حضرت آدم

هرچند ميكائيل از ملائكه مقرب خداوند است، در ماجراي آوردن گِل از زمين براي خلقت آدم سربلند نبود:
خداي جل جلاله زمين را معرفي كرد كه از آن خلقي آفريند؛ برخي فرمان بر و برخي گنهكار. زمين لرزيد و خواست معاف باشد و خواهش كرد از آن خلقي نگيرد كه گنهكار شود و به دوزخ رود. جبرئيل آمد تا گل آدم را از آن بردارد. زمين از او خواهش كرد به عزت خدا كه جبرئيل چيزي بر ندارد. جبرئيل و زمين به خدا ناليدند و خدا فرمود: برگردد و ميكائيل را مأمور كرد. باز زمين لرزيد و خواهش و زاري كرد و خدا فرمود تا دست از آن كشيد و سپس اسرافيل را مأمور كرد و باز زمين لرزيد و خواهش و زاري كرد و خدا فرمود تا دست كشيد.
سپس عزرائيل را مأمور كرد و زمين لرزيد و خواهش و زاري كرد و او گفت: خدا به من فرماني داده و من آن را انجام مي دهم، خوشت آيد يا بدت آيد و مشتي از آن طبق فرمان خدا برگرفت و آن را به جايگاه خود بالا برد و خدا فرمود: چنانچه متصدي بر گرفتن خاك زمين شدي و او نخواه بود [نمي خواست]، متصدي جان گرفتن همه اهل زمين شو با ناخواهي آنان تا روز قيامت.1
در ماجراي خلقت در روايت ها گفته شده است، به هنگامي كه آدم عليه السلام در بهشت دچار خطا شد و خداوند او را از آنجا راند، هريك از ملائك زينتي از او برداشتند: جبرئيل تاج را از سرش و ميكائيل حلقه گل را از دور سرش. او كه به سرزمين گرسنگي و درد (زمين) قدم نهاد، صد سال گريست و توبه نمود تا توبه اش قبول شد.2