتيب مشخص، اراده و اجرا مي كند. اين مطلب را حكما با اصطلاح و زبان مخصوص بيان كرده اند و در معارف اسلامي با زبان ديگر بيان شده است. ما همان زبان اسلامي را كه شيرين تر و رساتر است، انتخاب مي كنيم:
در اين نظام، ذات حق در رأس همه موجودات قرار دارد و ملائكه، مجريان فرمان او هستند، بين خود ملائكه نيز سلسله مراتب محقق است: بعضي رياست و فرماندهي دارند و بعضي، از اعوان و انصار به شمار مي روند؛ ميكائيل فرشته مأمور ارزاق و عزرائيل ملك موت و موكّل بر قبض ارواح است و براي هر يك از آن دو، اعوان و ياراني نيز وجود دارد، هر ملكي پستي مشخص و جايي معيّن دارد: «وَمَا مِنَّا إِلَّا لَهُ مَقَامٌ مَّعْلُومٌ؛ هر يك از ما فرشتگان، مقام معيّني داريم».2 و3
همچنين با مراجعه به آيات قرآن كريم و روايات، مي توان دريافت شيطان در دو طايفه جن و انس سپاه دارد. طبيعي است براي مقابله با آنان نياز به نيروهايي است كه ياراي اين امر را داشته باشند. از اين رو، انسان هاي صالح اعم از انبيا و اوليا و پيروان آنها در عالم شهود، مقابل انسان هاي پيرو شيطان قرار مي گيرند. بخش قابل توجهي از ياران شيطان را بايد از همجنسان او يعني از طايفه جن بدانيم. با توجه به نامشهود بودن اين موجودات، نياز به موجوداتي است كه آنان نيز از ساكنان عالم غيب باشند. پرفايده ترين خدمت ملائكه به انسان ها را بايد در اين راستا برشمرد. روايت ها، منبع دريافت ها و الهامات را از دو جريان منبعث از ملائك و شياطين ترسيم مي كنند. سكوني از امام صادق عليه السلام روايت مي كند كه امير مؤمنان، حضرت علي عليه السلام فرمود: «در انسان دو همت وجود دارد: يكي از شيطان و ديگري از فرشته. همت فرشته، درك و فهم و تيزهوشي و باريك بيني است، ولي همت شيطان، سهو و سهل انگاري و قساوت قلب مي باشد».4
در كلامي ديگر، حضرت صادق عليه السلام مي فرمايد:
هيچ قلبي نيست مگر اينكه داراي دو گوش است. در كنار يكي از آنها، فرشته اي كه ارشاد و راهنمايي به سعادت و كمال مي كند و در كنار گوش ديگر، شيطاني است گمراه كننده (انسان استعداد انتخاب هر دو راه را دارد). اين يك او را وادار مي نمايد و ديگري باز مي دارد، شيطان او را به معصيت و نافرماني دستور مي دهد و فرشته او را از مخالفت و تمرد فرمان الهي مي ترساند و اين است معناي گفتار پروردگار كه در سوره ق آيه 17 و 18 مي فرمايد: «از طرف راست و چپ انسان نيرويي مستقر است؛ هيچ گفتاري از دهانش خارج نمي شود، مگر اينكه در كنار آن گفتار، نگهباني آماده و مهيا هست».5
مرحوم علامه مجلسي نيز در اين باره مي نگارد:
انسان وسوسه گر چون مانند جن نيست و آن جسم لطيفي كه شيطان جني دارد، انسان ندارد. بنابراين اگر انسان وسوسه گر نتواند در باطن و داخل آدم نفوذ كند، لازمه اش اين نيست كه شيطان جني هم نتواند نفوذ كند. (اينها مطالبي است كه بعضاً گفته اند.) سپس ذات مقدس باري تعالي (در مقابل اين تسلط و احاطه كه براي شيطان قرار داده) عنايتي هم دارد كه براي انسان نگهباناني از جنس ملائكه مقرر فرموده و نيروي الهام و القا خاطرات نيك را در انديشه انسان به آنان داده است، در مقابل، خاطرات بد شيطاني كما اينكه روايت شده كه آدمي ارتباط و تماسي با فرشته و تماسي هم با شيطان دارد، ارتباط با فرشته عبارت از وعده خير و ترغيب به نيكي و تصديق بحق. هركس چنين حالتي در خود احساس كرد، شكر و سپاس خدا را به جا آورد و تماس شيطاني، وعده شر و ترغيب به بدي و تكذيب نمودن حق است. هر كس متوجه اين مرض دروني شد، از شر شيطان به خدا پناه برد. در كتاب نهايه ابن اثير (كتاب لغت) در باره روايت ابن مسعود كه گفته (براي هر انساني دو نحوه ارتباط هست: يكي با ملك و فرشته و ديگري با شيطان)، در توضيح كلمه (لمه) كه در روايت هست، چنين گفته: لمه يعني خاطراتي كه در قلب پيدا مي شود. منظور نزديك شدن فرشته و شيطان است به انسان. آنچه از خاطرات نيك باشد، از ناحيه ملك است و هر چه از قبيل خاطرات و افكار پليد باشد، از شيطان است.6

  حقيقت ملائكه از ديدگاه اديان مختلف

حقيقت ملائكه از ديدگاه اديان مختلف

در تفسير اطيب البيان به فراخور مطلب در چند جا از موضوع حقيقت ملائكه سخن به ميان آمده است. مفسر در ابتدا اين نكته را ياد آور مي شود كه حكماي الهي و حكماي طبيعي و علماي اسلام در حقيقت ملائكه، اختلاف دارند، به گونه اي كه حكماي الهي، ملائكه را از عالم عقول و مجردات، حكماي طبيعي، قواي عالم طبيعت و برخي از ارباب حديث، آنها را اجسام لطيفه تصور كرده اند1 و سپس به اين مي پردازد كه محققان از متكلمين معتقدند ملائكه، اجسام لطيفه نوراني الهي هستند كه بر تصرفات سريع و افعال و كارهاي مشكل و به اشكال مختلف درآمدن قادرند، صاحبان عقول، افهامند، مسكن آنها آسمان هاست و بعضي از آنها در نزد خدا از بعضي ديگر از حيث درجه و مقام، مقرب ترند و آيه: «وَ ما مِنَّا إِلَّا لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ» شاهد اين مدعاست. بيشتر مسلمانان نيز اعتقادشان نسبت به ملائكه به همين منوال است. در اخبار اهل بيت عليهم السلام هم شواهدي وجود دارد كه بر اين امر دلالت دارد. ديدگاه هاي ديگري نيز در اين باره در تفاسير آمده كه بدين قرار است:
«عقيده بت پرستان در باره ملائكه اين است كه ملائكه همان كواكب و ستارگان هستند كه موصوف به سعد و نحس مي باشند و آنها زنده و ناطقند. كواكب مسعّدات، ملائكه رحمتند و منحسات، ملائكه عذابند.
لكن مجوس و ثنويه مي گويند نور و ظلمت دو جوهر حساس و دو قادر متضادند در نفس و صورت و مختلفند در فعل و تدبير. پس جوهر نور، فاضل و خير و پاك و صاحب بوي خوش و كريم النفس است كه هميشه نفع مي رساند نه ضرر و دواماً زنده مي كند و نمي راند و ظلمت ضد نور است. پس از نور متولد مي شوند اوليا كه آنها ملائكه اند، نه از راه تناكح، بلكه مانند تولد حكمت از حكيم و تولد روشني از روشنايي دهنده و از ظلمت متولد مي شوند اعدا كه آنها شياطينند، نه از راه تناكح، بلكه از راه تولد سفه از سفيه، ولي عده اي نوشته اند: ملائكه جواهر مجردند و جسم نيستند و مكان ندارند و بعضي از اينها طايفه نصاري هستند كه مي گويند آنها نفوس ناطقه اند كه در ابدان قرار ندارند. پس اگر آنها خيره صافيه باشند، ملائكه اند و اگر از نفوس شريره و كثيفه اند، شياطينند و فلاسفه آنها گفته اند ملائكه نفوس ناطقه اند، ولي مخالف نوع نفوس ناطقه بشر هستند و آنها از نظر قوه از انسان اكملند و از نظر علم از انسان اعلمند و نسبت نفوس آنها به نفوس بشر مانند آفتاب است نسبت به روشنايي آفتاب. پس بعضي از آنها نفوس ناطقه فلكيه اند و بعضي از آنها عقول مجرده اند».2
درباره شناخت ملائكه بيان اين نكته خالي از لطف نيست:
«هيچ گونه وسيله حسي و تجربه اي و عقلي و قياسي و راه ديگري براي شناختن و حقيقت ملائكه در كار نيست، مگر از طريق وحي كه از طرف خدا به زبان پيامبرانش جاري شده باشد. پس كسي كه به وحي ايمان داشته باشد، حتماً بايد به ملائكه هم ايمان داشته باشد؛ زيرا وحي (نظير قرآن) به طور صريح به نحوي از ملائكه خبر مي دهد كه قابل تفسير و تأويل نيست.
كسي كه اساساً منكر وحي باشد، در هر حال جايز نيست كه راجع به ملائكه با وي گفت وگو نمود».3
مرحوم آيت الله طيب درباره حقيقت ملائكه چند قول را به اين شرح آورده است:
«قول اول، قول كساني است كه اصلاً منكر وجود ملائكه مي باشند و اين طايفه طبيعيونند كه معتقدند كه وراي حس و ماده موجودي نيست؛
قول دوم، قول كساني است كه ملائكه را قواي طبيعي مي دانند كه خداوند در اشيا قرار داده؛
قول سوم گفته عده اي از مشركين و عبده كواكب است كه مي گويند ستارگان آسمان داراي شعورند و بعضي سعد و بعضي نحسند. نفوس كواكب سعده، ملائكه و نفوس كواكب نحسه، شياطين مي باشند؛
قول چهارم، عقيده مجوس است كه به دو اصل قائلند: يزدان و اهرمن و مي گويند ملائكه از جوهر نوراني يزدان و شياطين از جوهر ظلماني اهرمن به وجود مي آيند، نه به طور تناسل، بلكه مانند پيدايش حكمت از حكيم و ضياء از مضي ء و سفاهت از سفيه؛
قول پنجم، قول نصاري است كه مي گويند نفس انسان بعد از مردن تعلق مي گيرد به قالب مثالي؛ نفوس خيّره، ملائكه هستند و نفوس شريره، شياطين؛
قول ششم، قول كساني كه ملائكه را از جواهر مجرده مي دانند كه به عالم عقول تعبير مي كنند از عقول طوليّه بنا بر مسلك افلاطون و از عقول عرضيّه بنا بر مسلك ارسطو؛
قول هفتم، كساني كه ملائكه را دختران خدا مي دانند كه قرآن از قول آنها گويد: «اسْتَفْتِهِمْ أَلِرَبِّكَ الْبَناتُ وَ لَهُمُ الْبَنُونَ أَمْ خَلَقْنَا الْمَلائِكَةَ إِناثاً وَ هُمْ شاهِدُونَ»،4
قول هشتم، قول به اينكه آنها اجسام لطيفه اند كه به صور مختلفه متشكل مي شوند. اكثر حكما به اين قول قائل ند و از آيات قرآني هم همين مفاد معلوم مي شود، مانند قول خداي تعالي: «جاعِلِ الْمَلائِكَةِ رُسُلاً أُولِي أَجْنِحَةٍ مَثْني وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ»؛5
قول نهم، كساني كه آنها را داراي صورت بدون ماده مي دانند؛ قالب مثالي برزخي و مُثُل افلاطوني؛
قول دهم، مسلك تحقيق است و توضيح اين مسلك مبتني بر بياني است و آن، اين است كه دليل بر وجود ملائكه منحصر است به گفته شرع و دليل عقلي بر وجود آنها نداريم و دليلي كه حكما بر وجود آنها اقامه كرده اند، تمام نيست و دليل حسي هم بر وجود آنها نداريم؛ زيرا معلوم نيست ادعاي كساني كه مدعي مشاهده آنها بوده اند، صحيح باشد و بر فرض صحت، معلوم نيست مشاهد آنها ملك باشد، چنان كه وجود جن و شياطين هم از راه شرع ثابت است، نه به قاعده امكان اخسّ و نه به دليل حسي تمام است، ولي حقيقت ملائكه نيز از لسان شرع و آيات قرآني معلوم نيست، ولي حقيقت شياطين و جن كه از آتش خلق شده اند، از قرآن و احاديث استفاده مي شود، چنان كه قبلاً هم تذكر داده ايم.
مرحوم سبزواري در منظومه از اميرالمؤمنين عليه السلام روايت كرده «سُئل اميرُالمؤمنين عليه السلام عَنِ الْعالم العلويّ فقال صُورٌ خاليةٌ عَنِ الْمواد عاريةٌ عَن القوَّة وَ الْاِستعداد تَجلَّي لَها رَبُّهَا فاَشْرَقتْ الحديث»، ولي مدرك اين حديث معلوم نيست و همچنين آيات قرآن و ظواهر اخبار هم دليل بر جسمانيت آنها نيست؛ زيرا داراي اجنحه بودن و صعود و نزول كردن و يا در حال قيام و قعود بودن آنها و همچنين اينكه انبيا آنها را مشاهده كرده و با آنها حرف زده اند، هيچ كدام مانع از صورت بلا ماده بودن آنها نيست ».6
ابن ميثم نيز ضمن شرح نهج البلاغه، درباره حقيقت ملائكه به صورت مفصل سخن گفته است.7

   کلمات حکیمانه

وقتی داری بالا میری مهربان باش و فروتن، چون وقتی که داری سقوط میکنی از
کنار همین آدم ها رد میشی.


    هیچ‌گاه نجابت و تواضع دیگران را به حساب حماقت‌شان نگذارم.

    اگر موفق شده ای کسی را فریب دهی، گمان نبر که او احمق است...دریاب
که بیش از آنچه که شایستگی داری به تو اطمینان کرده است.



    از درد های کوچک است که آدم می‌نالد. وقتی ضربه سهمگین باشد، لال می‌شود.


    پیروزی یعنی؛ توانایی رفتن از یک شکست، به شکستی دیگر بدون از دست دادن اشتیاق.

    بزرگ‌ترین مصیبت برای یک انسان این است که نه سواد کافی برای حرف زدن
داشته ‌باشد، نه شعور لازم برای خاموش ماندن.

    تنها دو روز در سال هست که نمیتونی هیچ کاری بکنی! یکی دیروز و یکی فردا!

    هرگز خوشبختی خود را نمیشناسی، اما خوشبختی دیگران همیشه در جلو دیدگان توست.

    کسی باش که عمری با تو بودن، یک لحظه و لحظه ای بی تو بودن، یک عمر باشد.

    تهمت مثل زغال است اگر نسوزاند سیاه می کند.

    آن اندازه که خود را فریب و گمراه می‌کنی، هیچ دشمنی نمی‌تواند.

    اگرمی‌خواهی محال‌ترین اتفاق زندگیت رخ بدهد، باور محال بودنش را عوض کن.

    تفاوت در این است که برنده می‌گوید؛ مشکل است، اما ممکن. بازنده
می‌گوید؛ ممکن است، اما مشکل.

    زندگی قانون باورها و لیاقت‌هاست، همیشه باور داشته باش، لایق بهترین‌هایی.

       از خدا می‌خواهم آنچه را که شایسته توست به تو هدیه دهد نه آنرا
که تو آرزو داری ! زیرا گاهی آرزوهای تو کوچک است و شایستگی تو بسیار...

ارسالی از : عسل . زد . اف

  تأثیر دعا در تغییر سرنوشت انسان

تأثیر دعا در تغییر سرنوشت انسان 

برخی از ملل جهان مانند یهود، و دیگران، براثر بی اطلاعی از نحوه تأثیر در تغییر سرنوشت دچار اشکال شده و هر نوع دعا و توسل را در دگرگونی مقدرات بیهوده خوانده اند و برای اثبات مدعای خود چنین استدلال نموده اند.
«سرنوشت بیماری که پس از مراجعه به طبیب و خوردن دارو برای بهبودی او دست به دعا بلند می کنیم از دو صورت خالی نیست: یا در علم خداوند مقدر است که آن بیمار بهبودی یابد، در این صورت دعای ما لغو و بیهوده خواهد بود و یا عکس و ضد آن مقدر می باشد در این فرض، محال است دعا سرنوشت او را عوض کند بلکه او به حکم واقع نمائی علم خداوند، محکوم به مرگ می باشد. و هیچ نوع دعا و داروئی روی او اثر نخواهد گذارد».


ولی این گفتار حاکی از آن است که ایراد کننده از نحوه تأثیر و موقعیت دعا در بهبودی بیمار غفلت ورزیده و در نتیجه آن را بیهوده یا درخواست امر محال خوانده است، در صورتی که پاسخ آن روشن است و ما شق نخست کلام او را، انتخاب می کنیم و می گوئیم مقدر است که بیمار مورد دعا، بهبودی یابد، اما نه در هر وضعی و به هر شرطی بلکه در صورتی که شرائط و علل بهبودی فراهم گردد و یکی از اسباب بهبودی او همان دعا است بنابراین باید رفت و این جزء از علت و چه بسا خود علت را فراهم آورد تا معلول آن محقق گردد.
عین این ایراد درباره مراجعه به پزشک و خوردن دارو نیز حکفرما است زیرا ممکن است گفته شود که هرگاه مقدر این است که بیمار بهبودی یابد دیگر چه نیازی به مراجعه به پزشک و خوردن دارو است، و اگر مقدر ضد و خلاف آن است مراجعه به طبیب و خوردن دارو مفید نخواهد بود و پاسخ ما در هر دو مورد (دعا و دارو) یکی است و آن این که مقدر است که بیمار بهبودی یابد، ولی از مجرای علل و اسباب خود و یکی از اسباب آن مراجعه به پزشک و خوردن دارو است چنانکه در مواردی یکی از اجزای علت و یا یکی از علل آن، توجه به خدا و درخواست شفا از ساحت اقدس او باشد، در این فرض باید این شرط و علت را فراهم نمود.


در احادیث اسلامی برای ابطال این شبهه بیانات شیوا و مستدلی وارد شده است و از خلال آنها استفاده می شود که منکران تأثیر دعا و در رأس آنان گروه یهود، این ایراد را در میان مسلمانان صدر اسلام پخش کرده بودند، از این رو وقتی از پیامبر اسلام درباره تأثیر دعا سوال می کنند می فرماید «انها من قدر الله»؛ یعنی دعا و درخواست شفای بیمار از خداوند یک نوع پناه به اسباب و علل و عمل به تقدیر است، و تقدیر الهی درباره برخی از بیماران این است که از مجرای دعا بهبودی پیدا کنند در این فرض دعا کردن و درخواست شفا از خداوند، یک نوع فراهم ساختن اسباب و علل سازنده مطلوب است.


امام صادق علیه السلام به تأثیر دعا در تغییر سرنوشت با بیان شیوائی اشاره کرده و می فرماید یکی از اموری که قضای الهی را دگرگون می سازد دعا است زیرا خدا است که به دعا چنین قدرتی داده است که بهم زننده تقدیر است و این حقیقت فلسفی را با جمله زیر بیان کرده است.
«و ذلک الدعا مکتوب علیه الذی یردبه القضاء»؛ این دعائی است که فرمان الهی بر آن نوشته شده است که دگرگون کننده قضای الهی است» یعنی همان خدائی که تقدیر نخستین را تعیین فرموده این را نیز مقدر کرده که هرگاه فردی و یا اجتماعی رو به سوی خدا آورد و بر اثر دعا، به روح و روان خود پاکی خاصی بخشد، و شایستگی رحمت و نعمت بیشتری را پیدا کند، در این صورت تقدیر خود را دگرگون می سازد و تقدیر دیگری را جانشین تقدیر نخست می نماید.
خلاصه، پایه ایراد، این است که، دعا و هر نوع توسل که موجب پاکی و طهارت روح می گردد، خارج از محیط اسباب و علل اشیا است و در صورتی که در روایات و احادیث اسلامی اصرار بر این است که دعا جز و علل و اسباب وجود حوادث است، و بسان علل دیگر در پیرایش معلول اثر خاصی دارد و باید انسان، اسباب دیگر آن را فراهم سازد.


علت این که موجب تغییر تقدیر الهی می گردد این است که نزول فیض و رحمت الهی منوط به لیاقت و شایستگی انسان است و هر فردی به اندازه تقربی که به درگاه الهی پیدا می کند، شایسته لطف و رحمت بیشتری می گردد.
از آنجا که دعا و هر نوع عمل صالح حاکی از یک نوع انقلاب معنوی و هیجان روحی است شخص در پرتو این توجه، قرب و نزدیکی خاصی به مقام ربوبی پیدا می کند. از این نظر درخواست او پذیرفته شده، و دعای او تقدیر را دگرگون می سازد.
قرآن مجید به این نکته در آیه زیر اشاره نموده و می فرماید که فقط دعا و درخواست آن گروه به هدف اجابت می رسد که افرادی با ایمان و دارای عمل نیک باشند چنانکه می فرماید: «و یستجیب الذین امنوا و عملوا الصالحات و یزیدهم من فضله» (شوری- آیه 26) «دعای آن دسته مستجاب می گردد که ایمان دارند و عمل صالح انجام می دهند و خداوند از فضل و کرم خود نعمت خود را در حق آنان افزایش می دهد.»


و این اثر ایمان و عمل صالح است که به شخص دعا کننده شایستگی خاص می بخشد و دعای او مستجاب می گردد و مستحق تغییر سرنوشت می شود.
از روایاتی که در در آداب دعا وارد شده است این حقیقت نیز به خوبی روشن می گردد مثلا مستحب است پیش از دعا، خدا را در برابر نعمتهائی که مرحمت فرموده است سپاسگزاری کند، و گناهان خود را به خاطر آورده، و درباره آنها طلب آمرزش کند، سپس دعا کند. تمام این مقدمات برای احراز شایستگی است که موجب نزول فیض می گردد.
همانطور که در برخی از روایات وارد شده است: «ان الله لا یستجیب الدعاء من قلب لاه»؛ «خداوند دعای کسی را که با قلب غافل از خدا، دعا می کند مستجاب نمی کند زیرا چنین فرد، با این قلب آلوده، هرگز نمی توان مقرب درگاه الهی و شایسته نزول فیض خداوند شود.»

 

  چيستي ملائكه و نقش آنان در عالم هستي

چيستي ملائكه و نقش آنان در عالم هستي

موضوع ملائكه به صورت عام و با واژه هاي ملك (13 مرتبه)، ملكين (2 مرتبه) و ملائكه (73 مرتبه) در مجموع، 88 مرتبه در ضمن 86 آيه در قرآن آمده است.
صاحب قاموس با توجه به آيات قرآن به دنبال كشف حقيقت ملائكه مي نويسد:
در اينكه ملك از چه چيز خلق شده، در قرآن كريم مطلبي نيست. فقط درباره جن هست كه از آتش به خصوصي آفريده شده: «وَ الْجَانَّ خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ مِنْ نارِ السَّمُوم1 «وَ خَلَقَ الْجَانَّ مِنْ مارِجٍ مِنْ نارٍ2 مگر اينكه بگوييم جن و ملك از يك حقيقتند، چنان كه در «بلس و شطن»، شيطان اشاره كرده ايم و در اينجا نيز روشن تر خواهيم گفت.3
آيا جن و ملك يك حقيقتند و از يك چيز آفريده شده اند يا خير؟ شيطان از جن است يا از ملك؟
وي باز مي گويد: «در اين موضوع در «بلس ـ ابليس» و در «شطن ـ شيطان» سخن گفته ايم، ولي فعلاً برخلاف آنچه گفته ام، ترجيح ميدهم كه جن و ملائكه بنا بر آنچه از قرآن استفاده مي شود، يك حقيقت نيستند و شيطان ملك نيست. بدين بيان:
1. در قرآن در مورد اينكه ملك از چه چيز آفريده شده، مطلبي نيامده، ولي دو دفعه تصريح شده كه جان از آتش به خصوصي آفريده شده است: سوره حجر (25)،آيه 27؛ سوره الرحمن (55)،آيه 15 و شيطان بارها گفته: «خَلَقْتَنِي مِنْ نارٍ».
2. راجع به ملائكه ابداً ذكر گناهي در قرآن نيست، بلكه فقط «عِبَادٌ مُّكْرَمُونَ ٭ لَا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُم بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ4 «لا يَعْصُونَ اللَّهَ ما أَمَرَهُمْ وَ يَفْعَلُونَ ما يُؤْمَرُونَ».5
«يُسَبِّحُونَ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ لا يَفْتُرُونَ»6 و نظير اينها آمده است، ولي در باره جن، گناه، اطاعت، شرك، مرگ، رفتن به جهنم و غيره ذكر شده است و نيز عصيان ابليس، رجوع شود به سوره رحمن و سوره جن و آخر سوره احقاف و «جن» در اين كتاب؛ اينها هيچ يك درباره ملائكه نيامده است.
3. ابليس داراي ذرّيّه است، چنان كه فرموده [است]: «وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْليسَ كانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ أَفَتَتَّخِذُونَهُ وَ ذُرِّيَّتَهُ أَوْلِياءَ مِنْ دُوني وَ هُمْ لَكُمْ عَدُوٌّ بِئْسَ لِلظَّالِمينَ بَدَلاً»،7 اما ملائكه زاد و ولد ندارند.8

 این گونه باشیم ...................

 

"۲۵پس به شما می‌گویم، نگران زندگی خود نباشید که چه بخورید یا چه بنوشید، و نه نگران بدن خود که چه بپوشید. آیا زندگی از خوراک و بدن از پوشاک مهمتر نیست؟۲۶پرندگان آسمان را بنگرید که نه می‌کارند و نه می‌دِرَوَند و نه در انبار ذخیره می‌کنند و پدر آسمانی شما به آنها روزی می‌دهد. آیا شما بس باارزشتر از آنها نیستید؟۲۷کیست از شما که بتواند با نگرانی، ساعتی به عمر خود بیفزاید؟

۲۸و چرا برای پوشاک نگرانید؟ سوسنهای صحرا را بنگرید که چگونه نمو می‌کنند؛ نه زحمت می‌کشند و نه می‌ریسند.۲۹به شما می‌گویم که حتی سلیمان نیز با همۀ شکوه و جلالش همچون یکی از آنها آراسته نشد.۳۰پس اگر خدا علف صحرا را که امروز هست و فردا در تنور افکنده می‌شود، اینچنین می‌پوشانَد، آیا شما را، ای سست‌ایمانان، به‌مراتب بهتر نخواهد پوشانید؟

۳۱پس نگران نباشید و نگویید چه بخوریم یا چه بنوشیم و یا چه بپوشیم.۳۲زیرا اقوام دور از خدا در پی همۀ اینگونه چیزهایند، امّا پدر آسمانی شما می‌داند که بدینهمه نیاز دارید.۳۳بلکه نخست در پی پادشاهی خدا و انجام ارادۀ او باشید، آنگاه همۀ اینها نیز به شما عطا خواهد شد.۳۴پس نگران فردا مباشید، زیرا فردا نگرانی خود را خواهد داشت. مشکلات امروز برای امروز کافی است!"

  قرآن

قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند می شود همه از هم می پرسند " چه کس مرده است؟ "

چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است .

قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام .

یکی ذوق می کند که ترا بر روی برنج نوشته،‌ یکی ذوق میکند که ترا فرش کرده ،‌یکی ذوق می کند که ترابا طلا نوشته ، ‌یکی به خود می بالد که ترا در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و … آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی کنیم ؟

قرآن! من شرمنده توام اگر حتی آنان که تو را می خوانند و ترا می شنوند ،‌ آن چنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند .. اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد می زنند ” احسنت …! ” گویی مسابقه نفس است …

قرآن !‌ من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه ،

‌خواندن تو آز آخر به اول ،‌یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟ ای کاش آنان که ترا حفظ کرده اند ، ‌حفظ کنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نکنند .

خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو .

آنان که وقتی ترا می خوانند چنان حظ می کنند ،‌ گویی که قرآن همین الان به ایشان نازل شده است. آنچه ما با قرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشیدیم.

سهروردی می گوید موقعی که قران می خوانی طوری بخوان که انگار قران تنها برای تو نازل شده و تو مخاطب قرانی.

  × × × تفاوت زنان و مردان × × ×


>
>                                        تفاوت زنان و مردان !!!
>
>موفقيت:
>يــك مرد موفق كسي است كه بيشتر از آنچه هـمــسرش خرج ميكند درآمد داشته باشد .
>يك زن موفق كسي است كه بتواند چنين مردي را پيدا كند!
>
>ازدواج:
>يك زن به اميد اينكه شوهرش تغيير كند با او ازدواج ميكند ، ولي تغيير نميكند .
>يك مرد به اين اميد با همسرش ازدواج ميكند كه تغيير نكند ، ولي تغيير ميكند.!
>
>
>
>دست خط:
>مردها زياد به دكوراسيون دست خطشان اهميت نميدهند. آنها از روش "خرچنگ قورباغه"
>استفاده ميكنند.
>زنان از قلم هاي خوشبو و رنگارنگ استفاده كرده و به "ی" ها و "ن" ها قوس زيبايي
>ميدهند. خواندن متني كه توسط يك زن نوشته شده، رنجي شاهانه است.حتي وقتي مي خواهد
>تركتان كند، در انتهاي يادداشت يك شكلك ميكشد!!!
>
>
>خواروبار:
>يك زن ليستي از جنسهاي مورد نيازش را تهيه نموده و براي خريدن آنها به فروشگاه
>ميرود .
>يك مرد آنقدر صبر ميكند تا محتويات يخچال ته بكشد و سيب زميني ها جوانه بزنند!
>آنگاه بسراغ خريد ميرود. او هر چيزي را كه خوب بنظر برسد مي خرد .
>
>
>گربه:
>زنان عاشق گربه هستند .
>مردان ميگويند گربه ها را دوست دارند ، اما در نبود زنان با لگد آنها را به بيرون
>پرتاب ميكنند!
>
>آينه:
>مردها فقط خودشان را در آينه چك ميكنند .
>زنان بامزه اند، آنها تصوير خود را در هر سطح صيقلي بازديد ميكنند !! آينه، قاشق،
>پنجره هاي فروشگاه و...
>
>تلفن:
>مردان تلفن را به عنوان يك وسيله ارتباطي براي ارسال پيامهاي كوتاه و ضروري به
>ديگران در نظر ميگيرند .
>يك زن و دوستش مي توانند به مدت دو هفته با هم باشند و بعد از جدا شدن و رسيدن به
>خانه، تلفن را برداشته و به مدت سه ساعت ديگر با هم شروع به صحبت كنند
>
>آدرس يابی:
>وقتي يك زن در حال رانندگي احساس ميكند كه راه را گم كرده، كنار يك فروشگاه توقف
>كرده و از كسي كه وارد است آدرس صحيح را ميپرسد.
>مردان اين را به نشانه ضعف ميدانند. آنها هرگز براي پرسيدن آدرس نمي ايستند و به
>مدت دو ساعت به دور خودشان ميچرخند و چيزهايي شبيه اين ميگويند: "فكر كنم يه راه
>بهتر پيدا كردم،" و "ميدونم كه بايد همين نزديكي باشه، اون مغازه طلا فروشي رو
>ميشناسم"
>
>پذيرش اشتباه:
>زنان بعضي اوقات قبول ميكنند كه اشتباه كردند .
>آخرين مردي كه اشتباهش را پذيرفته 25 قرن پيش از دنيا رفته است!
>
>فرزند:
>يك زن همه چيز را در مورد فرزندش مي داند: قرارهاي دكتر، مسابقات فوتبال، دوستان
>نزديك و صميمي، قرارهاي رمانتيك، غذاهاي مورد علاقه، اسرار، آرزوها و روياها
>يك مرد بطور سربسته و مبهم فقط ميداند برخي افراد كم سن و سال هم در خانه زندگي
>ميكنند .!!!!!
>
>لباس شيك پوشيدن:
>يك زن براي رفتن به خريد، آب دادن به گلهاي باغچه، بيرون گذاشتن سطل زباله و گرفتن
>بسته پستي لباس شيك مي پوشد .
>يك مرد فقط هنگام رفتن به عروسي و يا مراسم ترحيم لباس رسمي برتن ميكند .
>
>
>
>اسامي مستعار:
>اگر سارا، نازنين، عسل و رويا با هم بيرون بروند، همديگر را سارا، نازنين، عسل و
>رويا صدا خواهند زند .
>اگر بابك، سامان، آرش و مهرداد با هم بيرون بروند، همديگر را: سیرابی، احمق، هویج،
>گلابی و... صداخواهند زد .
>
>
>
>پول:
>يك مرد 1000 تومان براي يك جنس 2000 توماني مورد نيازش مي پردازد .
>يك زن 2000 تومان براي يك جنس 1000 توماني كه نيازي به آن ندارد مي پردازد .!!!